تبليغاتX
""""" ایلیا """""
""""" ایلیا """""
السلام علی المغسل بدم الجراح, السلام علی المجرع بکا’سات الرماح, السلام علی المنحور فی الوراء
 
سيره عملى امام باقر(ع)

عبادت

هميشه به ياد خدا بود، در همه حال نام خدا بر لب داشت، نماز زيادمى‏خواند و چون سر از سجده بر مى‏داشت. سجده گاهش از اشك چشمش‏تر شده بود.

امام صادق فرمود:پدرم در مناجات شبانه‏اش مى‏گفت:«خدايا، فرمانم دادى نبردم،نهيم كردى، اطاعت نكردم، اكنون بنده‏ات، نزد تو آمده و عذرى ندارم‏».

آنگاه كه به سفر حج مى‏رفت، چون به حرم مى‏رسيد، غسل مى‏كرد، كفشهايش را در دست‏مى‏گرفت و مسافتى را پياده مى‏رفت. و چون وارد مسجد الحرام مى‏شد به كعبه نگاه‏مى‏كرد و با صداى بلند مى‏گريست، غلامش افلح مى‏گويد:با امام باقر حج گزاردم، چون‏وارد مسجدالحرام شد، به «بيت‏» نگاه كرد و گريست تا آنكه صدايش بلند شد،گفتم: «فدايت‏شوم، مردم به شما نگاه مى‏كنند، آهسته‏تر گريه كنيد»،فرمود:«واى بر تو اى افلح، چرا گريه نكنم، شايد خداوند از رحمت‏به من نگاه‏كند، و فرداى قيامت‏بدين سبب، نزدش رستگار شوم‏». حتى در شب وفاتش، مناجات‏شبانه‏اش را ترك نكرد. چون غمگين مى‏شد، زنان و كودكان را جمع مى‏كرد، او دعامى‏كرد و آنها آمين مى‏گفتند.

مهابت و شجاعت

علم و تقوايش، زهد و پارسايى‏اش،چنان عظمت، جلالت و ابهتى به وى داده بود كه كسى نمى‏توانست او را سير نگاه كند.

و دانشمندان بزرگ از جمله‏«حكم بن عتيبه‏» با همه عظمت و بزرگى‏اش، در نزد او،كودكى دانش‏آموز مى‏نمود، يكى از همراهان هشام بن عبدالملك خليفه اموى، به هنگام‏حج، چون توجه و احترام مردم به آن حضرت را ديد، تصميم گرفت‏با طرح سوالى او راشرمنده كند، و چون به نزد آن گرامى رسيد و چشمش به او افتاد، تنش لرزيد، رنگش‏پريد و زبانش بند آمد. يا آنكه در ميان مردم چون يكى از آنها بود، و ازمتواضع‏ترين مردم به شمار مى‏آمد، ولى در مقابل ستمكاران، شجاعانه مى‏ايستاد و ازحق و حقيقت دفاع مى‏كرد. آنگاه كه خليفه اموى هشام بن عبدالملك، آن حضرت را به‏دمشق احضار كرده بود، در مجلسى كه تمام سران اموى گرد آمده بودند ابتدا هشام وسپس ديگر بزرگان بنى‏اميه آن حضرت را سرزنش كردند.

مردانه به پاخاست و از اسلام و اهل بيت پيامبر دفاع كرد، چنانكه هشام از سخن‏آن حضرت، كه امويان را غاصب حقوق اهل بيت معرفى مى‏كرد، به اندازه‏اى خشمگين شدكه فرمان داد امام را زندانى كنند. در مجلسى ديگر در نزد هشام در حالى كه دركنار او و بر تخت وى نشسته بود، در پاسخ هشام، حقانيت‏خانواده خود را اثبات‏كرد، هشام از پاسخ امام چنان به خشم آمد، كه صورتش سرخ شد و چشمانش برگشت.

رفتار با ياران و ديگر مردم

آن بزرگوار، يارانش را به همدردى و برادرى و نيزيارى مسلمانان سفارش مى‏كرد و مى‏فرمود: «دوست داشتنى‏ترين كارها نزد خدا اين‏است كه مسلمانى، شكم مسلمانى را سير كند، غمش را بزدايد و دينش را ادا كند».

با همه مهربان بود. حتى با كسانى كه نسبت‏به او رفتار بدى داشتند، از بد كاران‏در مى‏گذشت، اگر نيمه شب مهمانى مى‏رسيد با مهربانى در برويش باز مى‏كرد و در بازكردن بار و بنه‏اش به او كمك مى‏كرد، در تشييع جنازه مردم عادى شركت مى‏كرد،لغزشهاى ياران را ناديده مى‏گرفت و مى‏فرمود:«اصلاح امور زندگى و روش برخورد بامردم چون پيمانه پرى است كه دو سوم آن زيركى و يك سوم آن گذشت است‏».

از تحقير مسلمانان نهى مى‏كرد و به غلامان و كنيزانش مى‏فرمود: «گدايان را گدانناميد و آنها را با اين نام نخوانيد، بلكه آنان را به بهترين نامهايشان صدابزنيد».

در امر اصلاح جامعه و جلوگيرى از فساد و تنبيه بدكاران، تلاش مى‏كرد آنگاه كه‏از دزدى افرادى آگاه شد، به غلامانش دستور داد. آنها را گرفتند و به والى مدينه‏تحويل دادند و اموال دزديده شده را خود به صاحبان آنها برگرداند.

ياران و همراهان را غذا مى‏داد و چون كمى از آنان فاصله مى‏گرفت در برخورد مجددبا آنان چنان احوال پرسى مى‏كرد كه گويا مدتها است آنها را نديده است.

آراستگى ظاهر

موى سرش تميز و مرتب بود و مى‏فرمود:«هركس موى نگه مى‏دارد، آنرامرتب كند و فرق بگذارد» و به دو طرف سرشانه كند، ريش خود را كوتاه مى‏كرد و خطمى‏گرفت و موهاى دو طرف صورت و زير چانه‏اش را مى‏سترد، حجامت مى‏كرد. دستها وناخنهايش را حنا مى‏گرفت. دندانهايش را كه سست‏شده بود، با طلا محكم كرده بودانگشترى در دست مى‏كرد، نقش انگشترى‏اش «العزه لله‏» بود.

غذا خوردن

غذا را با «بسم الله‏» آغاز و با «الحمد لله‏» ختم مى‏كرد، و آنچه‏را در اطراف سفره ريخته بود، اگر در خانه بود، بر مى‏داشت و اگر در بيابان بودبراى پرندگان وا مى‏نهاد.

ميهمانى دادن

غذا دادن به مومنين بويژه شيعيان را بسيار مهم مى‏شمرد و به‏ياران خود سفارش مى‏كرد، كه دوستان و هم كيشان خود را ميهمان كنند و غذا بدهندمى‏فرمود:«كمك به خانواده يك مسلمان و سير كردن شكمشان و بى‏نياز كردن آنها ازمردم، برايم از هفتاد حج‏بهتر است‏» به سير كردن شكم خيلى اهميت مى‏داد. و سيركردن يك نفر نزد وى از آزاد كردن يك بنده بهتر بود.

خانه‏اش منزلگاه شيعيان، مسلمانان، غريبان و رهگذران بود، ميهمان زياد به خانه‏مى‏برد. به ميهمانان غذاى لذيذ مى‏داد، اجازه نمى‏داد ميهمانش كارى انجام دهد.

تجارت و كار

يارانش را به كار و كسب تشويق مى‏كرد، از شغل آنها مى‏پرسيد. اگربيكار بودند، سفارش اءكيد مى‏كرد كه به كارى مشغول شوند و مى‏فرمود:«من كسى راكه كار و كاسبى را رها كرده و به پشت‏بخوابد و بگويد; خدايا روزيم ده، دشمن‏دارم‏» به يكى از يارانش كه بيكار بود فرمود:«مغازه‏اى بگير، جلويش را جاروب‏كن و آب بپاش، بساطى در آن بگستر، چون چنين كنى وظيفه‏ات را انجام داده‏اى!» به‏يارانش سفارش مى‏كرد كه اگر آب يا زمينى را مى‏فروشند حتما با پول آن آب و زمين‏بخرند. آن گرامى تنها سفارش به كار نمى‏كرد، بلكه خود نيز به باغ و مزرعه خويش‏مى‏رفت و حتى در هواى گرم تابستان، عرق ريزان كار مى‏كرد. آن حضرت‏مى‏فرمود:«دنيا چه ياور خوبى براى طلب آخرت است‏» و غلامان خويش را به كارى وامى‏داشت‏بر آنها سخت نمى‏گرفت و آنها را در انجام كار آزاد مى‏گذاشت، اگر كارشان‏سنگين و مشكل بود خود نيز به آنها كمك مى‏كرد و مى‏فرمود:«هرگاه غلامان خود رابه كار مى‏گيريد، و كار بر آنان سخت است‏خودتان نيز با آنان كار كنيد».

سخاوت و بخشش

امام باقر(ع) با آنكه درآمدش كم، خرجش بسيار و عيال وار بود، درعين حال بخشندگى‏اش بين خاص و عام آشكار و بزرگوارى‏اش - مشهور، و فضل و نيكى‏اش‏معروف بود، افراد زيادى به اميد بهره‏مندى از جود و كرمش به سويش مى‏شتافتند وهيچ يك نااميد بر نمى‏گشتند. هركس به خانه‏اش وارد مى‏شد، از آنجا بيرون نمى‏رفت،مگر آنكه غذايش مى‏داد، لباس نيكويش مى‏پوشاند و مبلغى پول به او مى‏بخشيد بخشش‏او به حدى بود كه مورد اعتراض نزديكان قرار گرفت. آن حضرت ياور بيچارگان، ياردرماندگان و دستگير در راه ماندگان بود.

هرگاه شيعيانش از شهرهاى ديگر به ديدارش مى‏رفتند. زاد و توشه راه، لباس وجايزه‏شان مى‏داد، و مى‏فرمود:«پيش از آنكه ملاقاتم كنيد اينها برايتان آماده شده‏بود».

جايزه‏هايش بين پانصد تا هزار درهم بود. هم خود مى‏بخشيد و هم به ياران وخويشانش سفارش مى‏كرد كه بخشنده باشند، در يك روز هشت هزار دينار به مستمندان‏مدينه بخشيد و خانواده‏اى را كه يازده نفر بودند و همه غلام و كنيز بودند آزادكرد. به سبب بخششهايش نيازمندان زيادى به منزلش مراجعه مى‏كردند و آن حضرت به‏غلامان و كنيزانش سفارش مى‏كرد كه آنها را تحقير نكنند و گدا ننامند بلكه آنان‏را به بهترين نامهايشان صدا بزنند. هر روز جمعه يك دينار صدقه مى‏داد ومى‏فرمود: «نيك و زشت و صدقه روز جمعه دو چندان مى‏شود» و نيز مى‏فرمود:«نيكى،فقر را مى‏زدايد و بر عمر مى‏افزايد و از مرگ بد پيشگيرى مى‏كند». پيوسته يارانش‏را به همدرى و دستگيرى يكديگر سفارش مى‏كرد و مى‏فرمود«چه بد برادرى است،برادرى كه چون غنى باشى همراهت‏باشد و چون فقير شوى تو را تنها بگذارد». ومى‏فرمود: «برادرى آنگاه كامل است كه يكى از شما دست در جيب رفيقش كند و هرچه مى‏خواهد برگيرد».

كثيرالذكر

1- ابن قداح از امام صادق (ع) نقل مى‏كند كه فرمود: پدرم (امام باقر) كثيرالذكر بود، خدا را بسيار ياد مى‏كرد، من در خدمت او راه مى‏رفتم مى‏ديدم كه خدا را ذكر مى‏كند. با او به طعام خوردن مى‏نشستم، مى‏ديدم كه زبانش به ذكر خدا گوياست. با مردم سخن مى‏گفت و اين كار او را از ذكر خدا مشغول نمى‏كرد.
من مرتب مى‏ديدم كه زبانش به سقف دهانش چسبيده و مى‏گويد: «لااله‏الاالله» او در خانه، ما راجمع مى‏كرد و مى‏فرمود تا طلوع خورشيد خدا را ذكر كنيم، هر كه قراءت قرآن مى‏توانست امر به قراءت قرآن مى‏كرد و هر كه ت امر به نمى‏توانست امر به ذكر خدا مى‏فرمود.1

* * *

بخاطر باطل، دست از حق نكشيد

2- زرارة بن اعين گويد: ابو جعفر امام باقر (ع) در تشييع جنازه‏اى از قريش حاضر شدند، من نيز در خدمتش بودم، عطاء بن ابى رباح از جمله حاضران بود، زنى در پشت جنازه ضجه مى‏كشيد و ناله مى‏كرد، عطاء به آن زن گفت: ساكت شو و صدايت بلند نشود وگرنه من بر مى‏گردم، زن ساكت نشده، عطا برگشت. من به امام باقر (ع) گفتم: عطاء برگشت. فرمود: چرا؟ گفتم: زن ساكت نشد او نيز برگشت. حضرت فرمود: به تشييع جنازه ادامه بده، ما اگر باطلى را با حق ديديم و بخاطر باطل، دست از حق بركشيديم حق مسلمان را ادا نكرده‏ايم .
چون نماز ميت خوانده شد، ولىّ ميت به امام عرض كرد: برگرديد خدا شما را رحمت كند، كه آمدن، شمارا ناراحت مى‏كند، امام برگشت، من به او گفتم: صاحب جنازه اجازه دادند برگرديد، من هم با شما كار خصوصى دارم، فرمود: به راهت ادامه‏بده ما با اجازه او نيامده‏ايم تا با اجازه او برگرديم. بلكه از اين عمل خواسته‏ايم به اجر و فضل خدا برسيم، انسان هر قدر پشت سر جنازه باشد همان قدر اجر مى‏برد. 2
عطاء بن ابى رباح از آخوندهاى دربارى بود كه بنى اميه بسيار تعظيمش مى‏كردند، حتى در ميان مردم جار مى‏زدند: كسى جز عطاء حق فتوا دادن ندارد اگر او نباشد عبدالله بن ابى نجيح فتوا خواهد داد، عطاء يك چشم، پهن بينى، و بسيار سياه رنگ بود چنانكه ابن جوزى در تاريخش گفته است (مرآت العقول) يعنى ظاهرش مثل باطنش چركين و تنفر آور بود. اين گونه ناكسان بودند كه خانه‏هاى وحى را به صورت خرابه‏ها در آورده و مردم را از سعادت باز داشتند و با روسياهى خداى خويش را ملاقات كردند.
اين مطلب نيز قابل دقت است كه منصور خليفه ستمگر عباسى مالك بن انس را در مكه ملاقات كرد، و از او در بسيارى از مسائل سؤالهاى و از فشارى كه عامل مدينه به او وارد آورده بود، اعتذار نمود و گفت: كتابى بنويس كه مردم را وادار به عمل به آن كنم، تا نظام واحد شريعتى بوجود آيد و همه بر يك مفتى گرد آيند، ولى بشرط آن كه از على بن ابى طالب در آن كتاب چيزى نقل نكنى، مالك به شرط او عمل كرد و در «موطّأ» چيزى از على (ع) نقل نكرد. (الامام الصادق و المذاهب الاربعه: ج 2 ص 555).
در اين كتاب كه شامل هزار و هفتصد و بيست حديث است، از عبدالله بن عمر صد و پنج حديث، از ابن شهاب زهرى صد و پانزده حديث، از ابوهريره پنجاه حديث، از عايشه چهل و هشت حديث و از على بن ابى طالب (ع) تنها پانزده حديث نقل شده و از حضرت فاطمه و حسنين عليهم السلام حتى يك حديث هم نقل نشده است .

* * *

تسليم

3- گروهى به محضر امام باقر (ع) مشرف شدند، ديدند امام بچه‏اى دارد مريض است و حضرت در مرض او بسيار ناراحت و بى آرام است. آنها پيش خود گفتند: خدا نكند كه اين كودك بميرد و گرنه به خود امام احتمال خطر مى‏رود. در اين ميان شيون زنان بلند شد، معلوم شد كه كودك از دنيا رفت، بعد از اندكى امام (ع) به نزد آنها آمد ولى خوشحال و قيافه‏اش باز بود.
گفتند: خدا ما را فداى تو كند، شما در حالى بوديد كه ما فكر مى‏كرديم اگر اتفاقى بيافتد شما به وضعى درآييد كه موجب غصه ما باشد!! ولى مى‏بينيم كه قضيه بعكس شد؟
امام صلوات الله عليه فرمود: ما دوست مى‏داريم كه محبوب و عزيز ما در عافيت باشد، و چون قضاى خدا بيايد تسلم آن كار مى‏شويم كه خدا دوست داشته است: «فقال لهم: انا نحب ان نعافى فيمن نحب فاذا جاء امرالله سلمناالله فيمايحب»3

* * *

خدايا مرا مورد غضب قرار مده


4- غلام امام باقر (ع) كه افلح نام داشت مى‏گويد: با آن حضرت به زيارت حج رفتم، امام چون وارد مسجدالحرام شد، به كعبه نگاه كرد و با صداى بلند گريست، گفتم: پدر و مادرم فداى تو باد، مردم تماشا مى‏كنند بهتر است صدايتان آهسته باشد. فرمود: و يحك يا اقلح! چرا گريه نكنم شايد خداوند با نظر رحمت به من نگاه كند كه فرداى قيامت پيش او به رستگارى برسم.
آنگاه بيت راطواف كرد، و آمد در نزد مقام ابراهيم نماز خواند وچون از سجده سر برداشت ديدم جاى سجده‏اش از كثرت اشك خيس شده است. آنحضرت چون مى‏خنديد مى‏گفت: خدايا مرا مورد غضب قرار مده «اللهم لاتمقتنى» 4.

* * *

محبت اهل بيت (ع)


5- ابوحمزه گويد: سعد بن عبدالله كه از اولاد عبدالعزيز بن مروان بود و امام او را سعد الخير مى‏ناميد محضر امام باقر (ع) آمد، و مانند زنان رقيق القلب اشك مى‏ريخت. امام فرمود: يا سعد! چرا گريه مى‏كنى؟! عرض كرد چرا گريه نكنم حال آنكه از خانواده بنى اميه هستم و خدا آنها را در قرآن شجره ملعونه ناميده است .
امام فرمود: تو از آنها نيستى، تو اموى هستى از ما اهل بيت. آيا نشنيده‏اى قول خدا را كه از ابراهيم (ع) نقل مى‏كند، فرمود: «فمن تَبعنى فانه منّى» ابراهيم: 5.39

* * *

محبت اهل بيت (ع)


6- بريدبن معاويه عجلى گويد: محضر ابى جعفر (ع) بودم، مردى كه از خراسان آمده بود داخل منزل آن حضرت گرديد، او پاهاى خود را نشان داد كه در اثر پياده رفتن چاك چاك شده بود، گفت: من از خراسان آمدم به خدا قسم مرا از خراسان و از راه دور به اينجا نياورده مگر محبت شما اهل بيت. امام (ع) فرمود: «والله لو اَحبّنا حجر حشره الله معنا و هل الدّين الاالحّب» 6.
به خدا قسم اگر سنگى هم ما را دوست بدارد، خدا آنرا با ما محشور خواهد فرمود، آيا دين جز محبت چيز ديگرى است؟ يعنى دين در محبت خلاصه مى‏شود.

* * *

ياران حضرت مهدٍى روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء


7- محمد بن ابراهيم نعمانى در كتاب غيبت ص 273 از ابوخالد كابلى نقل كرده كه امام باقر (ع) فرمود: گويا مى‏بينم قومى را كه درمشرق قيام كرده حق را مى‏طلبند ولى حق را به آنها نمى‏دهند، باز مى‏طلبند، باز حق را به آنها نمى‏دهند، چون چنين ديدند، شمشيرهاى خويش برشانه خود گذاشته قيام مسلحانه مى‏كنند، در اين زمان حق را به آنها مى‏دهند ولى آنها قبول نمى‏كنند و گويند: بايد خود قيام به حق كرده و حكومت تشكيل بدهيم و چون حكومت را تشكيل دادند آن را تحويل نمى‏دهند مگر به صاحبتان (امام زمان (ع)) كشتگان آنها شهيداند، بدانيد اگر من آن زمان را درك مى‏كردم خودم را در اختيار صاحب آن كار مى‏گذاشتم نگارنده گويد: چون اين حديث با انقلاب اسلامى ايران بسيار تطبيق مى‏شود لذا عين حديث را مى‏آوريم.
«عن ابى خالد الكابلى عن ابى جعفر (ع) انه قال: كانى بقوم قد خرجوا بالمشرق يطلبون الحق فلا يعطونه ثم يطلبونه فلا يعطونه، فاذا راوا ذلك و ضعوا سيوفهم على عواتقهم فيعطون ماسالوه فلا يقبلونه حتى يقوموا ولا يدفعونها الا الى صاحبكم، قتلاهم شهداء، اما انى لو ادركت ذلك لاستبقيت نفسى لصاحب هذا الامر».

* * *

امام باقر (ع) وابن منكدر


عبدالرحمان بن حجاج گويد: امام صادق (ع) فرمود: محمد بن منكدر مى‏گفت: فكر نمى‏كردم كه على بن الحسين (امام سجاد) جانشينى بگذارد كه در فضيلت مثل خودش باشد تا محمد بن على (امام باقر) را ديدم، خواستم او را موعظه كنم، او مرا موعظه كرد.
يارانش گفتند: جريان را از چه قرار بود؟ گفت: در وقتى كه هوا گرم بود به بعضى از نواحى مدينه رفته بودم، محمد بن على (ع) را ديدم، مردى تنومند بود، به دو نفر غلام سياه... تكيه كرده بود، پيش خود گفتم: اين مرد بزرگى است از بزرگان قريش در اين ساعت در اين حال در طلب دنيا!! اى نفس! گواه باش كه او را موعظه خواهم كرد.
پيش رفتم و سلام كردم، جواب سلام را داد در حالى كه از خستگى بسختى نفس مى‏كشيد و عرق مى‏ريخت، گفتم:
أَصلحكَ اللّه تو بزرگى از برزگان قريش هستى. در اين هواى گرم در اين حالت عرق ريزان، در طلب دنيا!! اگر اكنون مرگ شما را دريابد در چه حالى خواهيد بود؟!
امام به شنيدن اين سخن، غلامان را رها كرد و به ديوار تكيه داد و فرمود: به خدا قسم اگر در اين حال اجلم فرا رسد، در طاعتى از طاعات خدا مرگم رسيده است خودم را از محتاج بودن به تو و امثال تو حفظ مى‏كنم. من در صورتى از مرگ مى‏ترسيدم كه در معصيتى از معاصى خدا، اجل مرا دريابد.
گفتم: خدايت رحمت كند، خواستم تو را موعظه كنم ولى شما مرا موعظه فرموديد.7
نگارنده گويد: ظاهراً ابن منكدر از متصوفه عامه است از كسانى كه راه خدا را بى راهنما رفتند و اهل بيت صلوات الله عليهم را كه يكى از «ثقلين» بودند، كنار گذاشتند، خداوند و كه خلق الله را از جاده مستقيم و از صراط اللّه منحرف نمودند، تا به اغراض فاسد خود برسند. بهر حال امام (ع) او را روشن فرمود كه بندگى خدا در تارك دنيا بودن نيست.

* * *

سلام رسول خدا (ص) به باقر العلوم (ع)


ابان بن عثمان گويد: امام صادق (ع) به من فرمود: رسول خدا (ص) روزى به جابربن عبدالله انصارى فرمود: تو آنقدر زنده مى‏مانى تا فرزند من محمد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب را كه در تورات ملقب به باقر است زيارت كنى و چون او را ديدى سلام مرا به او برسان.
سالها گذشت، روزى جابر به خانه على بن الحسين (امام سجاد) داخل شد، محمد بن على (امام باقر) را كه جوانى بود در آنجا ديد، گفت: جوان پيش بيا، او پيش آمد ،گفت: راه برو، او راه رفت، جابر گفت: عجبا به خداى كعبه قسم شمايل اين جوان شمايل رسول خداست، آنگاه به على بن الحسين (ع) گفت :
اين جوان كيست؟ فرمود: اين پسر من و ولى امر بعد از من، محمد باقر است. جابر با شنيدن اين سخن برخاست و بر پاى آن حضرت افتاد و مى‏بوسيد و مى‏گفت: جانم به فدايت يابن رسول الله! سلام پدرت را قبول كن، رسول الله بر تو سلام مى‏فرستد... چشمان ابى جعفر (ع) پر از اشك شد، بعد فرمود: «يا جابر! على‏ أَبى رسول اللّه السّلام مادامتِ السموات و الارض» و سلام بر تو يا جابر! در مقابل ابلاغ سلام آن حضرت .8

* * *

امام باقر (ع) و قتاده بن دعامه


ثقه جليل ابوحمزه ثمالى گويد: در مسجد رسول خدا (ص) نشسته بودم، مردى آمد سلام كرد و گفت: بنده خدا تو كيستى؟ گفتم: مردى از اهل كوفه هستم، بعد گفتم: چكار دارى؟ گفت: ابوجعفر محمد بن على (امام باقر (ع)) را مى‏شناسى؟ گفتم: آرى با او چه كار دارى؟ گفت: چهل مسأله آماده كرده‏ام، مى‏خواهم از او بپرسم، هر جوابى كه حق باشد قبول خواهم كرد و هر چه باطل باشد ترك خواهم نمود.
گفتم: آيا معيار حق و باطل را مى‏دانى؟! گفت: آرى. گفتم: پس به محمد بن على چه حاجتى دارى؟ گفت: شما اهل كوفه مردمى هستيد كه نمى‏شود با شما مباحثه كرد، وقتى كه اباجعفر (ع) را ديدى مرا مطلع كن.
گفتگوى من با او تمام نشده بود كه امام باقر (ع) تشريف آورد، گروهى از اهل خراسان و ديگران با او بودند كه از احكام حج سؤالاتى مى‏كردند. امام رفت و در صدر مجلس نشست، آن مرد نيز در كنار امام نشست. من هم در جايى نشستم كه سخن امام با آن مرد را بشنوم.
امام صلوات الله عليه احتياج حاضران را بر طرف كرد، آنها رفتند، آنگاه به آن مرد فرمود: تو كيستى؟ گفت: من قتادة بن دعامه از اهل بصره هستم. فرمود: تو فقيه اهل بصره هستى؟ عرض كرد: آرى.
امام فرمود: واى بر تو قتاده! خداى جل و عز گروهى از خلق را آفريد، و آنها را براى ديگران حجت و سرپرست كرد، آنها در زمين خدا اوتادند، اقامه كننده امر خدا و منتخبين علم خدايند، پيش از آفريدن خلق آنها را برگزيده و سايه‏هايى از يمين عرش خويش قرار داده است .
قتاده مقدار زيادى ساكت ماند، بعد گفت: اصلحك الله به خدا قسم، من روبروى فقها و ابن عباس نشسته‏ام ولى هيچ وقت قلبم آن مقدار مضطرب نشده كه اكنون مضطرب است. امام فرمود: و يحك! مى‏دانى الان در كجا هستى؟ تو الان روبروى «بيوت اذن الله ان ترفع و يذكرفيها اسمه...» نشسته‏اى، تو آنجايى و ما آنهاييم.
قتاده گفت: به خدا قسم راست فرمودى، خدا مرا فداى تو گرداند، به خدا آنها خانه‏هاى گلى و سنگى نيستند. بعد گفت: مرا از احكام پنير خبر بدهيد. امام تبسم كرد و فرمود سوال تو به اينجا كشيد؟!! گفت: همه را فراموش كردم. امام فرمود: خوردن آن مانعى ندارد و پاك است .
گفت: گاهى پنير مايه آن را از ميته مى‏گيرند. امام فرمود: باز مانعى ندارد، مايه (انفحه) رگها و خون و استخوان ندارد.9 فقط از ميان علف جويده شده و خون خارج مى‏شود، انفحه مانند مرغ مرده است كه از شكم او تخم مرغى خارج مى‏شود، آيا آن تخم مرغ را مى‏خورى؟
قتاده گفت: نه و اجازه نمى‏دهم كسى بخورد. امام فرمود: چرا؟ گفت: چون از ميته خارج شده است، امام فرمود: اگر آن تخم را زير مرغى قرار دادى و از آن جوجه‏اى به وجود آمد، از آن جوجه مى‏خورى؟ گفت: آرى فرمود كدام علت تخم را حرام و جوجه را حلال كرده است ؟
بعد فرمود: انفحه مانند تخم‏مرغ در شكم مرغ مرده است. پنير را از بازارهاى مسلمانان از دست نمازگزاران بخر و سؤال نكن كه چطور تهيه كرده‏اند. مگر آن كه كسى از نجاست آن به تو خبر دهد. (كافى: ج 6 ص 256 كتاب الاطعمه).

* * *

امام باقر (ع) و خوارج‏ لعنه الله علیهم اجمعین


نافع بن ازرق كه رئيس فرقه ازراقه از خوارج بود، به خدمت امام باقر صلوات الله عليه رسيد و از مسائل حلال و حرام از آن حضرت مى‏پرسيد امام در ضمن سخن به او فرمود: به اين گروه بيرون رفته از دين (خوارج) بگو: چرا كنار كشيدن از اميرالمؤمنين (ع) را حلال دانستيد، با آن كه قبلا خون شما در پيش او و در طاعت او ريخته شد، و در يارى او به خدا تقرب مى‏جستيد؟!
در جواب به تو خواهند گفت: او در دين خدا تحكيم را به وجود آورد. در جواب بگو: خداوند در شريعت پيامبرش به دو نفر حكميت مى‏دهد، آن گاه كه در اختلاف ميان زن و شوهر مى‏فرمايد: «فابعثوا حكماً من اهله و حكماً من اهلها ان يريدا اصلاحاً يوفّقِ اللّه بينهما» 10 اگر از جدايى ميان زن و شوهر ترسيديد، يك داور از خانواده مرد و يك داور از خانواده زن را برگزينيد اگر آشتى بخواهند، خداوند به اين وسيله ميان آنها را اصلاح فرمايد. وانگهى رسول خدا (ص) سعد بن معاذ را در جريان يهود بنى قريظه حكميت داد و او درباره آنها حكمى كرد كه خدا آن را امضا فرمود.
آيا ندانسته‏ايد كه اميرالمؤمنين (ع) به حكميت (ابو موسى و عمرو عاص) امر فرمود كه با قرآن حكم كنند و از قرآن تعدى ننمايند؟ و شرط كرد هر چه برخلاف قرآن باشد پذيرفته نيست؟!
وقتى كه خوارج به او گفتند: حكميت دادى به كسى كه بر عليه تو حكم كرد امام فرمود: من مخلوق را حكميت ندادم بلكه خدا را حكميت دادم، خوارج چطور گمراه مى‏دانند كسى را كه گفته با قرآن حكومت كنيد و هيچ حكم خلاف قرآن پذيرفته نيست؟ اينها در ادعايشان بهتان مى‏گويند.
نافع بن ازرق گفت: والله اين سخنى است كه هرگز به گوش من نرسيده و به قلب من خطور نكرده است و آن ان شاءالله حق است. (ارشاد: ص 248).

* * *

امام باقر (ع) و عبدالله بن نافع

عبدالله بن نافع كه از خوارج بود مى‏گفت: اگر مى‏دانستم كه در شرق و غرب زمين كسى هست كه با من بحث كند و بگويد: على بن ابى طالب اهل نهروان را بحق كشت و بر آن ظلم نكرد، من سوار بر شتران پيش او مى‏رفتم تا با من مخاصمه كند.
به او گفتند: حتى در ميان اولاد على هم كسى را نمى‏شناسى؟! گفت: مگر در ميان اولاد على عالمى وجود دارد؟! گفتند: اين اولين نادانى توست كه فكر مى‏كنى اولاد على از عالم و دانشمند خالى است.
گفت: امروز عالم اولاد على كيست؟ گفتند: محمد بن على بن الحسين (ع)، عبدالله با بزرگان خوارج به مدينه آمد و از امام باقر اجازه خواست، به امام عرض كردند: عبدالله بن نافع اجازه ملاقات مى‏خواهد. فرمود: او با من چه كار دارد، با آن كه در بامداد و شامگاه از من و پدرم بيزارى مى‏كند.
ابوبصير گفت :يابن رسول الله (ص) او مى‏گويد: اگر در شرق و غرب زمين كسى يافت بشود كه بگويد: على بن ابى طالب اهل نهروان رابه نا حق نكشت من پيش او رفته و با او محاجه مى‏كنم.
امام فرمود: براى مناظره پيش من آمده است؟ ابوبصير گفت: آرى. امام به غلامش فرمود: بروبارش را پايين بياور و بگو فردا به ملاقات من بيايد.
عبدالله بن نافع فردا با بزرگان خوارج آمد، امام باقر صلوات الله عليه همه فرزندان مهاجر و انصار را جمع كرد و پيش آنها آمد، وجود مباركش مانند قرص قمر نورانى بود، آن حضرت خدا را حمد و ثنا كرد و بر رسولش صلوات فرستاد و فرمود: حمد خدا را كه ما را به نبوتش گرامى داشت و به ولايت مخصوص فرمود. اى فرزندان مهاجر و انصار هر كه منقبتى و فضيلتى از على بن ابى طالب صلوات الله عليه مى‏داند بگويد.
آنها بپاخاسته و آنچه مى‏دانستند گفتند. عبدالله بن نافع خارجى گفت: من هم اين مناقب را مى‏دانم ولى على (نعوذ بالله) وقتى كه جريان حكمين را قبول كرد كافر شد!
در همين وقت روايت خيبر را خواندند كه رسول الله (ص) در حق على (ع) فرمود: «لا عطين الراية غداً رجلاً يُحبّ اللّهَ و رسولّه و يحبّه اللّهُ و رسولُه كرّارٌ غيرُ فرّار لاٍيرجع حتى يفتحَ اللّه على يديه».
امام (ع) به عبدالله فرمود: درباره اين حديث چه مى‏گويى؟ گفت: راست است و شكى در آن نيست وليكن على بعداً كافر شد (نعوذ بالله) امام فرمود: مادرت به عزايت بنشيند بگو ببينم روزى كه خدا على را دوست داشت مى‏دانست كه اهل نهروان را خواهد كشت يا نه؟ اگر بگويى: نه كافر شده‏اى .
گفت: مى‏دانست. فرمود: آيا او را بر اين دوست مى‏داشت كه به طاعت عمل كند يا به معصيت او؟ گفت: نه، عمل كند به طاعت او.
امام فرمود: پس برخيز در حالى كه مغلوب شده‏اى. عبدالله برخاست و مى‏گفت: «حتى يتبين لكم الخيط الابيض من الخيط الاسود من الفجر، الله اعلم حيث يجعل رسالته» 11.

* * *

محبت اهل بيت صلوات الله عليهم‏


حكم بن عتيبه گويد: در محضر ابوجعفر (ع) بوديم، مجلس پر از جمعيت بود، در اين بين پير مردى عصا به دست وارد شد، و در كنار در ايستاد و گفت: «السلام عليك يا بن رسول الله و رحمة الله و بركاته» امام جواب داد: «و عليك السلام و رحمةالله و بركاته» بعد رو كرد به ديگران و گفت: «السلام عليكم»، اهل مجلس به او جواب سلام دادند.
آنگاه خطاب به امام (ع) عرض كرد: يابن رسول الله (ص)! مرا به نزد خود بخوان، به خدا سوگند من شما را دوست مى‏دارم، دوستان شما را نيز دوست مى‏دارم، به خدا شما را و دوستان شما را بطمع دنيا دوست نمى‏دارم.
من دشمن شما را دشمن مى‏دارم و از او بيزارى مى‏كنم، به خدا قسم من دشمن شما را به خاطر جنايتى كه بر من كرده دشمن نمى‏دارم بلكه چون دشمن شماست دشمنش مى‏دارم.
به خدا قسم من حلال شما را حلال و حرام شما را حرام مى‏دانم و منتظر فرج شما هستم، آيا براى من اميد نجات دارى خدا مرا فداى تو گرداند؟ امام صلوات الله عليه فرمود: «الى الى»نزديك بيا، نزديك بيا تا او را در كنار خويش نشانيد، بعد فرمود:
ايها الشيخ! مردى پيش پدرم على بن الحسين (ع) آمد و از او نظير سؤال تو سؤال كرد، پدرم فرمود:
«إن تَمُتْ تَرِدْ على‏ رسول اللّهِ (ص) و على‏ علىّ و الحسنِ و الحسينِ و علىّ بن الحسينِ...»
اگر بميرى (به پاداش اين محبت) به محضر رسول الله و على و حسن و حسين و على بن الحسين عليهم السلام وارد مى‏شود، قلبت آرام، دلت شاد، چشمت روشن مى‏شود و با كرام كاتبين با روح و ريحان استقبال مى‏شوى، وقتى كه روح به حلقومت برسد، امام به حالق خويش اشاره فرمود، - اينچنين پاداش مى‏بينى - .
و اگر زنده ماندى خواهى ديد چيزى را كه خدا با آن چشمت را روشن فرمايد، در آخرت در درجات عالى بهشت با ما خواهى بود.
شيخ گفت: چه فرمودى؟ امام فرمود: مى‏گويم: كه در قيامت در بهشت اعلى با ما خواهى بود، پيرمرد گفت: الله اكبر! يا ابا جعفر! اگر من بميرم بر رسول خدا و على و حسن و حسين و على بن الحسين وارد مى‏شوم؟! و چشمم روشن و قلبم شاد و دلم آرام مى‏شود؟! و با روح و ريحان و كرام الكاتبين استقبال مى‏شوم؟! و اگر زنده بمانم چيزى را خواهم ديد كه خدا چشم مرا با آن روشن فرمايد؟! و با شما در سنام اعلى خواهم بود؟!!
آنگاه نفس نفس مى‏زد، اشك مى‏ريخت تا به زمين افتاد. حاضران نيز با ديدن حال او شروع به گريه كردند و نفس نفس مى‏زدند، امام صلوات الله عليه با انگشت مبارك خود اشك چشم او را پاك مى‏كرد.
آنگاه پيرمرد سر برداشت و به امام گفت: يابن رسول الله، خدا مرا فداى تو گرداند، دستت را به من بده، دست اما را بوسيد و بر چشم و صورت خويش ماليد، بعد پيراهن خويش بالا زد و دست امام را بر شكم و سينه خويش گذاشت .
سپس برخاست و گفت: السلام عليكم و از مجلس بيرون رفت، امام صلوات الله عليه از پشت به او نگاه مى‏كرد و فرمود: هر كه مى‏خواهد به مردى از اهل بهشت نگاه كند، به اين مرد نگاه كند. 12
حكم بن عتيبه گويد: من مجلسى و واقعه‏اى نظير آن هرگز نديده‏ام.

پى نوشتها:

1- اصول كافى: ج 2 ص 449 ضمن حديث.
2- كافى: ج 3 ص 171 - 172.
3- كافى: ج 3 ص 226.
4- بحار: ج 46 ص 290.
5- اختصاص: ص 85.
6- سفينة البحار: ج 1 ص 204 (ح ب ب).
7- ارشاد مفيد: ص 247.
8- بحار: ج 46 ص 223 از امالى صدوق.
9- ناگفته نماند انفحه (بكسر اول و فتح فاء) به معنى پنير مايه‏اى است كه در شكم بره و بزغاله است، اگر علفخوار نشده باشد و بميرند آن پاك است ولى ظاهرش را بايد آب بكشند، فقهاء بنابراين روايت و روايات ديگر به طهارت آن فتوا داده‏اند.
10- نساء: 35.
11- روضه كافى: ص 349 حديث پانصد و چهل و هشت، مناقب. ج 4 ص 201 باختصار.
12- روضه كافى: ص 76 حديث 30، بحار: ج 46 ص 362 از كافى.

(خاندان وحى، سيد على اكبر قريشى، ص 454 - 520)



ارسال شده در: یکشنبه 1386/09/25 :: 1:28 PM :: توسط : محمد بیات
ازدواج حضرت زهرا و امیر المومنین صلواه الله و سلامه علیهما

 

 

لوازم خانه حضرت زهرا صلواه الله و سلامه علیها جهيزيه و

  پيامبر گرامى رو به امير مؤمنان كرد و فرمود: آيا چيزى از امكانات مالى و اقتصادى براى ازدواج در اختيار دارد؟
آن حضرت پاسخ داد: پدر و مادرم فدايت باد! به خداى سوگند شرايط اقتصادى من بر شما پوشيده نيست. همه‏ى ثروت من در حال حاضر يك شمشير ستم سوز است و يك زره براى جهاد و يك شتر آبكش براى كسب و كار.
آرى! اين دارايى على عليه‏السلام است و اين تمامى امكانات مالى و اقتصادى اوست كه مى‏خواهد با دخت يگانه‏ى پيامبر پيمان زندگى ببندد.
پيامبر گرامى در برابر صداقت و جوانمردى وصف‏ناپذير امير مؤمنان در اوج كرامت و بزرگوارى فرمود: على جان! اما در مورد شمشيرت نظرم اين است كه شما به او نيازمندى تا بوسيله‏ى آن در راه خدا و دفاع از حقوق و امنيت انسانها به جهاد برخيزى و دشمنان تجاوز كار خدا را سر جايشان بنشانى. در مورد شترت نيز نظرم اين است كه آن هم وسيله‏ى كار و درآمد توست. بوسيله‏ى آن، هم نخلستانت را آب مى‏دهى و براى خانواده‏ات هزينه‏ى زندگى فراهم مى‏آورى و هم زاد و توشه‏ى سفرت را جابجا مى‏نمايى. پس از تعيين زره‏ى حضرت على عليه‏السلام به عنوان مهريه حضرت زهرا (س) حضرت رسول اكرم فرمودند: اما من دخت فرزانه‏ام را به ازدواج تو در خواهم آورد و در برابر اين پيمان براى زندگى مشترك و به نشان صفا و صداقت، اينك زره‏ات را بفروش و پول آن را بياور تا ترتيب اين كار را بدهم.
امير مؤمنان به دستور پيامبر به بازار شتافت و زره مورد اشاره را به حدود پانصد درهم فروخت و پول آن را به پيشواى بزرگ توحيد و آزادگى تقديم داشت.
بعد از آنكه اميرالمؤمنين عليه‏السلام سپر جنگ خود را به پانصد درهم فروختند و مهريه حضرت زهرا قرار دادند مبلغ آنرا به رسول اكرم دادند:
امام صادق عليه‏السلام در ضمن روايتى مى‏فرمايد: رسول خدا درهم‏ها را در دامنش ريخت و مشتى از آن را كه شصت و سه يا شصت و شش درهم مى‏شد به ام‏ايمن داد تا لوازم خانه خريدارى كند، مشتى ديگر را به اسماء بنت عميس داد تا عطر و گلاب بخرد، و مشتى را به ام‏سلمه داد تا غذا تهيه كند و عمار و ابوبكر و بلال را براى خريد چيزهائى فرستاد كه براى خود حضرت زهرا لازم بود، كه از جمله وسائلى كه براى براى حضرت خريدارى شد اقلام ذيل بود:
1- يك پيراهن به هفت درهم.
2- يك روسرى به چهار درهم.
3- قطيفه سياه خيبرى.
4- تختخواب با روتختى
5- دو دست رختخواب از پارچه مصرى كه محتواى يكى از آن دو ليف خرما و ديگرى پشم گوسفند بود.
6- چهار پشتى از پشم طائف با محتوائى از گياهى به نام اذخر.
7- پرده‏اى از پشم
8- حصيرى هجرى
9- آسياى دستى
10- دلوى چرمى
11- ظرفى مسى براى درست كردن حناء
12- كاسه‏اى براى شير
13- ظرفى براى آب
14- آفتابه‏اى قيراندود
15- سبوئى سبز رنگ
16- دو كوزه سفالى
17- فرشى از پوست
18- عبائى قطوانى
19- مشك آب.

لوازم خانه اميرالمؤمنين در شب عروسى اثاث و

  1- على عليه‏السلام مى‏فرمايد: دختر رسول خدا به من هديه شد و در آن شب كه به خانه من آمد، بسترمان جز يك پوست گوسفند چيزى نبود.(1)
2- در جاى ديگر از آن حضرت نقل شده كه فرمود: من با فاطمه در حالى ازدواج كردم كه جز يك پوست گوسفند چيزى نداشتم كه شب بر روى آن مى‏خوابيديم و روز علوفه شترمان را بر روى آن مى‏ريختيم و خدمتگزارى در خانه نداشتيم. (2)
3- در روايتى ديگر آمده: رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم به خانه ما آمد در حالى كه ما بر روى خود قطيفه‏اى انداخته بوديم كه اگر از طول آن به روى خود مى‏كشيديم پهلوهايمان خالى و اگر از عرض مى‏انداختيم سر و پاهايمان بى‏روپوش مى‏ماند. (3)
4- از ابويزيد مدينى روايت شده كه هنگامى كه فاطمه عليهاالسلام به خانه حضرت على عليه‏السلام رفت در خانه آن حضرت چيزى جز ريگ پهن شده، كوزه‏اى سفالين، بالش و تكيه‏گاهى و ظرفى براى آب، چيزى ديگر نيافت. (4)
5- از انس نقل شده كه گويد: فاطمه عليهاالسلام نزد رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم آمده و گفت: اى رسول خدا، من و پسر عمويم جز يك پوست گوسفند چيز ديگرى نداريم كه هم روى آن مى‏خوابيم و هم شترمان را بر روى آن علوفه مى‏دهيم، حضرت فرمود: دخترم صبر كن، همانا موسى بن عمران ده سال با همسرش زندگى كرد و جز يك عباى قطوانى- يعنى عبائى سفيد كه نخ‏هاى بسيارى در حاشيه‏اش آويزان بود- نداشتند. (5)

  1 ـ ابن‏ماجه، سنن المصطفى 2/ 538.
2 ـ صفوة الصفوة، تأليف ابن‏جوزى، 2/ 3.
3 ـ ذخائرالعقبى،/ 49.
4 ـ احمد بن حنبل، «المناقب» خطى.
5 ـ زينى دحلان، «السيرة النبويه»، چاپ شده در حاشيه «السيرة النبويه» ج 2/ 10، و به احقاق‏الحق 10/ 395- 400 مراجعه كنيد.

عروسى مقدمات

  از ماجراى عقد و نامزدى فاطمه مدتى- شايد چند ماه- گذشت و على (ع) شرم داشت درباره‏ى عروسى فاطمه سخنى به ميان آورد، تا سرانجام زنانى كه در خانه‏ى رسول خدا (ص) بودند يا به مناسبتهايى رفت و آمد مى‏كردند به فكر افتادند در اين‏باره سخنى بگويند و با كسب اجازه از على (ع) به نزد رسول خدا (ص) آمده و بحث عروسى فاطمه را به ميان كشيدند.
از آن جمله نام ام‏ايمن (1) و ام‏سلمه در روايات ذكر شده كه اين مطلب را نزد رسول خدا (ص) عنوان كردند و سخن را از اينجا آغاز كرده كه گفتند:
اى رسول خدا به راستى اگر خديجه زنده بود با انجام مراسم عروسى فاطمه ديدگانش روشن مى‏شد!
با شنيدن نام خديجه سرشك از ديدگان پيغمبر جارى شد و به ياد آن بانوى فداكار و مهربان افتاده فرمود: خديجه! و كجا همانند خديجه زنى يافت مى‏شود؟ در آن هنگام كه مردم مرا تكذيب كردند او مرا تصديق نمود، و در راه پيشرفت و ترويج دين خدا مرا يارى كرد و دارايى خود را در اختيار من قرار داد، و بانويى كه خداى عزوجل مرا مأمور كرد تا او را مژده دهم كه خانه‏اى از زمرد در بهشت بدو عطا خواهد كرد...
ام‏سلمه كه اين سخنان را شنيد و دگرگونى حال پيغمبر را ديد عرضه داشت: پدر و مادر ما به قربانت! شما هر اندازه درباره‏ى خديجه بفرماييد درست و صحيح است، جز آنكه از دنيا رفت و به سوى پروردگار خويش بازگشت و خداى تعالى ما را با او در بهترين جايگاه بهشت جاى دهد.
اما موضوعى كه ما به خاطر آن خدمت شما آمده‏ايم آن است كه برادر و پسر عموى شما على بن ابيطالب مايل است تا شما درباره‏اش محبتى نموده اجازه دهيد همسرش فاطمه را به خانه‏ى خود ببرد و بدين ترتيب سر و سامانى به زندگى او بدهيد!
پيغمبر پرسيد: چرا خود على در اين باره به من مراجعه نكرده؟
عرض شد: حيا و شرم مانع او از اين كار گرديده است.
ام‏ايمن از طرف رسول خدا (ص) مأمور شد، تا على (ع) را خبر كرده به نزد آن حضرت ببرد، و چون بيامد پيش روى پيغمبر نشست و از شرم سر خود را به زير افكند، رسول خدا (ص) بدو فرمود:
آيا مايل هستى همسرت را به خانه ببرى؟
على (ع) همچنان كه سرش به زير بود پاسخ داد:
آرى پدر و مادرم به فدايت!
پيغمبر (ص) نيز با خوشحالى موافقت خود را براى انجام اين كار اعلام كرده و به دنبال آن فرمود:
همين امشب يا فردا شب ترتيب اين كار را خواهم داد.
على (ع) برخاست و رسول خدا (ص) نيز به زنانى كه در آنجا بودند (و شايد انتظار موافقت پيغمبر اسلام را مى‏كشيدند تا هر كدام به نحوى در اين جشن فرخنده كارى كرده و خدمتى انجام دهد) دستور داد مقدمات عروسى را فراهم نموده و فاطمه را زينت كنند و خوشبويش سازند و اتاقى را براى زفاف و عروسى او فرش كنند.

  1 ـ ام‏ايمن، نام زنى است كه سالها به عنوان كنيز و خدمتكار در خانه‏ى رسول خدا (ص) زندگى مى‏كرد و به قولى كنيز آمنه مادر آن حضرت بود كه پس از وفات آمنه وظيفه‏ى سرپرستى رسول خدا (ص) بدو محول شد و پيغمبر (ص) او را به عنوان مادر خطاب مى‏كرد، و مى‏فرمود: «ام‏ايمن امى» چنانكه در داستان وفات آمنه در شرح حال رسول خدا (ص) ذكر گرديد (زندگانى پيغمبر اسلام، ص 67). و پس از ازدواج با خديجه او را آزاد كرد، و ام‏ايمن به مردى موسوم به عبيد خزرجى شوهر كرد و از وى پسرى به دنيا آورد كه نامش را ايمن گذارد، و ام‏ايمن كسى بود كه در جنگ حنين وقتى هممه‏ى مسلمانان بجز عده‏ى معدودى از كنار پيغمبر اسلام گريختند در ركاب آن حضرت ماند و پايدارى كرد تا شهيد شد- به شرحى كه در زندگانى پيغمبر اسلام صص 578 و 581 مذكور شد.
و ام‏ايمن از نظر سبقت در اسلام و خدمت به خاندان رسالت سابقه‏ى درخشان و پر افتخارى دارد، و تا فاطمه (ع) نيز زنده بود خدمت آن بانوى بزرگوار را بر خود فرض و لازم مى‏دانست و از جمله افتخارات او سرپرستى و حضانت از دو فرزند برومند فاطمه (ع) و دو حجت الهى يعنى حسن و حسين (ع) است- كه ان‏شاءالله در جاى خود مذكور خواهد گرديد. و به هر صورت ام‏ايمن از زنان بزرگ و پر فضيلت اسلام است كه در اينجا براى معرفى او مختصرا به همين مقدار اشاره شد.

عروسى وليمه‏

  يكى از سنتهاى اسلامى «وليمه» دادن در مراسم عروسى است، يعنى مستحب است در اين مراسم غذايى تهيه شود و جمعى را اطعام كنند كه البته در كيفيت و مقدار تابع شئون و مقدورات افراد است كه به هر نحوى ممكن است اين سنت اسلامى را انجام دهند، و رسول خدا (ص) نيز كه خود اين سنت را تشريع فرموده بود در مراسم عروسى فاطمه دختر عزيزش اين كار را انجام داد، و در اينكه آيا خود پيغمبر ترتيب اين «وليمه» را داد يا به على (ع) دستور تهيه‏ى آن را داد و يا هر دو در تهيه‏ى آن شركت داشتند، اختلاف است.
مطابق نقل امالى شيخ صدوق (ره) رسول خدا (ص) به على فرمود: تهيه گوشت و نان با ما، و خرما و روغن با تو باشد (1)
و بر طبق نقل مرحوم راوندى در خرايج، پيغمبر اسلام مقدارى غذا و حلوا درست كرد و به على فرمود: مردم را دعوت كن (2)
و در روايتى كه مرحوم اربلى در كشف‏الغمه روايت كرده چنين است كه على (ع) گويد: رسول خدا از همان پول زره خودم كه قبلاً فروخته بودم مقدارى را به ام‏سلمه سپرده بود و هنگام عروسى ده درهم از آن پول را از ام‏سلمه گرفت و به من داد و فرمود: با اين پول مقدارى روغن و قدرى خرما و كشك خريدارى كن و من چنان كردم و خود آن حضرت آستين را بالا زد و سفره‏اى چرمى طلبيد و آن خرما و روغن و كشك را مخلوط كرده و غذايى تهيه نمود و از مردم با همان غذا پذيرايى شد. (3)
و در نقل ديگرى از آن حضرت حديث كرده كه به على فرمود:
«يا على لابد للعرس من وليمة»
«على جان! در عروسى بايد وليمه داد.»
و به دنبال آن روايت كرده كه سعد گفت: من گوسفندى براى اين وليمه مى‏دهم و گروه ديگرى از انصار نيز هر كدام در حدود توانايى خود چيزى تهيه كردند و مراسم وليمه انجام گرديد، كه اين روايت را بيشتر اهل سنت نيز مانند طبرى و ابن‏حجر و سيوطى و ديگران نقل كرده‏اند. (4)
به هر صورت وليمه تهيه شد و پيغمبر خدا به على فرمود: اكنون برخيز و هر كه را مى‏خواهى براى صرف غذا دعوت كن، على (ع) گويد: من به مسجد آمدم و ديدم گروه بسيارى از اصحاب در مسجد حضور دارند خواستم برخى را دعوت كنم و برخى را نكنم حيا مانع من شد و از اين رو بر بلندى بالا رفتم و با اين جمله كه با صداى بلند گفتم:
«اجيبوا الى وليمة فاطمة»!
(شما را به صرف وليمه‏ى (عروسى) فاطمه دعوت مى‏كنم!)
همه را دعوت نمودم، و مردم دسته دسته به راه افتادند ولى من از زيادى مردم و كمى غذا به خجلت فرورفتم و رسول خدا اين مطلب را دانست و مرا دلدارى داده فرمود: على جان (غصه مخور) من به درگاه خداى تعالى دعا مى‏كنم تا در غذا بركت دهد.
و همين طور هم شد كه همگى آن جمعيت بسيار از غذاى اندك خوردند و سير شدند و همه را كفايت كرد.
و در نقل ديگرى است كه پيغمبر فرمود: بگو مردم ده نفر ده نفر بيايند و غذا بخورند و هر دسته‏ى ده نفرى كه مى‏آمدند رسول خدا (ص) خود براى آنها غذا مى‏كشيد و بدانها مى‏داد و مى‏خوردند و چون سير مى‏شدند از اتاق خارج شده و ده نفر ديگر مى‏آمدند و بدين ترتيب همگى را غذا داد. چون مدعوين غذا خوردند رسول خدا ظرفى هم براى زنان فرستاد و ظرفى هم جداگانه براى داماد و عروس كشيد و فرمود:
«هذا لفاطمة و بعلها»
(اين هم مال فاطمه و شوهرش!)
و بر طبق حديثى كه ابن شهرآشوب روايت كرده دو روز اين كار تكرار شد و روز سوم نيز ابوايوب انصارى وليمه داد و مردم مهمان او بودند.

  1 ـ بحارالانوار، ج 43، صص 95 و 106.
2 ـ بحارالانوار، ج 43، صص 95 و 106.
3 ـ كش الغمه، ج 1، ص 361.
4 ـ احقاق‏الحق، ج 10، ص 424.

عروس با شادى و سرور به خانه‏ داماد بردن

  ابن شهرآشوب از ابن‏بابويه چنين روايت كرده است:
رسول خدا (ص) دختران عبدالمطلب و زنان مهاجر و انصار را فرمود تا همراه فاطمه به خانه على (ع) روند. و در راه شادمانى نمايند و اشعارى كه نمايانگر اين شادمانى است بخوانند ليكن سخنانى نباشد كه خدا را خوش نيايد. آنان عروس را بر استرى كه شهباء نام داشت (يا بر شترى) نشاندند و به روايتى نام آن استرى كه عروس را بر آن سوار كردند دُلدُل بود.
سمان فارسى زمام‏دار استر بود حمزه و عقيل و جعفر و ديگر بنى‏هاشم در پس آن مى‏رفتند زنان پيغمبر (ص) پيشاپيش عروس بودند و چنين مى‏خواندند.
ام‏سلمه مى‏خواند:
سرن بعون الله يا جاراتى -واشكرنه فى كل حالات
واذكرن ما انعم رب العلى -من كشف مكروه و آفات
فقد هدانا بعد كفر وقد -انعشنا رب السماوات
و سرن مع خير نساء الورى -تفدى بعمات و خالات
يا بنت من فضله ذوالعلى -بالوحى منه والرسالات.(1)
ترجمه: برويد اى هووهاى من بيارى خدا و سپاس گوييد خداوند تعالى را در تمام حالات و بياد آريد كه خداوند بزرگ بر ما منت نهاد بلاها و آفات را برطرف كرد. نامسلمان بوديم ما را هدايت فرمود و ضعيف بوديم ما را توانايى و نيرو بخشيد و برويد همراه بهترين زنان كه فداى او باد همه خويشان، عمه‏ها و خاله‏ها اى دختر آن پيغمبرى كه خداوند متعالى برترى داد او را بر ديگران به پيغمبرى و وحى از آسمان. حفصه دختر عمر چنين مى‏خواند:
فاطمه خيرالنساء البشر -و من لا وجه كوجه القمر
فضلك الله على كل الورى -بفضل من خص باى الزمر
زوجك الله فتى فاضلاً -اعنى علياً خير من فى الحضر
فسرن جاراتى بها انها -كريمة بنت عظيم الخطر (2)
ترجمه: بهترين زنان از جنس بشر است و كيست مثل فاطمه كه چهره‏اش مانند ماه باشد خدايت برترى داد بر جهانيان به فضيلت پدرى كه مخصوص او گردانيد آيات قرآن را تو را به ازدواج جوانمردى فاضل درآورد يعنى على عليه‏السلام كه بهتر است از همگان پس ببريد اى هووهاى من او را كه بزرگوار است و دختر بهترين پيامبران و بزرگ بزرگان مورخان از ديگر زنان و همسران پيامبر (ص) مطالبى را نقل كرده‏اند كه براى پرهيز از طولانى شدن، از آوردن همه آنها خوددارى نموده و فقط سرودى را كه معاذه مادر سعد بن معاذ مى‏خوانده نقل مى‏كنيم:
آورده‏اند كه معاذه نيز چنين مى‏خواند:
اقول قولاً فيه ما فيه -واذكر الخير و ابديه
محمد خير بنى‏آدم -ما فيه من كبر ولاتيه
بفضله عرفنا رشدنا -فالله بالخير مجازيه
و نحن مع بنت نبى الهدى -ذى شرف قد مكنت فيه
فى ذروة شامخة اصلها -فما ارى شيئاً يدانيه.(3)
سخنى جز آنكه بايد نمى‏گويم،
و بجز راه نكو نمى‏پويم، نيكو مى‏گويم، و نيكويى را فاش مى‏نمايم.
محمد صلى الله عليه و آله بهترين فرزندان آدم است و از لاف و خودپسندى در امان است به بركت وجود آن حضرت ما راه رشد و درستكارى خود را دريافتيم خدا به نيكى پاداش مى‏دهد و ما به همران دختر پيغمبر صاحب شرف، شرافت و بزرگى در وجودش ريشه دارد صاحب بزرگى و جلال است كسى كه همتاى او را در جهان نمى‏بينم.
نويسنده كتاب زندگانى فاطمه زهرا (4) كه خود از استادان زبده است در پايان اين مطالب نوشته: چنانكه نوشته شده اين روايت را بدين صورت از مناقب ابن شهرآشوب آوردم و او سند خود را كتاب مولد فاطمه و روايت ابن‏بابويه كه از بزرگان علماى اماميه است معرفى مى‏كند اما پذيرفتن داستان بدين صورت دشوار است نخست چيزى كه ما را دچار ترديد مى‏سازد اين است كه مى‏گويد: زنان پيغمبر پيشاپيش استر فاطمه راه مى‏رفتند. اين مؤلف خود عروسى زهرا (ع) را در ذوالحجه بسال دوم هجرى نوشته است در حالى كه ام‏سلمه سال چهارم هجرى و حفصه پس از جنگ بدر به همسرى پيغمبر (ص) درآمده‏اند و در سال عروسى زهرا (س) تنها سوده و عايشه در خانه پيغمبر (ص) بسر مى‏بردند... و در پايان حضور جعفر طيار برادر حضرت على عليه‏السلام را مطرح كرده و مى‏گويد: جعفر در اين تاريخ در حبشه بوده است. و از كتاب سيره ابن‏هشام نقل مى‏كند كه جعفر در سال هفتم هجرى پس از فتح خيبر به همراه همسرش اسماء بنت عميس از حبشه به مدينه بازگشت و مى‏نويسد كه پيغمبر (ص) هنگام بازگشت جعفر از حبشه فرمود: به كدام يك از اين دو شادمان باشم (فتح خيبر يا بازگشت جعفر) (5)
و در بحار نيز چنين مى‏خوانيم:
اسماء بنت عميس (كه پس از اين داستانش ذكر خواهد شد كه در شب زفاف حضرت زهرا عليهاالسلام متكفل رفع نيازمنديهاى عروس بوده) در زمان عروسى حضرت زهرا عليهاسلام به همراه شوهرش در حبشه بسر مى‏برد و در سال هفتم هجرى از حبشه به مدينه برگشته‏اند. اين بانو ابتدا همسر جعفر طيار بود و پس از شهادت همسرش به همسرى ابوبكر درآمد و فرزندى بنام محمد بن ابى‏بكر از او به دنيا آمد (اين پسر، همان است كه از ياران حضرت على عليه‏السلام شد و آن حضرت مى‏فرمود نگوييد محمد بن ابى‏بكر، بلكه بگوئيد محمد بن على به خاطر فضايلى كه در اين جوان وجود داشت) بعد از فوت ابوبكر، اسماء بنت عميس به همسرى على عليه‏السلام درآمد. (6)
و نيز در همان سند آمده كه آن بانويى كه بنام اسماء در عروسى حضرت زهرا عليهاالسلام بوده اسماء دختر يزيد بن سكن انصارى است، كه به غلط اسماء بنت عميس نقل شده است و ديگر اين كه كنيه اين خانم ام‏سلمه است كه به او خطيبةالنساء مى‏گفتند يعنى در مدينه اين خانم را معمولاً به خواستگارى دخترها مى‏فرستادند. پس نه اسماء، اسماء بنت عميس است و نه ام‏سلمه، ام‏سلمه همسر رسول خدا (ص).
و بعضى نيز نقل كرده‏اند: اسماء بنت عميس در عروسى نبوده بلكه (سلمى بنت عميس همسر حمزه بوده است (7)

  1 ـ زندگانى فاطمه الزهرا/ 63
2 ـ زندگانى فاطمه الزهرا/ 64
3 ـ زندگانى فاطمه الزهرا تأليف دكتر شهيدى/ 65
4 ـ دكتر شهيدى
5 ـ زندگانى فاطمه زهرا/ 69 نقل از كتاب ابن‏هشام، ج 3/ 414.
6 ـ بحار، ج 43/ 134
7 ـ بيت‏الاحزان مترجم/ 61 نقل از اعيان‏الشيعه ج 1/ 313.

حضرت زهرا سلام الله علیها  حجله

  زنان پيغمبر فاطمه را زينت كردند، عطر و بوى خوش بر او پاشيدند. پيغمبر على عليه‏السلام را احضار كرد و در جانب راست خودش نشانيد. فاطمه (عليهاالسلام) را نيز در طرف چپ نشانيد. سپس عروس و داماد را به سينه‏ى خودش چسباند. پيشانى هر دو را بوسه داد. دست نوعروس را گرفت و در دست داماد گذاشت. به على (عليه‏السلام) فرمود: فاطمه همسر خوبى است. و به فاطمه (عليهاالسلام) فرمود: على شوهر خوبى است.
سپس به زنان فرمود: عروس و داماد را با شور و شادى به حجله ببريد ولى چيزى نگوييد كه خدا ناراضى گردد.
زنان پيغمبر با شور و شادى، اللَّه‏اكبرگويان، فاطمه و على را تا حجله‏ى عروسى مشايعت نمودند. رسول خدا نيز از عقب رسيد و وارد حجله شده دستور داد ظرف آبى حاضر كردند، قدرى از آبها را بر بدن فاطمه پاشيد و دستور داد با بقيه‏ى آن وضو بگيرد و دهانش را بشويد. بعدا ظرف آب ديگرى طلبيد، قدرى از آنرا بر تن مبارك على عليه‏السلام پاشيد و دستور داد با بقيه‏ى آن دهانش را بشويد و وضو بگيرد. سپس روى عروس و داماد را بوسيد. دست به جانب آسمان برداشت و گفت: خدايا اين عروسى را مبارك گردان و نسل پاك و پاكيزه‏اى از ايشان بوجود آورد.
وقتى خواست از حجله خارج شود فاطمه عليهاالسلام دامنش را گرفت و گريه كرد. فرمود: دختر عزيزم! من ترا به بردبارترين و دانشمندترين مردم تزويج كردم.
سپس برخاست و تا درب حجله آمد. چوب در را با دو دست مبارك گرفت و فرمود: خدا شما و نسلتان را پاك و پاكيزه گرداند. با دوستان شما دوست هستم و با دشمنانتان دشمن. اكنون وداع مى‏كنم و شما را به خدا مى‏سپارم.
زمانى كه حضرت رسول اكرم (ص) درب حجله را بست و به زنان فرمود: به منزلهاى خودتان برويد، و كسى اينجا نماند. تمام زنها متفرق شدند.

 مادر در شب عروسى حضرت زهرا سلام الله علیها بجاى

  زمانى كه حضرت رسول اكرم (ص) درب حجله را بست و به زنان فرمود: به منزلهاى خودتان برويد، و كسى اينجا نماند.
تمام زنها متفرق شدند.
وقتى پيغمبر خواست خارج شود ديد يكى از زنها باقى مانده است. پرسيد كيستى مگر نگفتم بايد همه خارج شويد؟.
عرض كرد: من اسماء هستم. شما فرموديد خارج شويد، اما من در اين جهت معذورم. زيرا هنگام رحلت خديجه در خدمتش بودم، ديدم گريه مى‏كند. عرض كردم: آيا شما هم گريه مى‏كنيد؟ با اينكه بهترين زنان جهان و همسر رسول خدا هستى و بتو وعده‏ى بهشت داده است. فرمود: گريه‏ى من از اين جهت است كه مى‏دانم هر دخترى شب زفاف محتاج به زنى است كه محرم اسرارش باشد و حوائجش را برطرف سازد. من از دنيا مى‏روم ولى مى‏ترسم فاطمه‏ام در شب زفاف محرم راز و كمك حالى نداشته باشد. در آنوقت من به خديجه گفتم. اگر تا شب زفاف فاطمه (عليهاالسلام) زنده ماندم قول مى‏دهم كه نزدش بمانم و برايش مادرى كنم. وقتى پيغمبر نام خديجه را شنيد بى‏اختيار اشكش جارى شد و فرمود: ترا به خدا براى همين جهت مانده‏اى! عرض كرد: آرى. پيغمبر فرمود: پس به وعده‏ات عمل كن.(1)

  1 ـ بنابر بعضى روايات، در روز چهارم كه پيغمبر به خانه فاطمه تشريف برد اسماء را ملاقات نمود. در هر صورت داستان اسماء را بسيارى از تاريخ‏نگاران نوشته‏اند و آن را به اسماء بنت عميس نسبت داده‏اند. ولى اگر اصل داستان صحت داشته باشد، درباره‏ى اسماء بنت عميس صحيح نيست. زيرا اسماء بنت عميس همسر جعفر بن ابى‏طالب بوده. و جعفر يكى از كسانى است كه به اتفاق همسرش به حبشه هجرت نمود و بعد از جنگ خيبر مراجعت كرد. بنابراين مسلماً در شب زفاف فاطمه در مدينه نبوده است. پس آن زن يا اسماء بنت يزيد بن سكن انصارى بوده يا سلمى بنت عميس خواهر اسماء و زن حمزه بن عبدالمطلب بوده است. به هر حال، چنانكه صاحب كشف‏الغمه مى‏نويسد در نقل اين داستان براى روات اشتباهى رخ داده است.

انفاق حضرت زهرا صلواه الله و سلامه علیها در شب عروسى احسان و

  پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم در عروسى زهرا عليهاالسلام يك دست پيراهن نو به زهرا داده بود تا در شب عروسى بپوشد، هنگامى كه فاطمه به خانه‏ى زفاف رفت، بر سجاده‏ى عبادت خود نشسته بود و با خدا مناجات مى‏كرد، ناگاه مستمندى به در خانه‏ى فاطمه آمد و با صداى بلند گفت: «از در خانه‏ى نبوت يك پيراهن كهنه مى‏خواهم».
فاطمه عليهاالسلام در آن وقت دو پيراهن داشت، يكى كهنه و ديگرى نو، خواست پيراهن كهنه را طبق تقاضاى فقير، به او بدهد، ناگاه به ياد اين آيه (92 آل‏عمران) افتاد كه مى‏فرمايد: «هرگز به حقيقت نيكوكارى نمى‏رسيد مگر آنچه را دوست داريد انفاق كنيد».
حضرت زهرا عليهاالسلام كه مى‏دانست پيراهن نو را بيشتر دوست دارد، به اين آيه عمل كرد و پيراهن نو را به فقير داد.
فرداى آن شب هنگامى كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم پيراهن كهنه را در تن او ديد. پرسيد: «چرا پيراهن نو را نپوشيده‏اى؟ حضرت زهرا عليهاالسلام عرض كرد: آن را به فقير دادم.
پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم فرمود: «اگر پيراهن نو را براى شوهرت مى‏پوشيدى بهتر و مناسبتر بود».
فاطمه عليهاالسلام عرض كرد: اين روش را از شما آموخته‏ام، در آن هنگام كه مادرم خديجه همسر شما گرديد، همه‏ى اموال خود را در راه شما به تهى‏دستان بخشيد، كار به جايى رسيد كه فقيرى به در خانه‏ى شما آمد و تقاضاى لباس كرد، در خانه لباسى وجود نداشت، شما پيراهن خود را از تن بيرون آورده و به او دادى، از اين رو اين آيه (29/ اسراء) نازل شد: «و بيش از حد دستت را مگشا تا مورد سرزنش قرار گيرى و از كرا فرومانى».
پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم تحت تأثير محبتها و خلوص دخترش زهرا عليهاالسلام قرار گرفت قطره‏هاى اشك از چشمانش سرازير شد، فاطمه عليهاالسلام را به نشانه‏ى محبت به سينه‏اش چسبانيد. (1)

  1 ـ رياحين‏الشريعه/ ج 1/ ص 106 و 105

زندگى در خانه اجاره‏اى شروع

  كلبه باصفا و محقر حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏عليها خانه‏اى گلى بود كه دلهائى مصفا به نور خدا در آن يك زندگى مشترك را آغاز كردند. خانه‏اى رد ظاهر ساده و حتى اجاره‏اى، ولكن اعضاى آن آرمانى متعهد بر اصول اخلاقى، در محيطى پر تفاهم و عاطفى و خلاصه مالامال از معنويت و ياد خدا، خانه‏اى كه از عرش خدا مورد نظر و حمايت بود و دريچه‏اى از زمين به آسمان و از آسمان بر آن خانه دائما گشوده شده بود و اين نبود مگر به خاطر وجود انوار مقدسه‏اى كه در علم و عمل عالى‏ترين مراتب كمال را با مجاهده نفسانى و انتخاب بهترين عقيده و آرمان طى مى‏نمودند، خانه‏ى حضرت فاطمه سلام‏اللَّه‏عليه خانه‏اى بود گلى اما شعاع نور آن عالمتاب شد و همه هستى را پرتوافكنى كرد.
حضرت على (ع) و حضرت فاطمه زهرا سلام‏اللَّه‏عليه داراى خانه‏ى مسكونى نبودند، از اين رو حضرت على عليه‏السلام ابتدا محل سكونت همسرش را در اطاقى كه يكى از انصار در اختيارش نهاده بود و خود نيز پس از هجرت در آن ساكن بود قرار داد. پس از مدتى دو زوج جوان به خانه‏ى حارثه بن نعمان كه در محله‏ى بنى‏نجار قرار داشت و به خانه‏ى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم نزديك بود منتقل شدند تا اينكه حجره‏اى در كنار حجره‏ى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله براى آنان ساخته شد و تا پايان زندگى خانوادگى‏شان در آنجا ساكن بودند.
وضعيت ساختمانى اين خانه كه در اختيار حضرت على عليه‏السلام و حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏عليه قرار گرفت خانه‏ى مسكونى مجللى نبود، بلكه اطاقى گلين بود كه سقف آن را با چوب خرما و حصير پوشانده و آن را گل‏اندود كرده بودند. فاصله‏ى سقف آن از كف به اندازه‏اى بود كه دست به راحتى به سقف مى‏رسيد. آرى اين بود كلبه‏ى حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏عليه كه از صفايش تور خدا جلوه‏گر بود.
خداوند در قرآن پيرامون معنويت و فضيلت ايشان فرموده:
يعنى در خانه‏هايى (چون خانه‏ى انبياء) خدا رخصت داده كه آنجا رفعت يابد و در آن ذكر نام خدا شود و صبح و شام تسبيح و تقديس ذات پاك او كنند. وقتى اين آيه نازل شد، ابوبكر از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله پرسيد: آيا خانه‏ى حضرت فاطمه و حضرت على عليهم‏السلام از اين خانه‏هاست؟ پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمودند: بله، خانه‏ى آنان از بافضيلت‏ترين اين خانه‏هاست

پيامبر اكرم از حضرت زهرا و اميرالمؤمنين صلواه الله و سلامه علیهم بعد از عروسى ديدار

  صاحب كشف‏الغمه به سند خود از اميرالمؤمنين (ع) روايت مى‏كند كه رسول خدا (ص) از روز عروسى تا روز چهارم به ديدن فاطمه (ع) نيامد و چون روز چهارم شد به خانه‏ى وى آمد- و پس از محبت و ملاطفت بسيارى كه نسبت به آن دو انجام داد، به على (ع) دستور داد از اتاق بيرون رود و با فاطمه خلوت كرد و از او پرسيد: دخترم حالت چطور است و شوهرت را چگونه يافتى؟
فاطمه پاسخ داد: پدر جان بهترين شوهر است جز آنكه زنان قريش كه به ديدن من مى‏آيند به من طعن زده و مى‏گويند: رسول خدا تو را به مرد فقيرى كه دستش از مال دنيا تهى است شوهر داده است؟
پيغمبر (ص) فاطمه را دلدارى داد و فرمود: دخترم نه پدر تو فقير است و نه شوهرت.
دخترم! خزينه‏هاى زمين را از طلا و نقره به من عرضه كردند ولى من نعمتهاى آخرت را كه در پيشگاه پروردگار است بر مال دنيا ترجيح دادم.
دخترم! به خدا سوگند من كمال خيرخواهى را درباره‏ى تو انجام داده‏ام، زيرا شوهرى براى تو انتخاب كردم كه از ديگران زودتر اسلام آورده و علم و دانشش از همگان بيشتر و حلم و بردباريش از ديگران زيادتر است.
دختركم خداى عزوجل از ميان تمام مردان دو مرد را برگزيد كه يكى پدر تو و ديگرى همسر توست، دخترم! شوهر تو خوب شوهرى است، نافرمانيش نكنى.
سپس صداى على زده و چون وارد اتاق شد سفارش فاطمه را بدو كرد، و فرمود: نسبت به همسرت مهربان باش و با او مدارا كن و براستى فاطمه پاره‏ى تن من است، و هر چه او را متألم و ناراحت سازد مرا ناراحت و متألم ساخته است و هر چه او را خوشحال و مسرور سازد مرا خوشحال كرده، من اكنون شما را به خدا مى‏سپارم و با شما خداحافظى مى‏كنم.
على (ع) دنبال حديث فرمود: به خدا سوگند از آن روز به بعد تا فاطمه زنده بود كارى نكردم كه او را به خشم درآورد و بر هيچ كارى او را مجبور ننمودم، و او نيز هيچ‏گاه مرا به خشم نياورد و در هيچ كارى نافرمانى مرا نكرد، و به راستى هر وقت بدو نظر مى‏كردم غم و اندوههايم برطرف مى‏شد.

خواستگارى اميرالمؤمنين از دختر ابوجهل لعنه الله علیه اتهام

  در تاريخ بشر، صفا و صميميت هيچ خانواده و زن و شوهرى به صفا و صميميت على و فاطمه عليهماالسلام نمى‏رسد، ولى دشمنان بى‏رحم و مبغضين اهل‏بيت، آن چنان نامرد و كينه‏توز هستند، كه از هيچ تهمت و افترا درباره‏ى آنان فروگذارى نكرده و نمى‏كنند. بر همين اساس براى خدشه‏دار ساختن عظمت مولاى متقيان على عليه‏السلام شاخدارترين دروغ و تهمت را با رنگ و روغن ماهرانه و خائنانه فراهم ساختند و چنين نوشته‏اند كه آن حضرت با داشتن حضرت فاطمه عليهاالسلام به سراغ زن ديگرى (آن هم دختر ابوجهل) رفته، و از او خواستگارى نموده و بدين‏سان فاطمه‏ى زهرا و پدرش رسول خدا را ناراحت كرده است.
جاى تعجب بيشتر اين است كه تاريخ ضعيف و مجعول به صورت حديث نبوى در برخى كتابهاى معتبر اهل سنت همچون صحيح بخارى و صحيح مسلم (1)
و غير آنها خودنمايى مى‏كند، و آقايان عزيز بدون تحقيق و تعمق در ريشه‏يابى اين مجعولات و بررسى اسناد آن، چنين تهمت بزرگى را به مقام والاى صاحب ولايت خليفه‏ى بلافاصل پيامبر صلى اللَّه عليه و آله مى‏چسبانند.

تحقيق مسأله
اگر چه تجديد فراش و انتخاب بيش از يك همسر با شرائط خاصى در شرع مقدس اسلام جائز است و خداوند متعال در قرآن مجيد سوره‏ى نساء آيه‏ى سوم، به آن تصريح مى‏كند، ولى ازدواج مجدد اميرالمؤمنين عليه‏السلام با وجود زهرا عليهاالسلام اساساً جايز نبود و مولاى متقيان شرعاً نمى‏توانست به چنين امرى اقدام كند؛ چنانچه در حديثى حضرت امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايند:
حرم اللَّه على على النساء مادامت فاطمه عليهاالسلام حيه، لانها طاهره لاتحيض.
خداوند متعال زنان را براى حضرت على عليه‏السلام مادامى كه حضرت زهرا عليهاالسلام در قيد حيات بوده است حرام كرده بود، زيرا آن حضرت هرگز عادت ماهانه نداشته است.(2)
در اين زمينه روايات ديگرى نيز آمده (3)
و چنين استفاده مى‏شود، كه حضرت زهرا در مسائل زوجيت، مشكلى نداشت و اميرالمؤمنين على عليه‏السلام نيز علاوه بر اينكه عاملى براى تجديد فراش نمى‏ديد، موقعيت فاطمه عليهاالسلام را در پيشگاه خدا و رسول او مى‏دانست و از حكم خدا آگاه بود، با اين وضع چگونه دست به خواستگارى دختر ابوجهل زده و پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله و فاطمه عليهاالسلام را رنجيده‏خاطر نموده است؟!
و اما حديث مجعول از پيامبر الهى، در واقع از طريق دو نفر ذكر شده: يكى ابوعلى الحسين بن على بن يزيد الكرابيسى البغدادى است، كه از دشمنان سرسخت اهل‏بيت به شمار مى‏آيد و قهراً حديث منقول از وى در ذم آنان قبول نيست. دومى «ابوهريره» كذاب است، كه نان را به نرخ روز خورده و هزاران حديث جعل كرده كه اين حديث يكى از آنها مى‏باشد و اهل تحقيق و تعمق نمى‏توانند به سخنان چنين افرادى اعتماد كنند.
ابن ابى‏الحديد كه از عالى‏ترين دانشمندان و محققين اهل سنت است مى‏نويسد: ابوهريره از جمله دروغگويان تاريخ و ناقلين احاديث جعلى و غير واقعى بود كه از جمله اين حديث مجعول را ساخت.
او (ابوهريره) چون وارد شام شد، به طمع مال و مقام دنيا، حديثى را به زبان رسول خدا نسبت داد، كه نتيجه‏ى آن، نفرين و جسارتى به على بن ابيطالب عليه‏السلام مى‏شد و از اين طريق به فرماندارى مدينه منصوب گشت.
اين راوى كذاب، چنان دروغى به پيامبر صلى اللَّه عليه و آله نسبت داد، كه حتى خليفه‏ى دوم را نيز به خشم آورد، و عمر با تازيانه‏اش او را تعزير كرد. (4)
خوانندگان عزيز توجه دارند، كه براى لكه‏دار كردن مقام الهى و آسمانى ولايت، دست به چه توطئه‏ها مى‏زنند؟ و از چه عناصر نامطلوب و مزدور و دنياپرست استفاده مى‏كنند؟ (5)

  1 ـ متن حديث مجعول: «ان بنى‏هاشم بن المغيرة استأذنونى ان ينكحوا ابنتهم على بن ابيطالب، فلا آذن لهم ثم لا آذن لهم، ثم لا آذن لهم، الا ان يحب ابن ابى‏طالب ان يطلق ابنتى و ينكح ابنتهم فانما ابنتى بضعه منى يريبنى مارابها و يؤذينى ما آذاها و فى رواية اخرى: انه لست احرم حلالاً و لااحل حراما ولكن واللَّه لاتجتمع بنت رسول‏اللَّه و بنت عدو اللَّه مكانا واحداً ابداً. «صحيح مسلم، ج 16، ص 2 بشرح نووى چاپ دارالفكر بيروت- صحيح بخارى باب فضائل و...
2 ـ عوالم، ج 11، ص 387، جلاءالعيون شبر، ج 1، ص 181، بحارالانوار، ج 43، ص 16.
3 ـ فرائد سمطين، ج 2، ص 48، ش 379، عوالم، ج 11، ص 153، جلاءالعيون، ج 1، ص 131.
4 ـ شرح ابن ابى‏الحديد، ج 4، ص 64 تا 69.
5ـ براى بحث و بررسى مسائل ولايت آسمانى اميرالمؤمنين به: آفتاب ولايت به قلم نگارنده مراجعه فرماييد.

 



ارسال شده در: شنبه 1386/09/24 :: 2:0 PM :: توسط : محمد بیات
خواستگاری و عقد امیرالمومنین و حضرت زهرا صلوات الله و سلامه علیهما

خواستگاران حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏عليها

  حضرت فاطمه عليهاالسلام چون به سن ازدواج رسيد، اكثر بزرگان و شخصيتهاى برجسته عرب مسلمان، به مقام خواستگارى برآمدند، ولى رسول خدا با عكس‏العمل منفى همه را مأيوس كرد و در برابر اصرار آنان خشمگين شد.... (1)
حتى در تاريخ و حديث آمده است: از جمله خواستگاران، دو مرد ثروتمند و توانگر عبدالرحمن عوف و عثمان بن عفان لعنه الله علیه بودند. آنان ثروت خود را به رخ پيامبر صلى اللَّه عليه و آله كشيده. مثل ساير دنياپرستان دم از مهريه زياد و رفاه زندگى سر دادند و مى‏گفتند: ما حاضريم در برابر ازدواج با فاطمه عليهاالسلام يك صد شتر گرانقيمت و ده هزار دينار طلا مهريه دهيم.
«فغضب النبى صلى اللَّه عليه و آله من مقالتهما... و قال لعبد الرحمن: انك تهول على بمالك؟! (2)
رسول خدا از سخن آنان به خشم آمده و به عبدالرحمن فرمودند: آيا مى‏خواهى از طريق مال دنيا مرا فريب دهى؟!
در احاديث ديگرى از طريق شيعه و سنى آمده است كه خليفه‏ى اول و دوم نيز به ترتيب به خواستگارى فاطمه عليهاالسلام آمدند و خيلى سماجت كردند، ولى جوابى گرفتند كه ديگران مأيوسانه گرفته بودند.
اينك توجه خوانندگان عزيز را به چند حديث در اين زمينه جلب مى‏كنم:
1- ان ابابكر و عمر لعنه الله علیه خطبا فاطمة عليهاالسلام، فرد هما رسول‏اللَّه (ص) و قال: لم اومر بذلك، فخطبها على عليه‏السلام فزوجه اياها. (3)
حكم بن ظهير از سدى نقل مى‏كند كه: ابوبكر‏ لعنه الله علیه  و عمر لعنه الله علیه هر دو به خواستگارى حضرت فاطمه عليهاالسلام آمده، ولى رسول خدا هر دو را رد كرد و فرمود: من به اين كار مأمور نيستم. سپس على عليه‏السلام از او خواستگارى نمود، حضرت فاطمه عليهاالسلام را به تزويج او درآورد.
2- عن على عليه‏السلام: خطب ابوبكر‏ لعنه الله علیه  و عمر لعنه الله علیه فاطمة الى رسول‏اللَّه (ص) فابى رسول‏اللَّه عليهما، فقال عمر لعنه الله علیه: انت لها يا على!.... (4)
على عليه‏السلام نقل مى‏كند: ابوبكر‏ لعنه الله علیه  و عمر لعنه الله علیه به سراغ فاطمه آمدند، ولى پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله خواستگارى آنان را نپذيرفت، آنگاه عمر لعنه الله علیه گفت: يا على تو به سراغ او برو....
3- عن عبداللَّه بن بريدة، عن ابيه،: ان ابابكر و عمر لعنه الله علیه خطبا فاطمة الى النبى (ص) فقال: انها صغيرة، فخطبها على عليه‏السلام فزوجها منه. (5)
عبدالله بريد از پدرش نقل مى‏كند: ابوبكر‏ لعنه الله علیه  و عمر لعنه الله علیه از فاطمه عليهاالسلام دختر پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله خواستگارى كردند، ولى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: او صغير است و چون على عليه‏السلام خواستگارى كرد به او تزويج فرمود.
4- عن انس بن مالك: جاء ابوبكر‏ لعنه الله علیه  الى النبى فقعد بين يديه فقال:... تزوجنى فاطمه! فسكت عنه، او قال: اعرض عنه، فرجع ابوبكر‏ لعنه الله علیه  الى عمر لعنه الله علیه فقال: هلكت و اهلكت. قال: و ماذاك؟ قال: خطبت فاطمه الى النبى فاعرض عنى قال: مكانك حتى آتى النبى فاطلب مثل الذى طلبت، فاتى عمر لعنه الله علیه النبى فقعد بين يديه فقال: يا رسول‏اللَّه،! تزوجنى فاطمه! فاعرض عنه.... (6)
انس بن مالك، كه يكى از دشمنان اميرالمؤمنين عليه‏السلام و از طرفداران سرسخت خلفاى ثلاثه به شمار مى‏آيد، مى‏گويد: ابوبكر‏ لعنه الله علیه  به حضور پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله رسيده و از خدمات و سوابق خويش بسيار تعريف كرد. آنگاه گفت مى‏خواهم دخترت فاطمه عليهاالسلام را به من تزويج كنى. پيامبر اسلام چون اين سخن بشنيد، با وى سخنى نگفته و از او چهره برگردانيد و ابوبكر‏ لعنه الله علیه  با شرمندگى به پيش عمر لعنه الله علیه آمد و چنين اظهار داشت.
من ديگر هلاك شدم. عمر لعنه الله علیه گفت: مگر چه شده؟ ابوبكر‏ لعنه الله علیه  جواب داد: من به خواستگارى فاطمه عليهاالسلام رفته بودم، ولى....
عمر لعنه الله علیه گفت: اجازه بده من نيز خواستگارى كنم، اين بگفت و به سراغ خانه‏ى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله آمد و مو به مو سخنان ابوبكر‏ لعنه الله علیه  را تكرار كرد، ولى جواب همان بود كه رفيق ديرينش شنيده بود. لذا عمر لعنه الله علیه با شرمندگى بيشتر به نزد ابوبكر‏ لعنه الله علیه  برگشت و چنين سخن آغاز كرد:
او منتظر فرمان الهى است، هان رفيق! هرچه زودتر بلند شو تا به سراغ على عليه‏السلام رويم و از او درخواست كنيم كه مانند ما به خواستگارى فاطمه برخيزد....
اين احاديث كه همگى آنها از طريق اهل سنت نقل گرديد، مى‏رساند كه شيوخ عرب و بزرگان قريش و از جمله خلفاى ثلاثه با تمام سماجت از فاطمه‏ى زهرا خواستگارى كرده و از خود مدح و ستايش نموده‏اند.... ولى پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله همه‏ى آنان را رد كرده و طبق فرمان الهى با درخواست اميرالمؤمنين موافقت نموده است.

  1 ـ ... خطبها اكابر قريش من اهل الفضل والسابقة فى الاسلام، والشرف والمال و كان كلما ذكرها رجل من قريش لرسول‏اللَّه (ص) اعرض عنه رسول‏اللَّه بوجهه حتى كان الرجل منهم يظن فى نفسه انّ رسول‏اللَّه ساخط عليه.... بحار، ج 43، ص 124- جلاءالعيون شبر، ج 158 1.
2 ـ عوالم، ج 11، ص 292- 293.
3 ـ شرح ابن ابى‏الحديد، ج 13، ص 228.
4 ـ كنزالعمال، ج 13، ص 114، ش 36370.
5 ـ فرائد السمطين، ج 1، ص 88، ش 68.
6 ـ كنزالعمال، ج 13، ص 684، ش 37755.

پيشنهاد خواستگارى حضرت زهرا به اميرالمؤمنين

  روزى ابوبكر‏ لعنه الله علیه ، عمر لعنه الله علیه، و سعد بن معاذ به اتفاق گروهى ديگر در مسجد گرد آمده بودند و از هر درى سخن مى‏گفتند. سخن از دختر پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله) شد.
ابوبكر‏ لعنه الله علیه  گفت: خواستگارانى كه رفته‏اند پيشنهادشان رد شده، پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله) فرموده كه تعيين همسر فاطمه (عليهاالسلام) با خداست. تنها على (ع) در مورد خواستگارى تاكنون اقدامى نكرده است. شايد به خاطر تهيدستى از انجام اين كار سر باز مى‏زند. با اين همه برايم روشن است كه خدا و پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله) زهرا (ع) را براى او نگه داشته‏اند. آنگاه ابوبكر‏ لعنه الله علیه  رو به دوستانش كرد و گفت: مايليد نزد وى رويم و ماجرا را برايش بازگو گوييم و ببينيم آيا او مايل به ازدواج است؟
سعد بن معاذ از اين پيشنهاد استقبال كرد، سپس به اتفاق عمر لعنه الله علیه و ابوبكر‏ لعنه الله علیه  از مسجد خارج شدند و به جستجوى على (عليه‏السلام) پرداختند. او در خانه نبود، اطلاع پيدا كردند كه او در تلاش براى معاش در نخلستان يكى از انصار به وسيله شترش به آبكشى و آبيارى نخلها مشغول است.
به سويش شتافتند. على (عليه‏السلام) فرمود: از كجا و به چه منظورى آمده‏ايد؟
ابوبكر‏ لعنه الله علیه  به بيان ماجرا پرداخت و در پايان گفت من صلاح مى‏دانم هرچه زودتر در خواستگارى فاطمه (ع) تعجيل كنى. (1)
على (ع) نيز يادآور شد كه اين وصلت آرزوى من است.

  1 ـ كشف‏الغمه ج 1 ص 354- طبقات ابن‏سعد ج 8 ص 19- امالى طوسى ج 1 ص 38.

خواستگارى اميرالمؤمنين از حضرت زهرا

  على عليه‏السلام مى‏دانست كه پيغمبر دخترش را به عنوان ازدواج نمى‏فروشد، متاع ناپايدار دنيا در پيش رسول خدا (ص) آن ارزش و اعتبار را ندارد كه جانشين فضل و كرامت شود.
رسول خدا (ص) نماينده خدا است و از طرفى در پيشگاه خداوند تعالى سرمايه امتياز و فضيلت فقط تقوى و دانش است و فرستاده خدا هرگز غير از آنچه را كه خدا دوست دارد نمى‏خواهد و به آن اعتبار نمى‏دهد.
على پيغمبر خدا را بيش از هركس مى‏شناسد كه روح او آسمانى و ملكوتى است هرگز گرفتار قيد و بند ماديات زودگذر نشده و نمى‏شود اما لازم است در اين عقيده از ديگران نيز گواهى و اعتراف بگيرد لازم است آنها كه در امر ازدواج رقيب او هستند و به غرور مال و دارايى خود از فاطمه (س) خواستگارى كرده‏اند اقرار كنند كه درهم و دينار، ملاك فضيلت نيست. ملاك، تقوى است كه آنها فاقد آن مى‏باشند اين اعتراف، بر آنها حجتى بزرگ بوده باشد. حجتى بزرگ براى روزهايى كه در پيش خواهد بود.
آنها كه به آن حضرت گفته بودند كه شما در مورد خواستگارى دختر پيامبر (ص) قدم به جلو بگذاريد، در دنباله سخنان خود گفتند اى على! تو از ما بهتر مى‏دانى كه رسول خدا (ص) در بند مال و متاع دنيا نيست آنچه در نظرش گرانبها است در تو وجود دارد او جز به تقوى و دانش به چيزى اهميت نمى‏دهد على عليه‏السلام كه در مزرعه‏اى مشغول آبيارى درختان بود از كار دست كشيد و شتر خود را به خانه آورد و سر و صورت خود را شستشو داد و به خدمت رسول خدا (ص) شرفياب شد و درب خانه آن حضرت را كوبيد، رسول خدا (ص) به ام‏سلمه فرمود ببين كيست درب خانه را مى‏كوبد؟ ام‏سلمه پرسيد كيست؟
بانگى دلنشين شنيده شد كه باز كنيد منم.
اين صدا از هر چيز خوش‏تر براى پيامبر (ص) بود فرمود: باز كن اى ام‏سلمه زودتر اين، آن كس است كه خدا و رسولش دوستدار او هستند.
ام‏سلمه عرض كرد: كيست او يا رسول‏اللَّه كه اين چنينش بلند مى‏ستايى؟
فرمود: اى ام‏سلمه آرام باش او مردى است كه در حواديث سخت و بزرگ هرگز ناتوان و زبون نمى‏شود و اظهار ضعف و سستى نمى‏كند او برادر و پسر عموى من، محبوبترين خلق خدا در نزد من است ام‏سلمه با شتاب رفت و در را گشود على عليه‏السلام وارد شد و سلام كرد و به اذن رسول خدا (ص) نشست اما سر بزير انداخت.
رسول خدا (ص) فرمود: پسر عموى عزيز، گويا به حاجتى آمده است و از حياء اظهار نمى‏كند ولى دوست دارم كه آشكارا هر چه هست بگويد قصه چيست؟
على عليه‏السلام كه گويى منتظر صحبتى بود عرض كرد: آرى يا رسول‏اللَّه مرا حاجتى است كه از على عليه‏السلام شرم دارم ولى كرامت رسول خدا (ص) و محبت خاصى كه به من دارد اجازه مى‏دهد كه آشكارا بگويم.
اى رسول خدا پدر و مادرم فداى تو باد، تو همان بزرگوارى هستى كه مرا در كودكى از پدر و مادرم گرفتى، و مرا از غذاى خود پروراندى، به آداب خود مؤدبم فرمودى؟ تو براى من از پدر و مادر مهربانتر و خوب‏تر بودى، امروز اندوخته دنيا و آخرت من نيز تو هستى، دوست دارم همانطور كه خداوند بازوى مرا به وجود تو نيرومند كرد، از بركت تو مرا به همسرى نيكو نيز برساند، من به اين اميد به سوى حضرتت شتافته‏ام زيرا دخترى را كه من خواستار او هستم در خانه صاحب اختيار من زندگى مى‏كند.
رسول خدا (ص) از خوشحالى چهره‏اش شكفته و متبسم گشت، آرى على جان چنين است كه مى‏گويى ولى براى اين كار چه تهيه كرده‏اى؟
يا رسول‏اللَّه بر آنچه مالك آن هستم شما داناتر هستيد و شما خوب مى‏دانيد كه جز يك زره و شمشير و شتر آبكش چيزى از متاع دنيا برنگرفته‏ام.
رسول خدا (ص) فرمود: بسيار خوب من امشب با فاطمه (س) در اين مورد صحبت مى‏كنم اميد است فردا تو را آنچنان كه دوست دارى ملاقات نمايم.
همواره به حكم قرآن پاكان نصيب پاكان هستند
الطيبات للطيبين والطيبين للطيبات.
زنان پاك طينت مخصوص مردان پاك‏نهاد و مردان پاك براى زنان پاك‏سرشت ذخيره شده‏اند.
در برخى از كتب اينگونه آورده‏اند.
برخى از صحابه از اميرالمؤمنين على عليه‏السلام خواستند كه چرا به خواستگارى حضرت زهرا عليهاسلام نمى‏رويد؟ ايشان در جواب فرمودند كه من چيزى ندارم گفتند پيغمبر (ص) از شما چيزى نمى‏خواهد و پس از آن على عليه‏السلام به خانه پيغمبر (ص) رفت و از شرم و حيا نتوانست چيزى بگويد و منظور خود را به عرض برساند بدون نتيجه برگشت روز دوم به محضر رسول خدا (ص) شرفياب شد. باز هم عرق شرم بر پيشانى مباركش نشست و بدون نتيجه برگشت ولى روز سوم كه به حضور سرور كاينات رسيد پيغمبر (ص) خودش فرمود: يا على آيا حاجتى دارى؟ عرض كرد آرى. رسول خدا بلافاصله فرمود بگو گمانم به خواستگارى زهرا آمده‏اى! عرض كرد آرى، يا رسول‏اللَّه در اين موقع جبرئيل نازل شد و گفت يا محمد خداوند سبحان امر فرموده است كه فاطمه را به ازدواج على مرتضى درآورى. (1)

  1 ـ چهارده معصوم/ 257 نقل از ينابيع‏الموده قندوزى باب 55

 

كفويت و همشأنى حضرت زهرا با اميرالمؤمنين

  حضرت صادق عليه‏السلام در اين زمينه بيان روشن و واضحى فرموده‏اند:
«لو لا ان اللَّه عز و جل خلق اميرالمؤمنين، لم يكن لفاطمة كفو على وجه الارض، آدم فمن دونه». (1)
«اگر خداى عز و جل اميرالمؤمنين را نمى‏آفريد،- از اولين و آخرين- فاطمه را بر روى زمين نظير و همتائى وجود نداشت».
على و فاطمه هر دو صاحب ولايت، هر دو داراى مقام عصمت و طهارت و هر دو از اركان توحيد و ايمانند.
امام ششم با عبارت ديگرى مى‏فرمايد:
«لو لا ان اميرالمؤمنين تزوجها، لما كان لها كفو الى يوم القيامه على وجه الارض، آدم فمن دونه». (2)
تشخيص «ركن بودن» و يا «كفو و همتا بودن» بشرى با بشر ديگر، مطلبى است كه فهم انسان از درك آن عاجز و ناتوان است، و تنها خداى تعالى (واللَّه يعلم ما خلق) كه از ضمائر مخلوقات خويش آگاه است مى‏داند و مى‏تواند معين كند چه كسى كفو نظير و همانند كيست، و همتاى هر موجودى در عالم كدامست.
لذا اختيار فاطمه عليهاالسلام براى همسرى على عليه‏السلام، يك انتخاب الهى است، خداى تعالى خود براى زهرا عليهاالسلام زوجى را كه كفو و همتاى اوست برمى‏گزيند و در اين عقد آسمانى خود خطبه مى‏خواند، و شهود اين ازدواج مقدس، پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله و سلم جبرئيل و فرشتگان هستند؛ و بايد اينچنين باشد، زيرا جز خداى خالق يكتا چه كسى مى‏داند كفو و همانند زهرا عليهاالسلام كيست، زهرايى كه همتا ندارد و هيچ بشرى جز على شبيه و نظير او نيست، و در نتيجه‏ى همين جهل و نادانى و ناتوانى بشر در شناخت مقام شامخ زهرا عليهاالسلام است كه مى‏بينيم ابوبكر‏ لعنه الله علیه  و عمر لعنه الله علیه نيز خواستار ازدواج با فاطمه عليهاالسلام مى‏شوند و پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله و سلم در جواب آنان چنين مى‏فرمايد: فاطمه از آن خداست و من در اين مورد هيچ‏گونه اختيارى ندارم (اللَّه يعلم ما خلق)، و تنها خدا كه خالق زهراست مى‏داند كفو و همسر و زوج شايسته‏ى او كيست، و من و دخترم اگر چه صاحب مقام ولايتيم، ولى خداى متعال بر من و او ولايت دارد و انتخاب و تعيين همسر فاطمه عليهاالسلام امرى است خدايى.

  1 ـ بحارالانوار ج 43/ 107.
2 ـ مرحوم مجلسى اين روايت را از كتاب علل الشرائع و خصال و امالى صدوق و دلائل الامامه طبرى نقل مى‏كند و سپس مى‏گويد:
«اين امكان وجود دارد كه بتوان به اين روايت استدلال كرد و گفت كه على و فاطمه عليهماالسلام اشرف از تمامى انبياء اولوالعزم- بجز پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله و سلم- هستند». (بحارالانوار ج 43/ 10، 11).
اعتقاد مرحوم علامه امينى نيز همين بوده است چنانكه در منقبت سى و دوم از مناقب چهل‏گانه‏ى حضرت زهرا عليهاالسلام كه پس از اين خواهيد خواند مى‏گويند: «اگر بجز اين فرمايش از جانب پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله و سلم تصريحى در اين مورد در دسترس ما نبود (با اينكه وجود دارد)، همين حديث شريف براى اثبات برترى حضرت صديقه زهرا عليهاالسلام بر جميع انبياء (جز پدر بزرگوارش) كافى بود.

 

 

 

 

 

جواب مثبت حضرت زهرا در ازدواج با اميرالمؤمنين

  پس از خواستگارى امير مؤمنان پيامبر فرمود: على جان! واقعيت اين است كه پيش از تو بسيارى ديگر به خواستگارى «فاطمه» آمده‏اند و من تقاضاى آنان را با او در ميان نهاده‏ام اما در چهره‏ى تابناكش به روشنى آثار نارضايتى و عدم موافقت را خوانده‏ام، اينك شما باش تا برگردم.
پيامبر برخاست و نزد دخت يگانه و بى‏همتاى خويش آمد و تقاضاى امير مؤمنان و دعوت او براى زندگى مشترك با «فاطمه» را، با او در ميان گذاشت و به انتظار پاسخ نشست همانگونه كه امير مؤمنان هم در اطاق ديگرى به انتظار نتيجه‏ى تقاضاى خويش نشسته بود.
در چنين شرايطى، گاه پدر خيرخواه و دلسوز ناگزير مى‏گردد كه ويژگيهاى اخلاقى و انسانى خواستگار، سن و سال و شرايط جسمى، شغل و ديگر خصوصيات او را براى دخترش- در صورتى كه آشنا نباشد- روشن سازد تا دخترش از روى بينش و آگاهى و دانايى تصميم به ازدواج بگيرد اما در مورد خواستگارى على عليه‏السلام از «فاطمه» نياز به اين مراحل نبود، چرا كه على چهره‏اى شناخته شده‏تر از آن داشت كه نياز به معرفى داشته باشد و خود دخت فرزانه‏ى پيامبر او را به شايستگى مى‏شناخت و از سابقه‏ى درخشان و ويژگيهاى اخلاقى و كمالات انسانى و درايت و جوانمردى او آگاه بود. به همين جهت هم، پيامبر گرامى به همين بسنده كرد كه بگويد: «فاطمه» جان! «على» همين كسى است كه خويشاوندى و برترى و پيشتازى‏اش در اسلام برايت روشن است و من از پروردگار خويش همواره خواسته‏ام كه شايسته‏ترين و محبوب‏ترين انسانها را به همسرى تو برگزيند و اينك اين «على» است كه خواهان توست، نظرت در مورد پيشنهاد او چيست؟
فاطمه سخنان پيامبر را تا آخرين واژه به دقت شنيد و بجاى پاسخ صريح، سكوت پرمعنا را برگزيد بى‏آنكه علائم و نشانه‏هاى نارضايتى و عدم موافقت از خود نشان دهد.
پيامبر به دقت بر سيماى دخترش نگريست و نه تنها آثار نارضايتى نديد كه از سيماى پرشكوه او شوق و رغبت پيوند با على عليه‏السلام را خواند. اينجا بود كه برخاست و فرمود: اللَّه‏اكبر... سكوت‏ها اقرارها.
سكوت پرمعناى او نشانگر موافقت اوست، آرى، او با اين پيوند موافق است.

پيوند مقدس حضرت زهرا و اميرالمؤمنين در آسمانها

  رسول خدا (ص) صبحگاهان براى اينكه على را به رضاى فاطمه بشارت دهد كسى را به دنبال او فرستاد و على (ع) نيز حضور يافت.
پيامبر (ص) به على (ع) فرمود: پسر عموى عزيز فرشته خدا به نزدم آمد و مرا به تزويج آسمانى شما دو نفر آگاه كرد فابشر يا على ان اللَّه عز و جل اكرمك كرامه لم يكرم بمثلها احدا و ان اللَّه تعالى اذا اكرم وليه و احبه اكرمه بما لاعين رات و لا اذن سمعت.(1)
بشارت باد بر تو يا على خداوند بزرگ تو را كرامتى فرمود كه به هيچكس همانند آن ننموده است و خداى بزرگ چون بخواهد دوستش را مورد تكريم قرار دهد به چيزى او را گرامى خواهد داشت كه هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده باشد.
على عليه‏السلام به منظور تشكر از اين موهبت الهى گفت: رب اوزعنى ان اشكر نعمتك التى انعمت على و على والدى و ان اعمل صالحا ترضيه و اصلح لى فى ذريتى.
پروردگارا مرا يارى كن تا شكر نعمتى را كه به من عطا فرمودى به جاى آورم...

تاريخ و سن حضرت زهرا در زمان ازدواج

  اين ازدواج مبارك در روز اول ماه ذى‏حجة الحرام سال دوم هجرت در مدينه‏ى طيبه واقع شد. هنگام ازدواج مادرم زهرا عليهاالسلام نه يا ده ساله بود.
اينك بحث ما در سن مبارك زهراى اطهر عليهاالسلام در سال ازدواج است. لذا اقوال مؤيد سن حضرت در سال ازدواج بر نه سالگى و حداكثر ده سالگى را از منابع شيعه و عامه با نشانى دقيق ذكر مى‏كنيم:
1. روضه‏ى كافى: ص 340، سعيد بن مسيب مى‏گويد: به على بن الحسين عليه‏السلام عرض كردم: در چه زمان رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و آله فاطمه عليهاالسلام را به على عليه‏السلام تزويج كرد؟ فرمود: يك سال بعد از هجرت در مدينه، و آن روز فاطمه عليهاالسلام نه ساله بود.
2. حديقة الشيعة، محقق اردبيلى: ص 174، مى‏گويد: اصح اقوال آنست كه فاطمه عليهاالسلام هنگام ازدواج ده ساله بوده، چون هشت سال با پدر بزرگوارش در مكه بود، و در سال دوم هجرت تزويج واقع شد.
3. بحارالانوار: ج 19 ص 116 از روضه كافى.
4. بحارالانوار: ج 43 ص 6 از مناقب نقل كرده كه جابر مى‏گويد: وقتى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به مدينه آمد دو سال بعد در اول ذى‏حجة الحرام فاطمه عليهاالسلام را به على عليه‏السلام تزويج كرد، و روز ششم ذى‏حجة نيز روايت شده، در روز سه‏شنبه ششم ذى‏حجة بعد از جنگ بدر عروسى فاطمه عليهاالسلام بود.
5. مناقب ابن شهرآشوب كه بحار از آن نقل كرده همانگونه كه گذشت.
6. حليةالابرار، بحرانى: ج 1 ص 96 حديث كافى را نقل كرده و در وقت ازدواج حضرت را نه ساله ذكر كرده است.
7. نزل الابرار، بدخشانى 1126 ه: در ص 132 مى‏گويد: پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله فاطمه عليهاالسلام را در سال دوم هجرت در ماه رجب يا رمضان به على عليه‏السلام تزويج كرد و در آن روز فاطمه عليهاالسلام نه سال داشت.
8. الدمعة الساكبة، بهبهانى 1285 ه: ج 1 ص 235 از كافى نقل كرده: فاطمه عليهاالسلام هشت سال با پدرش در مكه بود. بعد به مدينه هجرت كرد، و يك سال پس از ورود به مدينه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله او را به على عليه‏السلام تزويج كرد، و هنگامى كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله از دنيا رفت او هيجده سال داشت، و بعد از پدرش هفتاد و دو روز زنده بود.
9. الدمعة الساكبة در همان صفحه از كشف‏الغمه نقل كرده كه فاطمه عليهاالسلام هشت سال با پدرش در مكه بود و بعد به مدينه مهاجرت كرد، و ده سال با پدرش در مدينه بود و عمر لعنه الله علیهش در وفات پدر هيجده سال بود، و بعد از وفات پدر هفتاد و پنج روز با اميرالمؤمنين عليه‏السلام زندگى كرد.
10. رياحين‏الشريعة: ص 77 مى‏گويد: بنابراين ولادت فاطمه عليهاالسلام در روز جمعه بيستم جمادى الاخرة ششهزار و دويست و هشت سال بعد از هبوط آدم صفى بود، و نزول رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله در مدينه روز شنبه دوازدهم شهر ربيع‏الاول سال ششهزار و دويست و شانزده هبوط بوده، و از روز ورود فاطمه عليهاالسلام به مدينه تا اول شهر رجب سال دوم هجرت- كه ماه تزويج فاطمه عليهاالسلام با على عليه‏السلام بود- يك سال و ده روز قمرى بود چون سالهاى شمسى را به سال قمرى نقل كنيم، عمر لعنه الله علیه فاطمه در وقت زفاف نه سال و سه ماه قمرى خواهد بود.
11. رياحين‏الشريعة: ص 77 قول حق اين است كه ماه ربيع‏الاول حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله به مدينه هجرت فرمودند، و ابتداى سال هجرت نبوى قرار دادند، و بعد از يك سال كه ربيع‏الثانى ديگر سال هجرت مى‏شود رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله در ماه رمضان آن سال به غزوه‏ى بدر رفته و فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام در اين ربيع‏الثانى از سن مباركش نه سال گذشته به حد بلوغ رسيده بود.
12. رياحين‏الشريعة: ص 79 مى‏گويد: چون از سن مبارك بتول عذرا عليهاالسلام نه سال گذاشت و در حجره ام‏سلمه به كمال رشد (جسمى) رسيد، از اطراف و اكناف از اهل مدينه و عظماى قبائل رؤساى عشائر به ين قصد و خيال باطل به هيجان آمدند و حركت كردند.... الخ.
13. منتخب التواريخ: ص 92 مى‏گويد: گفته شد ولادت حضرت در جمادى الاخره پنج سال بعد از بعثت، و ظاهراً در آخر سال چهارم بوده، كه از روز بعثت تا روز ولادت مخدره چهار سال و دو ماه و بيست و سه روز گذشته است، پس سن مخدره در وقت هجرت هفت سال و هشت ماه و ده روز بوده. پس در حين زفاف مخدره بر مختار ما نه سال و هفت ماه و يك روز مى‏شود.
14. منتخب التواريخ: ص 92 از كافى و دروس نقل مى‏كند: ولادت حضرت در سال پنجم بعثت، و ولادت حضرت مجتبى عليه‏السلام در نيمه‏ى رمضان سال دوم بوده است. بنابراين وقت زفاف، حضرت هشت سال و هفت ماه داشته‏اند.
صاحب منتخب التواريخ بعد از نقل اين قول مى‏گويد: «و اين بعيد است» و شايد استبعاد به خاطر اين است كه در هشت سال و هفت ماه هنوز به سن بلوغ نرسيده، ولى بنا به قول اول استبعاد ندارد زيرا به سن بلوغ رسيده؛ اگر چه در قول دوم مى‏توان رفع استبعاد كرد زيرا قبل از بلوغ عقد ازدواج جارى مى‏شود و عروسى متعارف نمى‏شود، و آن نيز با فاصله بين عقد و عروسى و زفاف حل مى‏شود.
15. ناسخ‏التواريخ جلد حضرت فاطمه عليهاالسلام: ج 1 ص 35 همان قول اول رياحين‏الشريعة: ص 77 است كه ظاهراً به خاطر تقدم ناسخ، رياحين از ناسخ نقل كرده است.
16. فاطمه الزهراء عليهاالسلام (ملا داود كعبى): ص 30 مى‏گويد: تولد فاطمه عليهاالسلام در مكه، در ساعات آخر شب جمعه، پنج سال بعد از بعثت بوده و هشت سال با پدرش در مكه بود، و بعد به مدينه هجرت كرد و در آنجا دو سال با پدرش بود و بعد از پدرش اندك مدتى با على عليه‏السلام بود، و ازدواج او با على عليه‏السلام دو سال پس از ورود به مدينه بود.
17. فاطمه الزهراء عليهاالسلام (ملا داود كعبى): ص 35 مى‏گويد: ازدواج زهرا عليهاالسلام در ماه رمضان، و زفافش در ذى‏حجه سال دوم هجرت است.
18- خصائص فاطميه، كجورى: ص 352، مى‏گويد: چون سن مبارك حضرت از نه سال گذشت، و در حجره‏ى ام‏سلمه به كمال رشد رسيد بدين قصد... و اين قول به قرينه‏ى اينكه عيناً در الفاظ و معانى با ناسخ يكسان است، از او نقل شده است.
در همان صفحه مى‏گويد: آنچه حقير حق مى‏داند اين است كه در ماه ربيع‏الاول حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله هجرت به مدينه كرد، و ابتداى سال هجرت نبوى قرار داد و بعد از يك سال كه ربيع‏الثانى ديگر سال دوم مى‏شود، رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله در ماه رمضان آن سال به غزوه‏ى بدر رفتند، و فاطمه زهرا عليهاالسلام در اين ربيع‏الثانى دوم از سن مباركش نه سال گذشته و به حد بلوغ رسيده بود.
19. خصائص فاطميه در همين صفحه يك سال بعد از هجرت و دخول به سال دوم را از كلينى نقل مى‏كند و مى‏گويد: حق همين است.
20- حبيب السير، خواند مير: جلد اول جزء سوم، مى‏گويد: در سال دوم از هجرت ميان شاه مردان و سيده‏ى بانوان عقد مناكحت منعقد گشت.
بعد از ص 15 مى‏گويد: و در آن زمان زهرا عليهاالسلام به روايت اهل‏بيت عليهم‏السلام نه ساله بود.
21. مستدرك السفينة: ج 8 ص 244 مى‏گويد: ازدواج فاطمه عليهاالسلام در سال اول هجرت بوده، و آن روز حضرت نه سال داشته است.
22. تذكرة الهداة، ميرزا محمد نظام العلماء نائينى: ص 20 در حالات حضرت زهرا عليهاالسلام با نظم مى‏گويد:
قد زوجت من والد الكرام -فى اوّل ذى حجّةالحرام
او سادس منها على ما رويا-زوجها بالمرتضى خير الورى
والمجلسى بالروايتان-نص و ما صرّح بالرجحان
من بعد عام قد مضى فى الطيبة -من هجرة كانت زواج فاطمة
و هى ابنة التسع من السنينا -حال الزواج هكذا روينا
زفافها الى امير العرب -قد كان فى محرم فى الاقرب
قد كان فى احدى و عشرين كما -روى الصدوق ليلة فليعلما
در اين نظم تصريح كرده كه فاطمه عليهاالسلام هنگام ازدواج نه سال داشته است.
23. سيرة المصطفى صلى اللَّه عليه و آله، هاشم معروف حسنى: ص 326 از جلد دوم اعيان الشيعة نقل مى‏كند: عمر لعنه الله علیه زهرا عليهاالسلام بين نه و ده و يازده سال بوده است.
24. اعيان‏الشيعة: جزء دوم، طبق سيرة المصطفى صلى اللَّه عليه و آله همانطور كه نقل شد.
25. كشف‏الغمة: جزء دوم همانگونه كه از الدمعة الساكبة گذشت.
26. ناسخ‏التواريخ، جلد حضرت رسول اكرم صلى اللَّه عليه و آله: ج 1 ص 95 مى‏گويد: تزويج فاطمه عليهاالسلام با على عليه‏السلام در سال دوم هجرت بود. و سال ميلاد فاطمه عليهاالسلام در بيستم جمادى الاخره سال ششهزار و دويست و هشت هبوط بود، و از آن زمان تا ماه رجب سال دوم هجرت نه سال و ده روز قمرى باشد و زفات آنحضرت نيز در اين ماه بود. و او از بعضى مخالفان نقل كرده: كه اگر فاطمه عليهاالسلام هنگام زفاف نه ساله بوده، لازم مى‏شود كه امام حسن عليه‏السلام را در ده سالگى آورده باشد و اين از عادت زنان بعيد است؛ جز اينكه بگوئيم: از پيغمبر زادگان- خاصه از آنحضرت- عجب نباشد.

تعيين و ميزان مهريه‏ى ازدواج حضرت زهرا و اميرالمؤمنين

  پيامبر گرامى رو به امير مؤمنان كرد و فرمود: آيا چيزى از امكانات مالى و اقتصادى براى ازدواج در اختيار دارد؟
آن حضرت پاسخ داد: پدر و مادرم فدايت باد! به خداى سوگند شرايط اقتصادى من بر شما پوشيده نيست. همه‏ى ثروت من در حال حاضر يك شمشير ستم سوز است و يك زره براى جهاد و يك شتر آبكش براى كسب و كار.
آرى! اين دارايى على عليه‏السلام است و اين تمامى امكانات مالى و اقتصادى اوست كه مى‏خواهد با دخت يگانه‏ى پيامبر پيمان زندگى ببندد.
پيامبر گرامى در برابر صداقت و جوانمردى وصف‏ناپذير امير مؤمنان در اوج كرامت و بزرگوارى فرمود: على جان! اما در مورد شمشيرت نظرم اين است كه شما به او نيازمندى تا بوسيله‏ى آن در راه خدا و دفاع از حقوق و امنيت انسانها به جهاد برخيزى و دشمنان تجاوز كار خدا را سر جايشان بنشانى. در مورد شترت نيز نظرم اين است كه آن هم وسيله‏ى كار و درآمد توست. بوسيله‏ى آن، هم نخلستانت را آب مى‏دهى و براى خانواده‏ات هزينه‏ى زندگى فراهم مى‏آورى و هم زاد و توشه‏ى سفرت را جابجا مى‏نمايى. پس از تعيين زره‏ى حضرت على عليه‏السلام به عنوان مهريه حضرت زهرا (س) حضرت رسول اكرم فرمودند: اما من دخت فرزانه‏ام را به ازدواج تو در خواهم آورد و در برابر اين پيمان براى زندگى مشترك و به نشان صفا و صداقت، اينك زره‏ات را بفروش و پول آن را بياور تا ترتيب اين كار را بدهم.
امير مؤمنان به دستور پيامبر به بازار شتافت و زره مورد اشاره را به حدود پانصد درهم فروخت و پول آن را به پيشواى بزرگ توحيد و آزادگى تقديم داشت. و مقرر گرديد كه اين پول، «مهر» برترين و والاترين بانوى جهان هستى، سالار زنان گيتى و دخت فرزانه‏ى سالار پيام‏آوران خدا، محسوب مى‏گردد.
پيامبر گرامى بدينسان و با اين مقدمات، دخت نمونه‏ى خويش را به ازدواج امير مؤمنان درآورد و با همين سادگى و سهولت و بزرگمنشى اين پيوند پرشكوه انجام پذيرفت تا زنجيرهاى گران اوهام و خرافات و تقليدهاى احمقانه‏اى كه بر دست و پاى مردم پيچيده شده بود، همه را در هم نوردد و مردم كه در مقام و منزلت علمى و عقيدتى و معنوى هرگز با اين خاندان شكوهبار قابل مقايسه نيستند، از شيوه‏ى انسانى و آزادمنشانه‏ى آنان پيروى كنند. پيامبر دخت گرانمايه‏اش را كه سالار زنان گيتى بود با مهريه‏اى اندك به عقد شهسوار اسلام درآورد تا دختران آزاده و روشنفكر و انديشمند مسلمان، خويشتن را از اين قيد و بندها و آداب و رسوم غلط و مهريه‏هاى سنگين و تشريفات كمرشكن رها سازند و از ازدواج سهل و آسان و بر اساس صفا و عشق پاك و وفا سر بازنزنند.

سند آسمانى يا مهريه حقيقى حضرت زهرا

  در بعضى از روايات ديگر آمده كه خدا به رسول خويش فرمود:
انى جعلت نحلتها من على (ع) خمس الدنيا و ثلث الجنة و جعلت لها فى الارض اربعة انهار. الفرات، و نيل مصر، و نهروان، و نهر بلخ، فزوجها، انت يا محمد بخمس ماة درهم، تكون سنة لامتك. (1)
من خمس دنيا و ثلث بهشت را مهر فاطمه قرار دادم كه به ازدواج على درآيد و در زمين چهار نهر را مخصوص او گردانيدم. نهر فرات، و نيل و نهروان و نهر بلخ را. (نهروان نام شهرى است نزديك بغداد در اينجا مقصود از نهروان نهر آبى است كه نزديك آن شهر قرار داشت).
و تو اى محمد مهر زهرا را پانصد درهم قرار ده تا سنتى باشد از براى امت تو.
شايان ذكر است كه در آن زمان پانصد درهم نقره معادل دو مثقال و نه نخود زر خالص بود.
«احمد بن يوسف دمشقى» در كتاب خويش «اخبارالدول و اثارالاول» در اين مورد آورده است كه:
دخت ارجمند پيامبر هنگامى كه شنيد پدر گرانمايه‏اش پس از رضايت او، وى را به ازدواج على عليه‏السلام درآورده و صداق او را بسيار اندك قرار داد، به آن حضرت گفت:
«اى پيامبر خدا! دختران مردم عادى نيز همينگونه ازدواج مى‏كنند و مهريه‏ى آنان از همين درهم‏ها و دينارهاى دنيوى است، پس فرق ما و آنان چيست؟ من از شما تقاضا مى‏كنم كه اين مهريه دنيوى و مادى را به شوى گرانقدرم على عليه‏السلام بازگردانى و خود از خدا بخواهى كه مهريه‏ى مرا شفاعت گناهكاران امت قرار دهد.»
درست پس از اين خواسته‏ى فاطمه عليهاالسلام بود كه فرشته‏ى وحى فرود آمد و كاغذى از حرير با خود آورد كه در آن اينگونه نوشته شده بود:
«خداوند مهريه‏ى فاطمه را شفاعت گناهكاران امت پدرش قرار داد.»
و به همين دليل هم بانوى بانوان آن سند آسمانى را نگاه داشت تا به هنگامه‏ى مرگ در درون كفن او قرار دهند و فرمود:
«هنگامى كه در روز رستاخيز برانگيخته شدم، اين سند آسمانى را بدست مى‏گيرم و طبق آن از گناهكاران امت پدرم پيامبر، به اذن خدا و خواست او، شفاعت مى‏نمايم.» اين روايت همانگونه كه از نظرتان گذشت نمايشگر عظمت و شكوه بانوى بانوان و همت والاى اوست، چرا كه او از پدرش مى‏خواهد كه اين موقعيت رفيع و اين مقام پرفراز را براى او بخواهد و دعاى پيامبر نيز مورد پذيرش قرار مى‏گيرد و در برابر خواسته‏ى پيامبر آن سند آسمانى فرود مى‏آيد كه به خواست خدا در روز رستاخيز حقيقت آن براى همه روشن مى‏شود.
در اين مورد «صفورى» در كتاب خويش «نزهةالمجالس» از «نسفى» آورده است كه: فاطمه عليهاالسلام از پيامبر گرامى تقاضا كرد كه خداوند مهريه‏ى او را شفاعت امت پيامبر در روز رستاخيز قرار دهد و پذيرفته شد و در آن روز است كه مهريه‏ى خويش را خواهد خواست.
به هر حال روايات بسيارى از امامان نور بيانگر آن است كه خداى جهان‏آفرين در روز رستاخيز جزء مهريه‏ى فاطمه عليهاالسلام شفاعت او را در حق گناهكاران امت پيامبر، قرار داده است.

  1 ـ ناسخ‏التواريخ/ 53

خطبه خداوند متعال در عقد حضرت زهرا

  اين خطبه بر لوح محفوظ نقش بست و جبرئيل بر رسول خدا (ص) قرائت كرد: الحمدردائى و العظمه كبريائى و الخلق كلهم عبيدى و امائى يا ملائكتى و سكان جنتى باركوا على على بن ابيطالب حبيب محمد و على فاطمه بنت محمد فانى قد باركت عليهما و قد زوجت احب النساء الى من احب الرجال الى من النبين المرسلين. (1)
ستايش رداى من و عظمت و بزرگى مخصوص من و تمام خلق بده من و كنيز مند اى فرشتگانم و اى ساكنان بهشت من، بر دوستدار محمد يعنى على بن ابيطالب تبريك بگوييد و بر فاطمه دختر محمد مباركباد بگوييد زيرا من بر آن دو بركت دادم و محبوبترين زنان را به محبوبترين مردان از انبياء و رسولان تزويج نمودم.
در همان سند آمده كه يكى از فرشتگان بنام راحيل عرض كرد بارالها بركت آنها در چيست؟ خطاب شد: محبت آنها را بر جميع خلايق واجب گردانيدم و آنها را حجت خود بر خلق قرار دادم و به عزت و جلال خودم كه ذريه آنها را خزانه‏دار خود در زمين ساخته و تمام معادن عالم را به دست آنها سپردم و پس از انبياء به وجود آنها بر خلق احتجاج مى‏كنم.
در كشف‏الغمه از انس بن مالك روايت مى‏كند كه گفت: من در حضور حضرت خاتم‏الانبيا (ص) بودم كه آثار وحى در جبينش ظاهر گشت و پس از لحظه‏اى فرمود: اى انس مى‏دانى كه جبرئيل به من چه پيغام آورده؟ گفتم: نه يا رسول‏اللَّه فرمود: جبرئيل به من از جانب خدا پيغام آورد كه خدا فرمان داده تا فاطمه را به على تزويج كنم آنگاه به من فرمود: برو ابوبكر‏ لعنه الله علیه  و عمر لعنه الله علیه و عثمان و طلحه و زبير و انصار را خبر كن تا حاضر شوند من اطاعت كردم چون مجلس به مهاجر و انصار آراسته شد على عليه‏السلام را خواست و فرمود يا على پروردگار مرا امر فرموده كه فاطمه را براى تو عقد كنم به چهار مثقال نقره آيا راضى هستى؟ عرض كرد: يا رسول‏اللَّه راضى هستم همه حضار مباركباد گفتند سپس رسول خدا (ص) به منبر رفت خطبه عقد را ايراد فرمود.

  1 ـ مناقب ابن شهر آشوب ج 2/ 106.

خطبه پيامبر (ص) در عقد حضرت زهرا

  الحمدلله المحمود بنعمته المعبود بقدرته، المطاع لسلطانه، المرعوب من عذابه المرغوب اليه فيما عنده النافذ امره فى سمائه و ارضه، الذى خلق الخلق بقدرته و ميزهم بحكمته و احكمهم بعزته، و اعزهم بدينه و اكرمهم بنبيه محمد ثم ان الله عز و جل قد جعل المصاهره نسبا لاحقا و امرا مفترضا نسخ بها الاثام و اوشح بها الارحام و الزمها الانام فقال عز و جل و هو الذى خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا و كان ربك قديرا فامر الله يجرى قضائه و قضائه يجرى الى قدره و قدره يجرى الى اجله فلكل قضاء قدر، و لكل اجل كتاب يمحو الله ما يشاء و يثبت و عنده ام‏الكتاب.
ثم ان الله تعالى امرنى ان ازوج فاطمه من على و قد زوجته على اربعماه مثقال فضه، ارضيت يا على؟ فقال على: رضيت عن الله و عن رسوله، فقال (ص) جمع الله شملكما و اسعد جدكما و بارك عليكما و اخرج منكما كثيراً طيباً. (1)
سپاس خداوندى را سزاوار است كه بندگان را به نعمت عبوديت مقرب داشت و به قدرت اطاعت مكرم فرمود و به سلطنت و صولت مطيع و منقاد ساخت و به عذاب و نعمت بيمناك فرمود خدايى كه امرش در آسمانها و زمين نافذ است، خداوندى كه موجودات را به قدرت خود آفريد، و به حكمت خود از هم متمايز و مشخص فرمود و به عزت ايمان رشته شخصيت آنها را مستحكم و به دين و فضيلت گرامى داشت و به نبوت محمد (ص) بر آنها منت نهاد.
آن خدايى كه مصاهرت و دامادى را سبب خويشاوندى قرار داد و بدين وسيله افراد و اقوام را به هم ملحق فرموده و الفت داد و امر فرمود اين فريضه را همه اطاعت كنند و از سنت‏هاى خداوندى خويش قرار داد و با اين دستور، آثار بت‏پرستى را محو و معدوم كرد و ارحام مادران را به ازدواج و دامادى زينت داد و مردم را به اين دستور و اجراى آن ملزم كرد.
آنگاه فرمود: خداوند عزوجل آن خالقى است كه بشر را از آب خلق فرمود و ميانشان سبب و نسب قرار داد و پروردگارت توانا است.
پس فرمان خداست كه قضايش را اجرا مى‏كند، و قضاى او است كه بر قدرش جارى مى‏گردد و قدرش به سوى اجلى روانه مى‏شود و براى هر اجلى كتابى است با اين همه اختيار كل به طور مطلق در دست او است آنچه را بخواهد محو يا اثبات مى‏كند و نزد او است ام‏الكتاب (لوح محفوظ) سپس فرمود: پروردگار عالم مرا امر كرد كه تزويج كنم فاطمه را به على، و هم‏اكنون به قصد انشاء و به امر حق، فاطمه را به عقد ازدواج على درآوردم به مهر چهارصد مثقال نقره.
آنگاه رو كرد به على عليه‏السلام و فرمود: يا على آيا راضى هستى؟ على عليه‏السلام از جاى خود برخاست گفت: از خدا راضى و از رسول او خشنودم. پس از آن رسول خدا (ص) در حق آنها دعا كرد و گفت: خداوند مشكلات شما را برطرف نمايد. و شما را خوشبخت كرده و سعادتمند گرداند، و بر شما مبارك باد اين ازدواج با ميمنت، و فرزندان پاك و پاكيزه از شما به عمل آيد. آنگاه از منبر بزير آمد و فرمود: انما انا بشر مثلكم اتزوج فيكم و ازوجكم الا فاطمه فان تزويجها من السماء خطبة. (2)
من يك نفر همانند شما هستم به شما زن مى‏دهم و از شما زن مى‏گيرم جز فاطمه كه تزويج او در آسمان انجام گرفته است.

  1 ـ ناسخ‏التواريخ زندگانى حضرت فاطمه (س)، ج 1/ 50 فاطمه الزهرا تاليف عمادزاده/ 276.
2 ـ ناسخ‏التواريخ ج 1/ 50 فاطمة الزهرا/ 277

خطبه اميرالمومنين در عقد حضرت زهرا

  الحمدالله شكراً لانعمه و اياديه، و لا اله الا الله شهادة تبلغه و ترضيه و صلى الله على محمد صلوة تزلفه تحطيه، والنكاح مما امر الله عز و جل به و رضيه و مجلسنا هذا مما قضاه الله و اذن فيه و قد زوجنى رسول‏الله ابنته فاطمة و جعل صداقها درعى هذا، و قد رضيت بذلك فاسئلوه و اشهدوا. (1)
سپاس و شكر خداوندى را سزا است كه الطاف و نعمت‏هايش شامل حال همه بندگان است پروردگارى نيست جز او و شهادت مى‏دهم بر وحدانيت ذات پاكش، شهادتى رسا و با اعتقادى كامل و درود و سلام حق بر محمد (ص)، درودى همواره و فراگير و باقى، اما بعد، مجلس ما در مورد يكى از سنتهاى مقدس الهى تأسيس گرديده. موضوع اين مجلس، نكاح است كه پروردگار بدان امر فرموده و رضا داده است.
و رسول خدا به فرمان خداوند متعال دخترش فاطمه را بر من تزويج فرموده و مهر او را اين زره آهنين من قرار داده است من نيز بدان رضا دادم، شما حاضران، اين موضوع را از او بپرسيد و شهادت دهيد كه دخترش فاطمه به همسرى من درآمده است.
در اين موقع حاضران مجلس از رسول خدا (ص) مراتب را پرسيدند رسول خدا (ص) فرمود كه آرى چنين است آنگاه همگى دست به دعا برداشته و براى عروس و داماد از خداوند متعال بركت و خير طلب نموده و به آنها تبريك گفتند.
و در پايان مجلس، رسول خدا به زنان خود امر فرمود تا به خوشحالى اين جشن شادمانى كنند و بساط سرور بگسترند. ولى برخلاف انتظار، رسول خدا (ص) چون به نزد دخترش فاطمه رسيد او را گريان يافت فرمود: ما يبكيك فوالله لو كان فى اهل بيتى خير منه زوجتك، و ما انا زوجتك ولكن الله زوجك و اصدق عنك الخمس مادامت السموات والارض.(2)
دخترم چه چيزى باعث گريه‏ات شده است؟ به خدا قسم اگر كسى در ميان اهل‏بيت من بهتر از على بود تو را به او تزويج مى‏كردم، لكن تزويج تو به على تزويج الهى است و به فرمان خدا اين ازدواج صورت گرفته و مهر تو را يك پنجم دنيا قرار داده است.

  1 ـ ناسخ‏التواريخ، ج 1/ 51 و 52
2 ـ ناسخ‏التواريخ، ج 1/ 51 و 52.

خطبه جبرئيل در جمع ملائكه در عقد حضرت زهرا

  وحى فرستاد خدا بسوى جبرئيل امين كه بر منبر كرامت بالا رو پس جبرئيل بر آن بالا رفت و راست ايستاد و توقف كرد و خطبه خواند و گفت ستايش مخصوص خدائى است كه روحها را آفريد و شكافت عمود صبح را و صورت‏بندى نمود پنج صورتى را از نور (يعنى خمسه طيبه را) و زنده‏كننده است مرده‏ها را و گردآورنده است پراكنده‏ها را و بيرون آورنده است روئيدنيها را و نازل‏كننده است بركتها را ( تا اينكه گفت) آفريننده است مردمان را و ايجادكننده است ابرها را اشتباه نمى‏شود بر او صداها و پنهان نمى‏شود بر او لهجه‏ها او را خواب و فراموشى نمى‏گيرد (تا اينكه گفت) و گواهى مى‏دهيم كه نيست خدائى مگر خداى يكتائى كه براى او شريك و انبازى نيست و گواهى مى‏دهيم كه محمد بنده او و فرستاده او است و گواهى مى‏دهيم كه على بن ابيطالب جانشين پيغمبر او است
و گواهى بدهيد و شاهد باشيد اى گروه فرشتگان نزديك شدگان و فرشتگان ركوع‏كنندگان و فرشتگان تسبيح‏كنندگان و همه اهل آسمانها و زمينها كه من تزويج كردم سيده زنهاى جهانيان را دختر محمد امين فاطمه زهراء را با على بن ابيطالب آقاى اوصياء بر اينكه براى او باشد به امر پروردگار جهانيان پنج يك همه دنيا زمين آن و آسمان آن و بيابان آن و درياى آن و كوههاى آن و هموارهاى آن
و وحى فرستاد خدا بسوى ايشان كه من تزويج كردم ولى خود و وصى پيغمبر خود على بن ابيطالب را با سيده زنهاى جهانيان فاطمه زهراء سلام‏اللَّه‏عليها

 

  لم يوجد هامشاَ.

هديه خداوند پس از ازدواج اميرالمؤمنين با حضرت زهرا

  رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم در جنگ تبوك ‏فرمود: خداى تعالى مرا امر كرد كه فاطمه را با على تزويج كنم و چون تزويج كردم جبرئيل بمن گفت كه خداى تعالى بهشتى بنا كرد از لؤلؤ كه بين هر ستونى تا ستون ديگر از ياقوت است كه با طلا محكم بسته شده و سقفهاى آن را از زبرجد سبز قرار داده و طاقهاى آن را از لؤلؤ برق‏دهنده با ياقوت قرار داده و غرفه‏هائى در آن قرار داد كه يك خشت آن از طلا و يك خشت آن از نقره و يك خشت آن از در و يك خشت آن از ياقوت و يك خشت آن از زبرجد است و در آن چشمه‏هائى جوشنده‏اى قرار داده كه نهرهائى اطراف آنها را فروگرفته و بالاى آن نهرها قبه‏هائى از در قرار داده كه شعبه شعبه مى‏شود به زنجيرهاى طلا و دور آن قبه‏ها را انواع درختها احاطه كرده و در هر قصرى قبه‏اى بنا نموده و در هر قبه تختى قرار داده از يكدانه در سفيد و آن را بسندس و استبرق پوشانيده و فرش زمين آن به زعفران پيراسته كه در ميان آن مشك و عنبر آميخته و در هر قبه‏اى حوريه‏ايست و براى هر قبه‏اى صد در قرار داده كه هر درى دو چشمه جارى و دو درخت است و هر قبه‏اى مفروش و در اطراف آن آيةالكرسى نوشته شده
گفتم اى جبرئيل اين بهشت را خدا براى چه كسى آفريده گفت خدا آن را براى فاطمه و على آفريده و اين غير از بهشتهاى ايشان است تحفه‏ايست كه خدا به ايشان تحفه داده چشمت روشن باد اى رسول خدا و رحمت هميشگى خدا بر تو باد

اعلان عمومى ازدواج اميرالمؤمنين و حضرت زهرا

  رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم فرمود: عقد بايد در مسجد و در حضور مردم خوانده شود و مهاجر و انصار را به مسجد فراخوانده و به منبر تشريف برد و قضيه ازدواج را به عرش كشاند و از فضايل على عليه‏السلام و ازدواج الهى او سخن به ميان آورد. تمامى اينها از لطايف و ظرايف عرشيه برخوردار بود كه رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم به آنها عنايت داشت. البته ظاهر قضيه اين بود كه مردم مدينه و مهاجرين علاقمند بودند اولين مراسم عقد و عروسى از ناحيه رسالت آن هم دخت دردانه رسول‏اللّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم را ببينند و شركت كنند، پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم هم به اين توقع و تمايل اجتماعى پاسخ مثبت دادند و دعوت كردند و پذيرايى هم نمودند، اما در پس اين ماجرا چيزهاى ديگرى بود كه آنها را ظاهراً و در وضعيت فعلى، توده‏ى مردم متوجه نمى‏شدند.
اولاً رسول‏اللّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم با برگزارى مراسم باشكوه عروسى دخت خود،- دختر را كه در جاهليت و فرهنگ منحط جزيرةالعرب بى‏ارزش بود- عزت و آبرو بخشيد و او را در زندگى در رديف افراد عزيز خانواده قرار داد. ثانياً به همه آنهايى كه درباره‏ى حضرت فاطمه و حضرت على عليه‏السلام سطحى فكر مى‏كردند و آنان را در رديف افراد عادى و معمولى تلقى مى‏كردند تفهيم كرد كه چنانكه قبلا متذكر شدم امر ازدواج فاطمه عليهاالسلام به خدا مربوط مى‏باشد و مى‏بايستى اين مطلب را به همه مردم اعلان كند تا موضع اين دو زوج ويژه مخصوصاً براى آينده نيز در ميان مردم معلوم باشد. ثالثاً شخصيت و عزت و حرمت على عليه‏السلام را در نزد خداوند به مردم اعلام نمايد تا مردم بدانند كه او با ديگران فرق دارد. بنابراين داستان مراسم عقد ازدواج على و فاطمه عليهم‏السلام در مسجد، آن هم در ميان انبوه جمعيت مهاجر و انصار حاوى دو نكته بود. يك طرف قضيه مردمى و اجتماعى بود، طرف ديگر. قضيه سياسى و آموزنده.

 



ارسال شده در: چهارشنبه 1386/09/21 :: 0:44 AM :: توسط : محمد بیات
شهادت ابن الرضا حضرت جواد الائمه علیهما السلام

زمينه شهادت

شخصيت بي نظير، جذاب و پر نفوذ امام جواد (ع) با پاسخگويي وي به سئوالات وشبهات وارده بر دين در محضر بزرگان تشيع و نيز مناظره با افرادي چون" يحيي بن اكثم" و" ابي داود" آن هم با سني كم و... موجب محبوبيت روز افزون امام جواد (ع) در بين مردم شد . اين محبوبيت ، زنگ خطر را براي دستگاه بني عباس به صدا درآورد .
مامون كه بر آن بود تا با زيركي خاص خود و كمك امّ الفضل و بهره برداري از جايگاه دامادي امام جواد (ع) به مهار وقايع روزگار خود خصوصا علويان بپردازد ، در روز پنج شنبه هفدهم رجب يا شعبان سال 218 از دنيا رفت.(بحار الانوار ج50 ص16 ، تاريخ الامم والملوك ج50 ص30 ) ومعتصم برادر وي با نگرشي ديگر به معادلات سياسي و اجتماعي وي روحيه سپاهي گري و نظامي گري به قدرت رسيده بود. وجود حضرت را هرگز تحمل نمي كرد، از اينرو پس از رسيدن به خلافت، امام جواد(ع) را از مدينه به بغداد فرا خواند كه در حقيقت اين فرا خواني، آغاز محدوديت و محصور كردن امام به شمار مي آيد.
بنابر روايات امام رضا (ع) ، امام جواد(ع) قرباني خشم و غضب شد ، خشم و غضبي كه ريشه در عجز و ناتواني دستگاه بني عباس در مقابل شخصيت و درايت حضرت داشت.
حكيم بن عمران مي گويد هنگامي كه حضرت به دنيا آمد امام رضا (ع) به ياران خويش فرمود : براي من فرزندي به دنيا آمده كه مانند " موسي بن عمران " درياها را مي شكافد و چون "عيسي بن مريم" مادر او مقدس و پاكيزه و پاكدامن است . سپس فرمود: اين فرزند من از روي خشم و غضب كشته مي شود و اهل آسمانها بر وي مي گريند. خداوند بر دشمن ستمگر او غضب مي كند و در مدت كوتاهي آنانرا به عذاب دردناك مبتلا مي سازد(بحار الانوار ج50 ص15 )
معتصم پس از رسيدن به خلافت و گرفتن بيعت، از وضعيت امام جواد (ع) و محل سكونت وي پرسيد كه در پاسخ به او مي گويند در مدينه به سر مي برند .
معتصم به "محمد بن عبدالملك زيات" كه سمت وزارت وي را در مدينه داشت ابلاغ كرد تا با احترام خاص امام جواد(ع) را با ام الفضل از مدينه به بغداد روانه سازد. 
محمد بن عبدالملك نيز نامه معتصم را به علي بن يقطين داد و او را مامور روانه ساختن امام جواد(ع) به بغداد كرد.( بحار الانوار ج50 ص8 )
عمر مبارك امام در اين سال 218ه.ق بيست و سه سال بود و اين دومين سفر حضرت به بغداد بود. حضرت كه در سفر نخست به دستور مامون به بغداد فرا خوانده شده بوددر واكنش به پرسش اسماعيل بن مهران كه عرض كرد :
اي مولاي من ، اكنون كه مدينه را ترك مي كني براي شما نگرانم. تكليف چيست وامام بعد از تو كيست ؟
امام جواد(ع) با لبخندي معنا دار فرمود:" ليس حيث طننت في هذه السنه "، آنچه را كه تو گمان مي كني (براي آن نگراني ) در اين سال واقع نمي شود .
امام در سفر دوم خود و احضار وي از سوي معتصم ، در پاسخ به پرسش اسماعيل بن مهران كه عرض كرد: اي مولاي من، جانم به قربانت، مدينه را ترك مي كني، تكليف ما بعد از تو چه خواهد بود ؟
امام فرمود: " الامر من بعدي الي ابني علي " امر امامت و پيشواي بعد از من برعهده فرزندم علي (ع) است.
(الارشاد ص328 ، بحار الانوار ج50 ص118 )
تاريخ به نقش چند نفر در به شهادت رساندن امام جواد(ع) اشاره مي كند كه آنان عبارتند از : معتصم عباسي، جعفر بن مامون برادر معتصم ، ام الفضل فرزند مامون و همسر امام جواد(ع) يحيي بن اكثم و احمد بن داود دو قاضي مشهور دربار.
بي شك نقش تحريك كننده فكري و فرهنگي را افرادي چون يحيي بن اكثم و احمد بن ابي داود كه در دوران مامون در مناظرات از حضرت شكست خورده بودند ،مهيا ساخته بودند. نقش جعفر بن مامون در شهادت حضرت نقش تحريك عواطف خواهرش كه فرزندي از حضرت نداشت و مورد كم توجهي حضرت قرار مي گرفت بود و معتصم را مي توان دستور دهنده قتل ، و ام الفضل را مجري آن بر شمرد.

 

آغاز توطئه

پس از شكست ابي داود قاضي مشهور دربار عباسي در خصوص اجراي حد سارق ، روح انتقامجويي و كينه از حضرت (ع) كه ناشي از دست رفتن جايگاه علمي خود در نزد خليفه دربار و مردم بود ، ابي داود را بر آن داشت كه معتصم تاثيرپذير را نسبت به امام جواد (ع) بدبين نمايد .
زرقان دوست نزديك و صميمي " احمد بن داود " مي گويد: .... " ابي داود براي من نقل كرد پس از شكست از" ابي جعفر" به قدري ناراحت شدم كه آرزوي مرگ كردم، بدين جهت روز سوم ( جلسه بحث ) نزد معتصم رفتم و گفتم : خير خواهي و نصيحت امير المومنين بر من واجب است كه اگر از آن سر باز زنم ناسپاسي كرده و سزايم آتش دوزخ است .
معتصم علتش را پرسيد ؟ 
به او گفتم : زماني كه امير الموُمنين فقهاءو علماء را در مجلسي گرد هم مي آورد تا به حل يك مسئله ديني دست يابد . و علما ء و فقها در مجلسي فتواي خود را اعلام مي كند در آن مجلس اعضاي خانواده ، وزراء ، فرماندهان ارتشي و ... حضور دارند و مردم نيز در بيرون به اين نكته آگاهي مي يابند كه خليفه فتواي علماء و فقهاء را كنار گذارده و راُي و فتواي كسي را مي پذيرد كه گروهي از امت به امامت وي معتقدند و وي را برتر و دانشمند تر از ديگران قلمداد مي كنند ؟ 

تكليف حكومت و علماي دربار چه مي شود ؟
چه حيثيتي براي آنان باقي مي ماند ؟ آيا چنين كاري زمينه انحراف افكار عمومي از خلافت و تمايل و توجه به ابي جعفر (ع) را مهيا نمي كند ؟
معتصم با شنيدن سخنانم رنگ چهره اش تغيير كرد و گفت :
جزاك الله عن نصيحتك خيرا .. خداوند به تو جزاي خير دهد بخاطر نصيحت خير خواهانه ات .
چهار روز پس از اين جلسه مناظره امام جواد (ع) به دست ام الفضل به شهادت رسيد .
تاريخ نويسان نحوه شهادت حضرت را به سه گونه مختلف روايت كرده اند .

روايت نخست: 
معتصم به يكي از وزيران خود دستور داد تا امام جواد(ع) را براي صرف ناهار به خانه خويش دعوت و آن حضرت (ع) را مسموم نمايد .
معتصم تاُكيد كرد كه اگر امام جواد(ع) از پذيرش دعوت امتناع كرد به وي بگويند كه مجلس خصوصي است !
اين وزير ، امام جواد (ع) را براي خوردن نهار به خانه خويش دعوت كرد كه با اكراه و امتناع حضرت روبرو شد .
وزير با اصرار و تاُكيد فراوان و بيان اين مطلب كه : بسيار دوست دارم كه حضرت پاي خود را بر فرش منزل من بگذارد و خانه ام به قدوم وي تبرك يابد و دوست دارم يكي از وزيران نيز تو را زيارت و ملاقات كند ، حضرت را مجبور به پذيرش دعوت كرد .
امام بر سفره نهار با خوردن اولين لقمه احساس مسوميت كرد . از اينرو خواستار مركب خود براي رفتن از منزل شد . حضرت پس از خوردن آن لقمه در برابر اصرار وزير در خانه او فرمودند : 
"خروجي من دارك خير لك "، در منزل تو نباشم براي تو بهتر است. امام جواد (ع) با همان حال مسموميت منزل را ترك كرد و آن روز و آن شب بر اثر مسموميت و ناتواني درد كشيد و سپس بيست ساعت پس از خوردن آن لقمه به شهادت رسيد .

روايت دوم : 
ابن شهر آشوب روايت مي كند : پس از دعوت اجباري معتصم از امام جواد (ع) و استقبال ظاهري از آن حضرت (ع) ، معتصم "اشناس" فرمانده ترك سپاه خود را ، با هدايايي به نزد امام جواد (ع) و ام الفضل فرستاد .
وي ماُموريت داشت تا " شربت ريواس " ترش مزه اي را كه به همراه خويش داشت به حضرت بخوراند . اشناس پس از دادن هدايا و خوشامدگويي به امام جواد (ع) گفت : اين شربت خوش طعمي است كه با يخ خنك شده است و خليفه ، احمد بن ابي داود ، سعيد بن خضيب و بسياري از سر شناسان دربار نيز آن را نوشيده اند . خليفه دستور داده است تا اين شربت خنك را الآن ميل نمايي !
امام جواد (ع) شربت را گرفت و فرمود: اشكالي ندارد، شب آن را مي خورم ولي اشناس گفت : هم اكنون شربت خنك است و اگر بماند يخ آن آب مي شود و خاصيت خود را از دست مي دهد ، اكنون بايد ميل كني .
امام جواد (ع) با اطلاع از نقشه وي در حال اجبارآن را نوشيد. 

مناقب ال ابي طالب ج4 ص379 ، بحار الانوار ج 50 ص 8

 

روايت سوم:
پس از به خلافت رسيدن ابواسحاق محمد بن هارون معروف به معتصم عباسي ، وي براي به شهادت رساندن ابي جعفر (ع) نقشه ها و حيله ها مي كشيد تا اينكه به ام الفضل ، دختر هارون و همسر امام جواد (ع) دستور داد تا حضرت را مسموم نموده و به شهادت رساند .
معتصم كه از احساسات زنانه ام الفضل خبر داشت و مي دانست وي ازامام جواد (ع) راضي نيست و امام جواد (ع) همسر ديگر خود "ام الحسن " را كه براي وي فرزند پسري بدنيا آورده است برام الفضل كه نازاست ترجيح مي داد، بهترين فرد براي به شهادت رساندن حضرت ديد. 
ام الفضل همسر بي وفاي حضرت (ع) به دستور عمويش معتصم تن در داد .
از آنجا كه معتصم و جعفر مي دانستند كه امام (ع) انگور را بسيار دوست دارد زهري را در "انگور رزاقي " تزريق كردند و ام الفضل نيز نوزده دانه انگور به امام جواد (ع) خورانيد .
همين كه امام انگور مسموم را خورد، ام الفضل سخت اندوهگين و پريشان شد و شروع به بلند گريستن كرد .
امام جواد(ع) متوجه حركت خائنانه وي گرديد. رو به ام الفضل كرد و گفت چرا گريه مي كني ؟ به خدا سوگند خداوند تو را به زخمي لاعلاج مبتلا خواهد كرد و گرفتار بلايي خواهي شد كه توان بازگو كردن آن را براي كسي نداري .

بحار الانوار ج 50 ص 17

 

سال شهادت

ابن ابي ثلج بغدادي متوفاي 325 هجري در تاريخ ائمه ، محمد بن يعقوب كليني متوفاي 328 هجري در اصول كافي ، شيخ مفيد متوفاي 413هجري در الارشاد ، طبرسي امامي متوفاي قرن پنجم در دلائل الامامة ، علامه مجلسي متوفاي 1111 در بحار الانوار، محدث قمي متوفاي 1359 هجري . در منتهي الامال سال شهادت حضرت را 220 هجري مي دانند .

 

روز شهادت

ابن ابي ثلج بغدادي و محمد بن يعقوب كليني روز شهادت حضرت را سه شنبه ششم ذيقعده سال 220هجري قمري  و محمد بن حرير بن رستم طبري سه شنبه پنجم ذيحجه سال 220 هجري دو ساعت پس از بالا آمدن آفتاب را روز شهادت حضرت خوانده اند .

علامه مجلسي ، شيخ عباس قمي ، سيد محمد كاظم قزويني آخر ماه ذيقعده سال  220هجري  را روز شهادت امام جواد بر مي شمارند

 

مكان شهادت

همه محدثان و مورخان بالاتفاق مكان شهادت حضرت امام جواد (ع) را بغداد مي دانند .

 

سر نوشت قاتلان

پيشتر حضرت رضا (ع) درباره قاتلان امام جواد (ع) فرموده بود :
"فرزند من از روي خشم و غضب كشته مي شود و اهل آسمانها بر او مي گريند. خداوند بر دشمن ستمگر او غضب مي كند و در مدت كوتاهي آنانرا به عذاب دردناك مبتلا مي سازد ".

پيشگويي حضرت رضا (ع) عملي شد و جعفر بن ماُمون كه تحريك كننده خواهرش ام الفضل بود در همان روزهاي پس از شهادت امام جواد (ع) در چاهي افتاد و بر اثر ضربه اي كه بر سرش خورد دچار جنون گرديد و بقيه عمرش را با ديوانگي و جنون به سر برد .
معتصم عباسي كه دستور قتل حضرت را صادر كرد بيش از شش سال ديگر حكومتش دوام نيافت .
اما سر نوشت ام الفضل سر نوشت دردناكي بود كه حضرت امام جواد (ع) قبل از شهادت براي او ترسيم كرده بود ، دچار شدن به بيماري كه وي از گفتنش نيز اكراه داشت .

ام الفضل دچار بيماري داخلي و زنانگي شد كه توان بازگو كردن براي ديگران را نداشت. وي تمام دارايي هاي خويش را خرج درمان خود كرد اما معالجه نشد و در كمال فقر و تنگدستي جان خود را از دست داد .



ارسال شده در: دوشنبه 1386/09/19 :: 12:57 PM :: توسط : محمد بیات
کرامات و معجزات جواد الائمه علیه السلام

معجزات و كرامات

معجزه و كرامات به اذن خداوند سبحان از  نشانه هاي ائمه معصومين (ع) است .

نمود معجزات و كرامات ائمه اطهار(ع) از آغاز دوره امامت امام جواد(ع) به بعد در زندگي و سيره معصومين (ع) از جايگاه ويژه اي برخوردار است؛ چرا كه محدوديت شديد ائمه در اين دوره از سوي مخالفين و ظهور فرقه ها و نحله هاي گوناگون موجب گشت تا امام جواد (ع) و ائمه پس از او براي اثبات حقانيت و امامت خويش بيش از ائمه قبل، از قدرتي كه خداوند سبحان در اين خصوص به آنها عطا كرده بود استفاده كنند.

 

شفاي چشم

محمد بن ميمون مي گويد : به همراه امام رضا(ع) در مكه بودم. به حضرت عرض كردم مي خواهم به مدينه بروم، نامه اي براي ابي جعفر بنگار تا با خودم ببرم .امام رضا(ع) تبسمي كرد و نامه اي نوشت . به مدينه رفتم در حاليكه چشمهايم به دردي مبتلا بود . به درب خانه امام جواد (ع) رفتم، نامه را تحويل دادم . موفق غلام امام ، گفت : سر نامه را بگشا و در پيش روي امام قرار ده . اين كار را كردم، آنگاه حضرت جواد (ع) فرمود : اي محمد وضعيت چشمت چگونه است ؟ عرض كردم يا بن رسول الله ، همانگونه كه مشاهده مي فرماييد بيمار است و نورش رفته است .

حضرت جواد (ع) دستش را دراز كرد ، بر چشمم كشيد ، بيناييم چون سالمترين زمانش گشت . دستها و پاهاي حضرت را بوسيدم و در حالي بازگشتم كه بينايي ام را بازيافته بودم و اين در زماني بود كه سن حضرت كمتر از سه سال بود.

مسندالامام الجواد (ع) ،ص117 ? الخرائج والجرائح ،ج1،ص 372  - موسوعة الامام الجواد(ع) ،ج1، ص235  - اثبات الهداه ، ج3 ،338  - بحارالانوار ، ج 50  ،ص 46 - مدينة المعاجز ،ج 7 ، ص372 ? كشف الغمة ،ج2، ص365 ? حلية الابرار،ج4، ص540

 

آزادي از زندان

اباصلت مي گويد : پس از دفن حضرت رضا(ع) ، به دستور ماُمون يك سال زنداني شدم. پس از يك سال از تنگي زندان و شب نخوابي به ستوه آمدم ، دعا كردم و براي رهايي از زندان محمد(ص) و آل محمد (ص) متوسل شوم. از خداوند خواستم به بركت آل محمد (ص)در كار من گشايشي انجام دهد .

هنوز دعايم به آخر نرسيده بود كه حضرت ابي جعفر(ع) نجات بخش گرفتاران عالم ، وارد زندان شد و فرمود: اي اباصلت از تنگناي زندان بي تاب شده اي .عرض كردم به خدا سوگند سخت بي تابم .

فرمود: برخيز ، دستي به زنجيرها زد و غل و زنجيرها از دست و پاي من بر زمين افتاد. سپس دست مرا گرفت  و از كنار نگهبانان زندان عبور داد .نگهبانان در حالي كه مرا نظاره مي كردند  ، توان سخن گفتن با مرا نداشتند و از زندان خارج شدم . سپس حضرت فرمود : برو در امان خدا كه هرگز نه دست مامون به تو مي رسد و نه دست تو به مامون.

اباصلت مي گويد : همانگونه كه حضرت فرمود تا حال مامون را نديده ام.

  عيون اخبار الرضا (ع) ،ج 2، ص678

 

خشك شدن دست نوازنده

محمد بن ريان نقل مي كند : مامون براي رسيدن به هدفش (بدنام كردن حضرت امام جواد(ع) ) همه نوع نيرنگي را در خصوص امام جواد(ع) به كار برد اما هيچ كدام از آنها براي وي سودي نداشت .
به عنوان نمونه پس از به عقد درآوردن دخترش ام الفضل با امام جواد (ع)، صد كنيز زيبا را انتخاب كرد كه هر يك جامي پر از گوهر درخشان در دست داشتند .مامون به كنيزان دستور داد تا پس از نشستن حضرت در جايگاه دامادي به استقبال وي رفته و به او خوشامد گويند .كنيزكان به سوي حضرت شتافتند و خوشامد گفتند ولي امام هيچ التفاتي به آنها نكرد .
در دربار مامون مردي به نام مخارق كه ريشي بلند وصوتي خوش داشت و عود مي نواخت وجود داشت . وي به مامون گفت من توان آنرا دارم كه نقشه ات را - وادار كردن حضرت به لهو و لعب - عملي سازم .
از اينرو در مقابل امام جواد (ع) نشست و شروع به خواندن آواز كرد. كساني كه در آنجا حضور داشتند گرد مخارق حلقه زدند. هنگاميكه مخارق شروع به نواختن عود و آواز خواني كرد، امام جواد (ع) سر مبارك خود را متوجه او كرد و بر وي نهيب زد و فرمود: "اتق الله يا ذالعثنون " از خدا بترس اي ريش بلند . دست مخارق از حركت ايستاد ، عود از دستش افتاد و ديگر هرگز نتوانست عود بنوازد. 
روزي مامون از بلايي كه بر سر مخارق آمده بود از وي سئوال كرد . مخارق پاسخ داد چون امام جواد(ع) بر من نهيب زد چنان ترسي از هيبت او بر من مستولي شد كه دستم فلج شد و هرگز بهبود نيافت .


الكافي ،ج1،ص 494 - اثبات الهداة ،ج3 ،ص332 - مدينة المعاجز ،ج7 ،ص 303 - حلية الابرار ،ج4،ص565 - الوافي ،ج3،ص 828 - المناقب ،ج4 ،ص396 - البحار ،ج50،ص61 

 

شهادت عصا بر امامت

 يحيي بن اكثم از علماي دربار عباسي مي گويد :
روزي براي زيارت قبر رسول خدا (ص) رفته بودم كه امام جواد (ع) را ديدم، با او در خصوص مسائل گوناگوني مناظره كردم ، همه را پاسخ داد. به او گفتم : خواستم از شما چيزي بپرسم اما شرم دارم از پرسش.
امام فرمودند : بدون آنكه سئوالت را بپرسي من پاسخ آنرا مي دهم . تو ميخواهي بپرسي امام كيست ؟
گفتم : آري به خدا سوگند همين است ؟!
فرمود: منم 

گفتم: بر اين مدعا نشانه و حجتي داريد ؟
در اين لحظه عصايي كه در دست امام بود به سخن آمد و گفت : 

" اّنه مولايي امام هذا الزمان و هو الحجة "همانا مولاي من حجت خداوامام اين زمان است.
الكافي ،ج1،ص 353 - الامام الجواد (ع) من المهد الي اللحد ، ص 72

 

ميوه دادن درخت سدر 

شيخ مفيد در ارشاد نقل مي كند : زماني كه حضرت جواد (ع) با همسرش ام الفضل از بغداد به مدينه مراجعت كرد، به كوفه كه رسيد مردم او را مشايعت كردند ، هنگام غروب در خانه مسيب فرود آمد و به مسجد وارد شد .
در صحن مسجد درخت سدري قرار داشت كه هنوز ميوه آن به بار ننشسته بود، امام كوزه آبي خواست و در پاي آن درخت سدر وضو گرفت و نماز مغرب را با مردم اقامه كرد .امام در ركعت نخست سوره حمد و اذا جاءنصرالله و در ركعت دوم حمد و قل هو الله را خواند. پيش از ركوع قنوت گرفت. پس ازخواندن ركعت سوم تشهد و سلام داد . پس از نماز مدتي در حال نشسته مشغول تعقيبات و ذكر شد، سپس بلند شد و چهار ركعت نماز نافله مغرب را به جاي آورد و تعقيب خواند و دو سجده شكر به جاي آورد و ازمسجد خارج شد. امام جواد(ع) هنگامي كه به كنار درخت سدر رسيد، مردم متوجه شدند كه آن درخت به بار نشسته و ميوه داده است. از اين جريان شگفت زده شدند و از ميوه آن خوردند در حالي كه ميوه هاي سدر هسته نداشت آنگاه حضرت را براي وداع بدرقه كردند.
موسوعة الامام الجواد (ع) ،ج1 ،ص246- الارشاد ،ص323- كشف الغمة ،ج2،ص358
- بحار الانوار ،ج83 ،ص100- وسائل الشيعة ،ج6 ،ص 490 - مدينة معاجز،چ7،ص357

 

طي الارض و آزاد كردن زنداني 

شيخ مفيد و طبرسي از محمد بن حسان و علي بن حسان از علي بن خالد روايت مي كنند : زماني كه در سامرا بودم خبر آوردند كه مردي كه مدعي نبوت است از شام آورده و زنداني كرده اند. براي من شنيدن چنين سخني گران بود. تصميم گرفتم به زندانبانان محبت كرده _قلب آنان را به دست آورم - از اينرو با آنان رابطه برقرار كردم و آنان اجازه دادند تا با وي ملاقات كنم . چون به نزد او رفتم بر خلاف شايعات پخش شده او را فردي عاقل و فرهيخته يافتم .
به او گفتم: فلاني به تو نسبت ادعاي نبوت داده اند و به همين دليل نيز زنداني شده اي .
وي گفت : هرگز چنين ادعايي نكرده ام .ماجراي من از اين قرار است كه در موضع معروف به راس الحسين شام، جايي كه سر مبارك حضرت حسين (ع) را در انجا نصب كرده اند، مشغول عبادت بودم كه ناگهان شخصي به نزد من امد و گفت بر خيز برويم . بلند شدم و به همراه وي حركت كردم ، كمي كه راه رفتيم خودم را در مسجد كوفه ديدم، فرمود : 

اينجا را مي شناسي ؟ گفتم : بله مسجد كوفه است . او در آنجا نماز خواند من هم نماز خواندم. سپس با هم از آنجا بيرون آمديم. كمي راه رفتيم، ناگهان خود را در مسجد مدينه مشاهده كردم. وي به رسول خدا (ص) سلام كرد و نماز خواند، من نيز با او نماز خواندم. سپس از آنجا خارج شديم. مقداري با هم قدم زديم كه ناگاه خود را در مكه ديدم، او كعبه را طواف كرد ،من نيز طواف كردم . سپس از آنجا خارج شديم، چند قدمي راه نرفته بوديم،كه خود را در جاي نخست، در شام و در حال عبادت الهي مشاهده كردم. آن مرد رفت، در شگفتي فرو رفته بودم كه خدايا اين چه كسي و اين چه كرامتي بود؟ يك سال از اين واقعه گذشت كه باز همان مرد آمد. از ديدن او خوشحال شدم. از من خواست كه با وي همراه شوم و چون سال گذشته مرا به كوفه ، مدينه و مكه برد و به شام بازگرداند. وقتي خواست برود به او گفتم : تو را به خداوندي كه چنين قدرتي را به تو عطا كرده است سوگند مي دهم كه بگويي كيستي ؟
فرمود من محمد بن علي بن موسي بن جعفر هستم .
من اين ماجرا را به دوستان و آشنايان بازگو كردم و اين ماجرا پخش شد تا اينكه مرا دستگير و به ادعاي نبوت به اينجا آوردند .
گفتم: جريان تو را با محمد بن عبد الملك زيات در ميان مي گذارم .
گفت : بازگو كن 
من نامه اي به او كه در آن وقت وزير اعظم معتصم عباسي بود نگاشتم و موضوع را با وي در ميان گذاشتم .
وي در زير نامه من چنين نوشت: نيازي به آزاد كردن او از سوي ما نيست. به كسي كه در يك شب او را از شام به كوفه و از كوفه به مدينه و از مدينه به مكه برد و سپس به شام بازگرداند، بگو تا وي را از زندان رهايي بخشد .
علي بن خالد مي گويد : پس از مشاهده پاسخ وزير معتصم عباسي و نااميد شدن از نجات او با خود گفتم :بايدا نزد او رفته و او را دلداري دهم . چون به زندان رفتم ، ماموران زندان مضطرب و پريشان از اين سوبه آن سو مي دويدند .
جريان را پرسيدم : گفتند زنداني مدعي نبوت كه در غل و زنجير در پشت درهاي بسته و قفل شده بود معلوم نيست به آسمان پر كشيده يا زير زمين فرو رفته و يا مرغان هوا اورا شكار كرده اند .
علي بن خالد كه فردي زيدي مذهب بود با مشاهده چنين واقعه اي به امامت امام جواد (ع) معتقد و از اعتقاد خوب و راسخي بر خوردار شد.
 

الخرائج و الجرائج ،ج1،ص380 - بحارالانوار،ج25،ص376 - الكافي ،ج1،ص492
- مدينة المعاجز،ج7 ، ص422 - البرهان ،ج2،ص493 - موسوعة الامام الجواد(ع)،ج1،ص227

 

نقره از برگ زيتون

ابو جعفر طبري از ابراهيم بن سعيد نقل مي كند كه : حضرت امام جواد (ع) را ديدم كه بر برگ درخت زيتون دست مي زد و آن برگها به برگ نقره تبديل مي شد . من آنها را از حضرت گرفتم ، وبا آنها در بازار معامله نمودم. آن برگها نقره خالص بود و هرگز تغييري نكردند . 

 دلائل الامامة، ص398 - موسوعة الامام الجواد (ع)،ج1،ص228- اثبات الهداة ، ج3 ،ص 345

 

طلا شدن خاك 

اسماعيل بن عباس هاشمي مي گويد : در روز عيدي به خدمت حضرت جواد (ع) رفتم، از تنگدستي به آن حضرت شكايت كردم . حضرت سجاده خود را بلند كرد، از خاك قطعه اي از طلا گرفت. يعني خاك به بركت دست حضرت به پاره اي طلاي گداخته مبدل شد . آن را به من عطا كرد. من آنرا به بازار بردم شانزده مثقال بود .
اثبات الهداة ،ج3 ،ص 338 - بحارالانوار ،ج 50 ،ص 49 - مدينة المعاجز ،ج 7 ،ص373 - موسوعة الامام الجواد (ع)،ج 1 ،ص 253 

 

جاي انگشت بر سنگ 

عمر بن يزيد مي گويد : امام محمد تقي(ع)را ديدم. به آن حضرت گفتم: يا بن رسول الله ، نشانه امامت چيست ؟
حضرت فرمود: امام كسي است كه توان چنين كاري را داشته باشد . دست خود را بر سنگي نهاد و جاي انگشتش بر آن ظاهر شد .


نرم شدن آهن 


راوي نقل مي كند : حضرت امام جواد (ع) را ديدم كه آهن را بدون آنكه در آتش نهد مي كشيد و سنگ را با خاتم خود نقش مي زد .
مدينة المعاجز ،ج7 ،ص322 - اثبات الهداة ،ج3 ، ص 345 - دلائل الامامة ،ص 399 
- نوادر المعجزات ،ص 181 - موسوعة الامام جواد (ع) ،ج1 ،ص 252

 

زنده كردن گاو مرده

در سفر امام جواد (ع) از مدينه به بغداد، وقتي حضرت به سر زمين زباله - منطقه واقع در نزديكي كوفه رسيدند - زن ضعيفي را مشاهده كردند كه بر بالاي جسد گاوي مرده در كنار راه نشسته و گريه مي كند ؛ حضرت علت گريستن زن را از او پرسيد .
زن در جواب گفت: يا بن الرسول الله، من زني ضعيفم، قدرت هيچ كاري را ندارم و اين گاو همه سرمايه زندگي ام بود كه اكنون مرده است .
حضرت فرمود: اگر خداي متعال آن را زنده كرد چه خواهي كرد ؟
عرض كرد اي پسر رسول خدا همواره سپاسگذار او خواهم بود .
آنگاه حضرت دو ركعت نماز بر جاي آورد و درباره دعا كرد؛ سپس با پاي مبارك خود به پهلوي گاو زد و حيوان زنده شد .
در اين هنگام زن فرياد زد كه اين آقا عيسي بن مريم است .
حضرت فرمود: نه ، بلكه او بنده اي از بندگان مورد عنايت خداست ، اين از اوصياي پيامبران است .


الثاقب في المناقب ،ص 503 - مسندالامام الجواد (ع)، ص125



ارسال شده در: یکشنبه 1386/09/18 :: 0:19 AM :: توسط : محمد بیات
« امیر المومنین علی بن ابیطالب علیهما السّلام در قرآن و سنّت »

سر آغاز

پرداختن به مبحث مناقب و فضایل امیرالمؤمنین علی علیه السلام از این رو اهمیت دارد كه آدمی را به پیروی و اطاعت از چنین شخصیت والا و ممتازی برمی انگیزاند، چرا كه هر فطرت پاكی خواهان فضیلت و دوستدار حقیقت است. كسی را كه دارای فضیلت و كمال باشد، بر هر كس دیگری كه از فضیلت تهی است، ترجیح می دهد. اگر فردی را همواره بر مدار حق ببیند و حق را نیز بر مدار او بیابد، سر به آستانش می ساید و دل و دین به او می سپارد و پیروی او را بر می گزیند تا رنگی و نشانی از او گیرد. خداوند در قرآن می فرماید:

... أفَمَنْ یهْدی اِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ اَنْ یتَّبَعَ اَمَّنْ لایهِدّی اِلا اَنْ یهْدی فَما لَكُمْ كَیفَ تَحْكُموُنَ.(1)

آیا آن كسی كه به سوی حق هدایت می كند سزاوارتر است پیروی شود، یا آنكه خود راه یافته نیست و راه را نمی یابد مگر آنكه راهنمایی و هدایت گردد؟ پس شما را چه
می شود؟ (كه حقیقتی به این روشنی را در نمی یابید)، چگونه داوری می كنید؟

مسلماً فردی كه راه یافته و هدایت شده است، برای پیروی و اطاعت سزاوارتر و شایسته تر از كسی است كه بهره ای از كمال ندارد و خود نیازمند هدایت و راهنمایی است.

امّا راه یافتگان و هدایت شدگان را چگونه می توان شناخت؟ كسی كه خود ناقص است و نیازمند هدایت، چگونه می تواند انسان كاملی را كه راه یافته وراهبر است، بشناسد و به دیگران معرفی نماید؟ ایا شایسته نیست كه معرّفی او از سوی فرد آگاه و خبیر دیگری كه به كمال او نیز واقفیم، انجام گردد؟ مسلّماً چنین است. بنابراین سزاوار است كه شخصیت برجسته و ممتاز امیرالمؤمنین علیه السّلام از سوی مقامی معرفی گردد كه خود برتر وكاملترین باشد و بر او احاطه كامل دارد، و آن نیست مگر خداوند كه آفریدگار اوست و یا رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله كه پرونده اوست و بر تمام ویژگیها و كمالات وی آگاه است.

بدین سان برای درك فضیلت و شناخت شخصیت مولا(علیه السلام) ابتدا به منبع وحی یعنی قرآن كه سراسر بیان خداست رجوع می كنیم. خداوند در قرآن فضیلت ها و برتری های آشكاری از آن حضرت را بیان داشته است. سپس به منبع دیگری كه با وحی مرتبط است، یعنی رسول خدا صلی الله علیه و آله مراجعه می نماییم. رسول خدا صلی الله علیه و آله هم به مناسبت نزول ایتی از ایات قرآن یا به هنگام بروز حادثه ای مهم، از ویژگیهای آن شخصیت ممتاز یاد كرده و منقبتی از او مطرح نموده است و بیان آنها را نیز عبادت شمرده است. آنجا كه می فرماید:

ذِكرُ علی عِبادَةٌ(2)

یاد علی، عبادت و بندگی خداست.

چرا كه یاد او و بیان مناقب او فرد را به پذیرش ولایت و پیروی از او متمایل می سازد. و پیروی از او هم بندگی خدا خواهد بود.

این نوشتار، حاوی گزیده هایی از مناقب و فضایل امیر مؤمنان، علی بن ابیطالب علیه السلام است، كه در دو بخش «ایات قرآن» و «احادیث نبوی» تنظیم شده است. البته در این مجموعه مختصر، تلاش شده است، مواردی كه در دفاع از حریم امامت و ولایت شیعی اهمیت و كاربری بیشتری دارند، گنجانده شوند. بویژه آنكه همه این گزیده ها از كتاب های معروف در جهان اسلام انتخاب شده است. منابعی كه مورد استناد و باور دانشمندان اهل سنّت یعنی همان پیروان مكتب خلفا است. این ویژگی علاوه بر آنكه حجت را بر عام و خاص تمام می كند، فرد را در رویارویی با شبهه های بد خواهان و تفرقه افكنان استوارتر و نیرومند تر می سازد.

شایان توجه است كه بیان ایات و احادیث نبوی پیرامون فضایل و مناقب حضرت علی علیه السلام، از سوی پیروان مكتب خلفا، امر شگفت آوری نیست. چیزی كه باعث تعجب و تأثر است این است كه با ذكر این همه فضیلت و كمال برای آن حضرت، چگونه شد كه نزدیك به نیم قرن در عالم اسلام، سبّ و لعن آن بزرگوار امر رایج و جاری روزگار گردید؟!

چگونه آن همه سفارش پیامبر درباره علی علیه السلام را به بازی گرفتند؟!

چطور ننگ نافرمانی از خدا و رسولش را پذیرفتند؟!

چرا منكر برتری و حقانیت او شدند؟!

چرا دیگرانی را كه از فضیلت و كمال بی بهره بودند، بر بهترین مردان ترجیح دادند؟!

چرا به ندای فطرت خویش اینچنین پاسخ دادند و اینگونه به داوری نشستند؟!

چرا و چرا و ده ها چرای دیگر ....

تاریخ از مظلومیت علی علیه السلام چه بگوید؟ همان بهتر كه از شرم سر به زیر افكند! بشریت از سكوت در برابر جسارت هایی كه بر او روا داشتند، چگونه دفاع كند؟ بگذار تاوان این سكوت و آن جسارت ها را بپردازد....

اینك از پس قرون و اعصار، و از میانه ظلمت ها و سیاهی ها، این پرتو فضایل علی علیه السلام است كه همچنان می تابد و روشنگری می كند. و این مختصر نمونه ای است از صدها پرتوی پرفروغ برتری های مولا علی علیه السلام، برگرفته از قرآن و سنّتِ پیامبر اكرم صلی الله علیه وآله و برگزیده از كتاب های دانشمندان مكتبِ خلفا. باشد كه با ذكر این مناقب، كه خود عبادتی است ارزنده، دیگر بار محبت و دوستی خود را به آستان آن بزرگ عرضه كنیم، و نیز در پیروی و اطاعت از ایشان بیش از پیش ثابت قدم باشیم.

سخن را در این بخش از گفتار، با سروده ای از محمد بن ادریس شافعی(3) در مدح و ستایش امیر مؤمنان علی علیه السلام به پایان می بریم:

قیلَ لی: قُلْ فی علی مَدْحـاً
 

ذِكْرُهُ یـُخْمِدُ ناراً مُؤْصَدةً

قُلْتُ لا اُقدِم فی مَدْحِ امْـرِءٍ
 

ضَلَّ ذُو اللُّبِّ اِلی اَنْ عَبَدَه
 

وَ النَّبِی الْمُصْطَفی قالَ لَـنا
 

لَیلَةَ الْمِعْـراجِ لَمّا صَـعَدَه
 

وَضَعَ اللّهُ بِظَهْـری یـدَهُ
 

فَأَحَسَّ الْقَلْـبُ مِمّا بَـرَدَه
 

وَ عَلِی واضِـعٌ أَقـْدامـَهُ
 

فی مَحَلٍ وَضَـعَ اللّهُ یـَدَه
 

به من گفتند: درباره علی ستایشی بسُرای.

چرا كه ذكر علی آتش سركش دوزخ را فرو می نشاند.

گفتم: در ستایش او چه بگویم. نمی دانم!

چه كه مرد خردمند، درباره اش تا آنجا به حیرت می افتد كه نزدیك است او را بپرستد!

در شب معراج كه خدا پیامبر را به آسمان بالا برد،

 پیامبر برگزیده به ما فرمود كه آن شب

 خداوند دست لطف و عنایت خویش را بر پشت من نهاد.

 و از شیرینی آن لطف الهی، قلب من احساس شادمانی نمود.

و علی - در ماجرای شكستن بت های كعبه - پای خود را همانجا گذارد كه خداوند در شب معراج دست خود را نهاده بود.

علی (علیه السلام)

در قرآن

ایه لیلة المبیت

وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یشْری نَفْسَهُ ابْتِغآءَ مَرْضاتِ اللّهِ وَ اللّهُ رَؤوُفٌ بالْعِبادِ.

و از میان مردم، كسانی هستند كه جانشان را به خاطر خشنودی خدا عرضه می كنند و خداوند نسبت به اینگونه بندگان بسیار مهربان است.

بقره / 207

كافران قریش پس از ناامیدی از تغییر رویه پیامبر دردعوت به اسلام، سرانجام تصمیم  گرفتند آن حضرت را به قتل برسانند. نقشه آنها این بود كه گروهی از مردان قبایل مختلف قریش به خانه پیامبر یورش برند و آن حضرت را در بستر خواب غافلگیر كرده و با ضربات نیزه و شمشیر تكّه تكّه اش كنند.

حضرت جبرئیل فرشته وحی، پیامبر را از تصمیم ناجوانمردانه و وحشیانه كافران آگاه كرد و از سوی خداوند دستور آورد كه همان شب از مكه خارج شود و برای فریب كافران،
علی علیه السلام را در بستر خود بخواباند.

پیامبر، موضوع را با علی علیه السلام در میان گذاشت و از او خواست كه در بستر بخوابد، تا كافران از آن حضرت غافل بمانند و او بتواند با استفاده از فرصت در محل مناسبی، دور از دسترس كافران مخفی شود و سپس به یثرب برود.

علی علیه السلام با كمال خرسندی پذیرفت كه جانش را سپر بلا سازد تا آسیبی به رسول خدا صلی الله علیه وآله نرسد. علی آن شب را در بستر خوابید و همانطور كه پیامبر فرموده بود، كافران پنداشتند، این پیامبر است كه خوابیده است. امّا نخواستند در تاریكی شب به خانه هجوم آورند، چون ممكن بود به اشتباه افراد دیگری را در تاریكی بكشند. برای همین تا سپیده دم خانه را زیر نظر گرفتند. هنگامی كه هوا كمی روشن شد، به خانه حمله بردند و با شمشیرهای آخته بر بستر یورش آوردند، در حالی كه یقین داشتند پیامبر كشته خواهد شد. امّا همین كه به بستر نزدیك شدند با كمال حیرت و حسرت دیدند این علی است كه در بستر پیامبر آرمیده است!

به پاس این جانبازی و فداكاری، خداوند ایه ای نازل فرمود و در آن از این حادثه شورانگیز یاد كرد تا این ماجرا جاودانه بماند. آن شب در تاریخ به لَیلَةُ الْمَبیت معروف شده است، یعنی شبی كه حضرت علی در بستر پیامبر خوابید. این حماسه مقدس را فخر رازی در تفسیر خود(4) چنین نقل كرده است:

نَزَِلَتْ فی علی بن ابیطالب. باتَ عَلی فِراشِ رَسولِ اللّهِ لَیلَةَ خُروجِهِ اِلَی الْغار، و یروی أَنَّهُ لَمّا نامَ عَلی فِراشِهِ قامَ جبرئیلُ عِنْدَ رَأْسِهِ و میكائیلُ عِندَ رِجْلَیهِ وَ جبریلُ ینادی: بَخٍّ بَخٍّ مِنْ مِثْلِكَ یابْنَ اَبی طالب یباهِی اللّهُ بِكَ الْمَلائِكَةَ.

این ایه در شأن علی بن ابیطالب نازل شده است. همان شبی كه پیامبر به غار ثور رفت و وی در بستر خوابید. حضرت جبرئیل بالای سر او و حضرت مكائیل پایین پاهای او ایستاده بودند. در آن حال جبرئیل ندا در می داد: آفرین بر تو ای پسر ابو طالب، اینك خداوند به فرشتگان آسمان - به خاطر عظمت این فداكاری تو- مباهات می كند.

ایه اطعام

یوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ یخافُونَ یوْماً كانَ شَرُّهُ مُسْتَطیراً وَ یطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْكیناً وَ یتیماً وَ اَسیراً. اِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لا نُریدُ مِنْكُمْ جَزآءً وَ لاشُكُوراً.

آنان به نذر خود وفا می كنند و از روزی كه شرّ آن همه اهل محشر را فرا گیرد، می ترسند. و برای دوستی خدا به فقیر و یتیم و اسیر، طعام می دهند.(5) (و گویند) ما بخاطر خدا به شما غـذا می دهیم و از شما هیچ پاداشی و هیچگونه سپاسی نمی طلبیم.

انسان / 9

ماجرا از آنجا آغاز شد كه روزی حسن و حسین نور چشمان رسول خدا صلی الله علیه وآله مریض شدند. خانواده علی هم به سفارش پیامبر برای شفای فرزندان بیمار خود نذر كردند سه روز روزه بگیرند. پس از آنكه آنها شفا یافتند، اقدام به روزه گرفتن نمودند، حتی حسنین هم به بزرگترها پیوستند و به پیروی از پدر و مادر خویش روزه گرفتند. حضرت علی علیه السلام برای افطار مقداری جو تهیه كرد و فاطمه علیها السلام با قسمتی از آن برای افطار روز اوّل چند قرص نان تهیه كرد. امّا همان شب هنگام افطار، فقیری در خانه آنان را كوبید و گفت:

«ای اهل بیت محمد، من مسلمانی هستم بیچاره و مسكین، از آنچه خودمی خورید به من بدهید ومرا اطعام نمایید. خدا شما را از طعام های بهشتی اطعام كند.»

حضرت علی علیه السلام غذای خود را به آن فقیر داد. به پیروی از آن حضرت، اهل خانه هم هر یك سهم خویش را به فقیر دادند و با آب افطار كردند.

روز دوم فاطمه علیها السلام بخش دیگر از جو را آرد كرد و با آن نان پخت. حضرت علی نماز مغرب را با پیامبر خواند و به منزل آمد تا افطار كند. فاطمه نان های پخته شده راهمراه با آب و اندكی نمك زبر، در برابر روزه داران نهاد. و چون نزدیك شدند تا تناول نمایند، صدایی از پشت در به گوش رسید كه:

«سلام بر شما ای اهل بیت محمد، من یتیمی مسلمان هستم. پدرم روز نبرد احد در ركاب رسول خدا شهید
شده است. اكنون گرسنه ام. مرا طعام دهید، خداوند شما را از طعام های بهشتی نصیب گرداند.»

لقمه ها به سفره بازگشت. و باز هر چه در سفره داشتند به آن یتیم درمانده دادند و خود گرسنه خوابیدند، در حالیكه جز آب چیزی نچشیدند.

برای شب سوم، حضرت فاطمه با آخرین قسمت جو نیز چند قرص نان تهیه كرد. این بار نیز هنگام افطار، اسیری گرسنه درِ خانه را كوبید و از آن خانواده كَرم، غـذا خواست. آن شب هم آنان با آب افطار كردند و آنچه خود بدان نیاز داشتند، برای خشنودی خدا، ایثار نمودند.

گرسنگی بیش از حد آنان را به رنج افكنده بود. نور چشمان پیامبر از شدت گرسنگی برخود می لرزیدند. ضعف و ناتوانی وجود آنها را فرا گرفته بود. رسول خدا صلی الله علیه وآله چون این منظره را دید و از ماجرا آگاه شد، بر حال آنها رقت نمود و گریست. سپس دست به دعا بلند كرد و عرضه داشت:

«بار خدایا اینها خاندان منند كه از گرسنگی به خطر افتاده اند، پروردگارا بر ایشان رحم فرما و اینان را بیامرز، خدایا ایشان را حفظ نما و فراموششان مكن.»

آنگاه جبرئیل نازل شد و گفت:

«ای محمد، خداوند تو را سلام می رساند و می فرماید: دعای تو را درباره آنها مستجاب كردم و آنها را سپاس می گویم و از آنان خشنود هستم.»

سپس ارمغان تازه خویش را بر پیامبر خواند كه همان ایات سوره انسان است.(6)

در ایات مزبور به این ماجرای خدا پسندانه و انسان دوستانه اشاره شده است. پس از آن جبرئیل طبقی از غذاهای لذیذ و مطبوع بهشتی برای ایشان آورد و آنان را اطعام نمود.

ابن عباس می گوید:

نَزَِلتْ هذه الایه فی علی بن ابیطالب و فاطمةَ بنت رسول الله.(7)

این ایه (وَ یطعِمُونَ الطَّعامَ...) در شأن حضرت علی بن ابیطالب و فاطمه دختر رسول خدا نازل شده است.

گفتنی است ایثار، زمانی محقق می شود كه فرد در عین احتیاج و نیاز شخصی، از نیاز خود چشم پوشد، و میل وخواسته دیگری را بر میل و خواسته خود ترجیح دهد، و نیاز او را بر آورد، هرچند برای خودش ضرر و زیان مادی همراه داشته باشد. مانند ماجرای آن هفت نفری كه در روز نبرد احد از شدت جراحت و خونریزی تشنه شده بودند، برای رفع عطش آنها آبی آوردند، كه تنها برای یك نفر كافی بود. اولی گفت: به فلانی بده كه از من تشنه تر است. ودومی گفت: به آن دیگری برسانید كه او از من تشنه تر است تا هفت نفر، سر انجام همگی شهید شدند در حالیكه هیچیك از آنها جرعه ای هم نیاشامید. بدین ترتیب روشن می شود، آن كسانی كه ماجرای ایثار خانواده علی و نزول ایات مربوط به آن را غیر واقعی و بدور از عقل! می پندارند، حقیقت معنای ایثار را نفهمیده اند. آنها می گویند: مگر می شود انسان عاقلی، درست پس از بیماری فرزندان، این مقدار به خود وخانواده اش سخت بگیرد، تا جایی كه نزدیك باشد از شدت گرسنگی از پای درایند؟! آری، می شود. به یقین آنها كه حقیقت ایثار را فهمیده اند، این ماجرا را هم تصدیق می كنند. همانطور كه علمای شیعه و بسیاری از دانشمندان پیرو مكتب خلفا نیز تصدیق نمودند و آن را نقل كردند. نكته دیگر اینكه، شركت فرزندان در ادای نذر والدین و نیز ایثار هر یك، كاملا به انتخاب خود آنها بوده است. از این رو سخت گیری والدین به حساب نمی اید.

ایه نجوی

یا ایها الَّذینَ آمَنوا اِذا ناجَیتُمُ الرَّسوُلَ فَقَدِّموُا بَینَ یدَی نَجْویكُمْ صَدَقَةً ذلِكَ خَیرٌ لَكُمْ وَ أَطْهَرُ فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ.

ای آنانكه ایمان آوردید، زمانی كه با رسول خدا نجوا می كنید و راز می گویید، پیشتر از آن، صدقه بپردازید، كه این كار برای شما بهتر و پاكیزه تر است. پس اگر (چیزی برای صدقه) نیافتید. مسلماً خداوند آمرزنده مهربان است.

مجادله / 12

وقتی پیامبر در جمع مسلمانان حاضر می شد، همه
می خواستند مسائل شخصی خود را با پیامبر در میان بگذارند و با آن حضرت گفتگوی سرّی داشته باشند.

در این میان دنیا طلبان و منافقان گوی سبقت را از دیگران می ربودند. تا با این روش به پیامبر نزدیك تر شوند، و به گونه ای وانمود كنند كه، ما با پیامبر سر و سرّی داریم و مورد توجه و عنایت ایشان هستیم، و آنگاه در فرصت مقتضی از این نمایش به نفع خویش بهره ببرند.

زیاده روی در پرسش های خصوصی و رازگویی با پیامبر آن حضرت را آزرده خاطر ساخته بود. بویژه آنكه در این امر طبقات پایین تر مردم و یا آنها كه از شدت محبت می خواستند رعایت حال آن بزرگوار را كنند و مزاحمتی برای ایشان فراهم نسازند، سهم كمتری داشتند. تا آنكه فرمانی از جانب خداوند رسید. فرمانی در نوع خود بی نظیر! فرمانی كه با آن میزان ارادت و ایمان افراد سنجیده می شد، كه به راستی هم چنین شد. و باری دیگر منافقان و سست ایمانان، میدان عمل باختند و چهره واقعی خود را نشان دادند.

فرمان الهی چنین بود:

هر كس قصد دارد با پیامبر گفتگوی سرّی داشته باشد، باید ابتدا صدقه بپردازد، آنگاه به رازگویی بنشیند. امّا آنكه تهی دست است از این كار معاف خواهد بود و گناهی بر او نیست.

این فرمان، هم به نفع فقرا و مستمندان بود و هم كسانی را كه ادّعای ایمان داشتند و بر گرد پیامبر جمع شده بودند امتحان
می كرد. ایا خواهان دنیا هستند؟ یا آنكه دوستدار واقعی رسول خدا صلی الله علیه وآله ،كدامیك را برمی گزینند؟

آنها كه دلی پاك و ایمانی خالص دارند، در هر شرایطی پیامبر را برمی گزینند، و آخرت را بر دنیا ترجیح می دهند. وه كه چه امتحان زیبایی!

همان كسانی كه تا چندی قبل در رازگویی با پیامبر از یكدیگر سبقت می گرفتند، اكنون خبری از آنان نیست. راستی كجا رفتند و به چه روی آوردند؟ چرا از گرد پیامبر پراكنده شدند؟! ایا واقعاً رسول خدا صلی الله علیه وآله را رها ساختند و به درهم و دینار دنیا دل بستند؟! آری، حتی به كمترین مقدار تصدّق هم تن در ندادند، مثلاً به اندازه یك دانه خرمای خشكیده و یا حتی كمتر از آن!

آنها هم كه ماندند یا از تهی دستان بودند كه معاف شده بودند و یا از نافرمانان و گنهكاران، چرا كه در عین توانمندی و دارندگی، نجوا می كردند بی آنكه از قبل صدقه ای داده باشند.

پس در میان مسلمانان، ایا فرمانبری پیدا نشد كه به این فرمان، جامه عمل پوشانده باشد؟

ایا كسی نبود كه نجوای با پیامبر خدا صلی الله علیه وآله را با صدقه ای خریداری كرده باشد؟

چرا، تو گویی یك نفر بود. آری یك نفر و تنها یك نفر! در میان آن جماعت، تنها امیرمؤمنان علی علیه السلام بود كه این فرمان را پذیرفت و بدان جامه عمل پوشانید.

حال از زبان خود ایشان بشنویم:

در قرآن ایه ای(8) وجود دارد كه كسی قبل از من به آن عمل نكرده است و پس از من نیز كسی بدان عمل نمی كند. موجودی من یك دینار بود، آن را به ده درهم تبدیل نمودم. پس هر گاه می خواستم خدمت پیامبر بروم و با ایشان نجوا كنم، یك درهم از آن را صدقه می دادم. این كار را تا ده بار تكرار نمودم، تا اینكه فرمان دیگری از جانب خدا آمد و این حكم را نسخ نمود. و بدینسان كس دیگری جز من به آن ایه جامه عمل نپوشانید.(9)

ایه ای كه با نزول آن، حكم ایه نجوی «مَنسوخ» گردید این است:

ءَاَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّموُا بَینَ یدَی نَجْویكُمْ صَدَقاتٍ فَاِذْ
لَمْ تَفْعَلوُا وَ تابَ اللّهُ عَلَیكُمْ فَاَقیمُوا الصَّلوةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ أَطیعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ اللّهُ خَبیر بِما تَعْمَلُونَ.(10)

ایا (از تنگدستی) ترسیدید كه پیش از هر بار نجوا صدقه بپردازید؟ حال كه از عمل بدانچه مكلّف شدید سرباز زدید و صدقه نمی دهید و خدا هم از این نافرمانی شما در گذشت، پس در امتثال سایر تكالیفش بكوشید: نماز بر پا دارید و زكات اموال خود را بپردازید و فرمان خدا و رسولش را گردن نهید. و این در حالی است كه خدا بدانچه انجام می دهید آگاه است.

این ایه را «ناسخ» ایه نجوی گویند. چون حكم ایه نجوی را منسوخ نمود. حكم «منسوخ» تنها در محدوده زمانی خاصی قابل اجرا است، و با آمدن حكم جدید(ناسخ) مهلت اجرا و انجام آن به سر می رسد.

ایه خیر البریة

اِنَّ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ اوُلئِكَ هُمْ خَیرُ الْبریةِ.

همانا كسانی كه ایمان آورده و عمل صالح انجام دادند، بهترین مردمانند.

بینه / 7

جابر بن عبد الله انصاری از یاران خوب رسول خدا صلی الله علیه وآله بود، او نقل می كند:

روزی در حضور پیامبر نشسته بودیم. ناگاه پیامبر از دور علی علیه السلام را دید كه به سوی او می اید. پس فرمود:

وَ الَّذی نَفْسی بِیدِهِ اِنَّ هذا وَ شیعَتَهُ هُمُ الفائِزُونَ یوْمَ الْقِیامَةِ.

سوگند به خداوندی كه جان من در دست اوست، این علی و پیروان او براستی كه روز قیامت از رستگارانند.

وقتی پیامبر این جمله را فرمود آنگاه ایه خیر البرّیة بر ایشان نازل شد.

از آن پس، هر گاه اصحاب پیامبر، علی علیه السلام را می دیدند كه می اید، به یكدیگر می گفتند: این بهترین مردم است كه می اید. ابن عباس هم نقل می كند كه چون این ایه نازل گردید، پیامبر به علی علیه السلام فرمود:

هُوَ أَنْتَ وَ شیعَتُكَ یوْمَ الْقِیامَةِ راضینَ مَرْضِیین.

این بهترین مردم، تو و پیروان تواند كه روز قیامت هم خدا از ایشان راضی است و هم ایشان از خدا خرسند هستند.

 علی علیه السلام خود نیز می گوید:

پیامبر به من فرمود:

«اِنَّ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ اوُلئِكَ هُمْ خَیرُ الْبریةِ»؛ أَنْتَ وَ شیعَتُكَ وَ مَوْعِدی وَ مَوْعِدُكُمْ الْحَوْضَ اِذا اجتمعتْ الاُمَمُ لِلْحِسابِ تُدعَوْنَ غُرَّ الْمُحَجَّلینَ.

یا علی، ایا سخن خدا را نشنیده ای كه فرمود: همانا مؤمنان نیكوكار بهترین مردمانند؟ تو و پیروان تو اینچنین هستند و وعده من و شما (تو و پیروانت) روز قیامت در كنار حوض كوثر خواهد بود. آنگاه كه امتها برای حساب حاضر می شوند، شما با چهره های نورانی خوانده می شوید.(11)

ایه اُذُنٌ واعِیةٌ

لِنَجْعَلَها لَكُمْ تَذْكِرَةً وَ تَعِیها اُذُنٌ واعِیةٌ

ایات - خلقت و هستی - را برای شما موجب یاد آوری قرار دادیم و این ایات را گوشهای شنوا و فراگیر به خوبی در بر می گیرند و به خاطر
می سپارند.

الحاقه / 12

كجاست آن ظرف فراگیری كه تمامی ایات خلقت را در برگیرد و آنها را درخود جای دهد؟

خداوند چگونه می خواهد قرآن را كه از بزرگترین ایات خلقت است، حفظ كند و آن را ماندگار و جاویدان قرار دهد؟(12)

كیست كه بتواند این میراث گرانبهای نبوی را به درستی دریافت كند و به خوبی از آن حفاظت نماید و مشعل فروزان هدایت را همچنان پر فروغ نگاه دارد؟

كدامین گوش، پذیرنده همه علوم و اسرار پیامبری است؟ كدامین گوش، آهنگ دلنشین وحی را نیز به روشنی می فهمد و از خاطر نمی برد؟

اینها پرسشهایی است كه پاسخ آنها را باید در قرآن كریم و كلام پیامبر كه مبین آنست، جستجو كرد.

رسول خدا صلی الله علیه وآله به حضرت علی علیه السلام فرمود:

یا علی، إِنّ اللّهَ اَمَرنی اَنْ اُدنیكَ وَ لا اُقصیكَ و اَنْ اُعَلِّمَكَ و اَنْ تَعِی وَ حَقٌّ عَلَی اللّهِ أَن تَعِی.

ای علی، خدا به من دستور داده است كه تو را به خود نزدیك گردانم و از تو دوری نجویم و مرا فرمود است كه ایات قرآن را به تو بیاموزم و تو هم آنها را به خاطر بسپاری. و این شایستگی و لیاقت را خدا قرار داده كه آنچه را به تو آموزش می دهم به یاد بسپاری.

وقتی پیامبرصلی الله علیه وآله علی علیه السلام را به این مرتبت و منزلت مفتخر ساخت این ایه نازل شد:

وَ تَعِیها اُذُنٌ واعِیةٌ.(13)

و پیامبر دوباره فرمود:

سألتُ رَبّی اَنْ یجعَلَها - اُذُنٌ واعیةٌ - لِعَلی

از خدای خویش خواستم آن گوشهای فراگیر را گوشهای علی قراردهد.

و نیز به حضرت علی علیه السلام فرمود:

فَأَنتَ اُذُنٌ واعیةٌ لِعلْمِی(14)

این تو هستی كه گوش فراگیر علم من هستی.

از پس این بیان جاودانه و نورانی بود كه خداوند، چنان لطف و عنایتی به علی علیه السلام فرمود كه آن حضرت خود فرمود:

ماسَمِعتُ مِن رسولِ اللّه شَیئاً فنَسیتُهُ(15)

چیزی را از پیامبر نشنیدم كه آن را فراموش كرده باشم.

ایه هدایت

وَ یقُولُ الَّذینَ كَفَرُوا لَوْ لآ اُنْزِلَ عَلَیهِ ایةٌ مِنْ رَبِّهِ، اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قومٍ هادٍ.

كافران می گویند چرا نشانه ای آشكار - كه به چشم سر ببینیم - بر او فرود نمی اید؟ (ای پیامبر به آنان بگو): كه من فقط بیم دهنده هستم و هر گروهی، هدایت كننده ای دارد.

رعد / 7

كافران برای آنكه پیامبر را تكذیب كنند، به بهانه های گوناگون می كوشیدند دعوت او را به خداشناسی بی ثمر سازند. از جمله آنكه تقاضاهای عجیب و غریبی از پیامبر می كردند. مثلاً انتظار داشتند فرشته ای از آسمان فرود اید و نامه ای آسمانی به پیامبر دهد، به طوری كه آنان با چشمهای ناپاك خود حقایق آن را ببینند و بخوانند، و بارها از اینگونه خواسته ها ابراز كرده بودند. امّا خداوند در ایاتی چند، این تقاضاهای فریبكارانه را ردّ كرد و به پیامبر فرمود:

تو فقط باید به آنان تذكّر دهی و ایشان را از آخرت بیم دهی و وظیفه ای بیش از این در قبال خواسته های آنان نداری. پس از تو هم، هر قوم و گروهی برای خود راهنما و هدایتگری دارد و راه تو را ادامه می دهد.

پیامبر اكرم صلی الله علیه وآله نیز برای آنكه راهنما و هدایتگرِ پس از خود را هم معرفی كرده باشد، درگفتاری می فرماید:

مَنْ یریدُ اَنْ یحْیی حَیاتی و یمُوتَ مَوْتی و یسْكُنَ جَنَّةَ الْخُلْدِ الَّتی وَ عَدَنی رَبّی فَلْیتَوَلَّ علی بن ابیطالب فَاِنَّهُ
لَنْ یخْرِجَكُمْ مِنْ هُدی و لَنْ یدْخِلَكُمْ فی ضَلالَةٍ.(16)

هر كس كه می خواهد آنگونه كه من زندگی كردم زندگی كند و آنگونه كه من می میرم، بمیرد، و در بهشت برینی كه خدای من آن را وعده داده است، جای گزیند، باید ولایت علی را بپذیرد. چرا كه او هرگز شما را از راه هدایت برون نمی برد و به گمراهی وارد نمی سازد.

و از این رو است كه علی علیه السلام فرمود:

رَسُول اللّه الْمُنْذِرُ وَ أَنَا الْهادی.(17)

پیامبر همان بیم دهنده است و من هدایت كننده.

زیرا او دیده بود رسول خدا صلی الله علیه و آله روزی دست بر سینه خود گذارد و فرمود:

أنا المُنذِر یعنی من بیم دهنده هستم آنگاه دست بر شانه علی نهاد و فرمود:

اَنتَ الهادی یا عَلی، بِكَ یهتَدی المُهَتدونَ مِن بَعدی.(18)

ای علی تویی راهنمای امّت، و به تو راه یافتگانِ پس از من هدایت می یابند.

 ایه ولایت

اِنَّما وَلیكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یقیمُونَ الصَّلوةَ وَ یؤتُونَ الزَّكوةَ وَ هُمْ راكِعُون. وَ مَنْ یتَوَلَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذینَ آمَنوا فَاِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ.

سر پرست و ولی شما فقط خدا و رسول او و مؤمنانی هستند كه، نماز بر پا می دارند و در حال ركوع، زكات می پردازند. و هركس سر پرستی و ولایت خدا و رسول او و این مؤمنان را بپذیرد - البته از حزب خداست - و حزب خدا پیروز است.

مائده / 55-56

عبد الله بن سلام از دانشمندان یهودی بود كه با تنی چند از دیگر یهودیان، مسلمان شده بود. یك روز او و یارانش نزدیك نماز ظهر به حضور پیامبر رسیدند و با آن حضرت به گفتگو نشستند. آنها به پیامبر گفتند:

فاصله خانه های ما از مدینه دور است، و ما در میان یهودیان، بی سرپرست و بی پناهیم. آنها از اینكه ما مسلمان شده ایم و شما را تصدیق كرده ایم، ناراحت هستند و با ما دشمنی می ورزند، و سوگند یاد كرده اند كه با ما قطع رابطه كنند. اكنون به وجود شما پشتگرمیم، و به زیارت شما دلخوشیم. اما نمی دانیم پس از شما چه كنیم؟ حضرت موسی علی نبینا و آله و علیه السلام در زمان حیاتش، یوشع بن نون را به عنوان جانشین خویش معرفی كرد، تا مردم بدانند پس از او به چه كسی مراجعه كنند و به وجود چه فردی دلگرم باشند. اكنون شما چه كسی را به عنوان جانشین پس از خود معرفی می فرمایید؟ در این هنگام، امین وحی بر پیامبر فرود آمد وعرض كرد:

سرپرست و ولی شما تنها خدا و رسول او و مؤمنانی هستند كه نماز بر پا می دارند و در حال ركوع صدقه می دهند.

این پاسخ برای عبد الله و همراهان او واضح و روشن نبود. چه كسانی بر پا دارنده نمازند؟ چه كسانی در حال ركوع زكات هم می پردازند، تا ولی و سرپرست ما پس از پیامبر باشند؟ اینجاست كه پیامبر باید مصداق روشنی را از این كلام بیان فرماید. از طرفی وقت ادای فریضه ظهر فرا رسیده بود.پیامبر از جا برخاست و همراه با عبدالله و یارانش به سمت مسجد آمدند.

از آن سو در مسجد هم حادثه مهمّی رخ داده بود. حضرت علی علیه السلام پیش از شروع نماز ظهر، مشغول خواندن نماز نافله بود، كه فقیری به مسجد آمد، و از كسانی كه در مسجد بودند تقاضای كمك كرد. هیچكس حاجت او را برآورده نساخت. ناگاه متوجه شد فردی در حال ركوعِ نماز با دست اشاره می كند. شتابان به سوی او رفت و تقاضای خود را تكرار كرد. علی علیه السلام در همان حال ركوع، انگشتری خود را كه هزار دینار ارزش داشت، از انگشت خویش بیرون آورد و به آن مرد فقیر بخشید. آن انگشتر را پیش تر، نجاشی پادشاه حبشه به پیامبر هدیه داده بود و پیامبر هم آن را به علی علیه السلام بخشیده بود. وقتی پیامبر و همراهانش به مسجد رسیدند مرد فقیر را دیدند كه با خوشحالی بسیار در حال خروج از مسجد است.

پیامبر از او پرسید: ایا كسی چیزی به تو بخشیده است؟

مرد فقیر عرض كرد: آری یا رسول الله آن مرد كه در حال نماز است این انگشتر را به من بخشید.

آنگاه پیامبر ایه ای را كه لحظاتی پیش بر او نازل شده بود، و از این حادثه خبر می داد، بر عبدالله بن سلام و همه مسلمانانی كه در مسجد حاضر بودند، تلاوت فرمود.

و سپس افزود: «علی بن ابیطالب وَلیكُمْ بعدی» یعنی پس از من علی بن ابیطالب ولی شماست.

پس از آن عبد الله و همراهانش كه مطلوب خود را یافته بودند، به ولایت امیر مؤمنان علی علیه السلام شهادت دادند. آنگاه امین وحی بار دیگر بر پیامبر نازل گشت و بشارتی برای مؤمنان به ارمغان آورد كه:

وَ مَنْ یتَوَلَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذینَ امَنوا فَاِنَّ حِزْبَ اللّه هُمُ الْغالِبُونَ.

دانشمندان پیرو مكتب خلفا ضمن اشاره به ماجرای
عبد الله بن سلام در كتب معتبر خود(19)، نقل دیگری از ابوذر، صحابی رسول خدا نیز آورده اند. او نیز پس از بیان داستان انگشتری،
می گوید: پیامبر دست به دعا برداشت و عرض كرد:

 خداوندا ، برادرم موسی علیه السلام از تو اینچنین درخواست نمود كه:

«قالَ رَبِّ اشْرَحْ لی صَدری، وَ یسِّر لی أمْری، وَ احْلُلْ عُقْدهً مِنْ لِسانی یفْقَهوُا قَوْلی، وَاجْعَل لی وَزیراً مِن أَهلی، هارُونَ أَخی، أُشْددْ بِهِ أزری، وَ أَشْرِكْهُ فی أَمری»

پروردگارا، سینه ام بگشای، و كارم را آسان گردان، و گره از زبانم باز كن تا سخنم را دریابند، و برای من وزیری از خاندانم تعیین فرما، هارون برادرم را برای این كار قرار ده، تا پشتم به او گرم و استوار باشد، ودر كارم وی را شریك گردان. آنگاه به او وحی كردی كه ما بازوانت را به برادرت نیرومند می سازیم و برایتان قدرتی قرار می دهیم تا با شما برابری نكنند. پروردگارا اینك من محمد پیامبر تو و حبیب تو هستم. تو نیز سینه ام را بگشای و كارم را آسان گردان و «علی» از خاندان مرا وزیر من قرار ده تا پشتم به او استوار گردد.

ابوذر می گوید: از پس این دعا بود كه جبرئیل از سوی خداوند نازل شد و گفت:

ای محمد بخوان « إنّما ولیكم الله و رسوله و الذین آمنوا...»(20)

از كلمه «انّما» به معنی فقط در ابتدای ایه چنین برداشت می شود كه ولایت و سرپرستی منحصر است به خدا و رسول و مؤمنانی كه در حال ركوع نماز، صدقه بپردازند. و البته هیچكس هم جز علی بن ابیطالب علیه السلام این ویژگی را پیدا نكرد. هر چند در ایه این مفهوم بالفظ جمع آمده است (الّذین آمنوا ...) امّا تنها یك نفر شایسته چنین نشان و مقامی گردید.(21)

همچنین كلمه «ولی» در ایه به معنی سرپرست است نه دوست و نه یاور، زیرا در غیر اینصورت با كلمه اّنما و حصر در ایه سازگاری نخواهد داشت. چه كه دوستان و یاوران اهل ایمان منحصر به همین سه گـروه خواهند شد، و این در حالی است كه اهل ایمان، دوستان و یاوران دیگری نیز دارند. مانند: ملائكه و یا مؤمنانی كه دارای این نشانه هم نیستند و یا حتی افرادی غیر مسلمان همچون نجاشی كه وی نیز مسیحی بود و مسلمانان را پناه داد. خداوند در سوره ممتحنه ایه 8، دوستی مسلمانان را با كافرانِ بی آزار، نهی نكرده است.(22)

از سوی دیگر حتی اگر فرض كنیم ایه ولایت، در میان ایاتی است كه مربوط به هم هستند، این فرض نیز ثابت می كند كه مراد از ولایت در این ایات هم با معنی سرپرست و اولی به تصرف بودن سازگاری بیشتری دارد. چرا كه در ایه 51 می فرماید :

« ...هركس ازشما كه یهود ونصاری را ولی خود قراردهد ، ازآنها خواهد بود ... »

این بیان نشان می دهد كه صرف دوستی نسبت به یهود و نصاری مورد نظر نیست، بلكه مطلب بالاتر از آن است. یعنی رابطه به گونه ای است كه فرد را به جمع كافران ملحق می كند و از آنان محسوب می شود. مسلماٌ چیزی كه باعث می شود فرد جزء گروه یهود و نصاری گردد، آن است كه وی سرپرستی آنها را بپذیرد و آنان را در تصرف امورخویش نسبت به دیگران اولی و برتر بداند.

 از همین رو شایسته است كلمه « ولی » را حتی در ایات قبل و بعد از ایه ولایت ( ایات 51 و 57 سوره مائده ) به معنای سر پرست در نظر گرفت.

نكته دیگر اینكه، برخی گمان كردند، كلمه «راكعون» در ایه به معنای «خاشعون» است. و ایه را اینگونه ترجمه می كنند كه: ولی شما مؤمنانی هستند كه با خضوع و خشوع، نماز بر پا می دارند و زكات می پردازند. درحقیقت با این معنا، دو ویژگی مؤمنان (اقامه نماز و پرداخت زكات با حال خضوع) دیگر اختصاص به فرد خاصی نخواهد داشت یعنی «ولی» از انحصار خارج می گردد. و هر مؤمنی كه دارای این اوصاف باشد «ولی» شما خوانده می شود. در پاسخ چنین افرادی باید گفت:

به اعتبار اغلب كتابهای لغت كه مورد اعتماد مكتب خلفا نیز هست، معنای حقیقی و لغوی ركوع، همان خم شدن است .بنابراین تا زمانی كه قرینه لفظی و یا معنوی در ایه نباشد، نباید ركوع را به معنای مجازی آن یعنی خضوع و خشوع ترجمه كرد.

ایه مباهله

اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلاتَكُنْ مِنَ الْمُمْتَرینَ. فَمَنْ حاجَّكَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جائَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبنائَنا وَ اَبْنائَكُمْ وَ نِسائَنا وَ نِسائَكُمْ وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّهِ عَلَی الْكاذِبینَ.

حق همان است كه از جانب خدا به تو رسیده است، پس مبادا در آن شك و تردید نمایی. حال بعد از اینكه به وحی خدا آگاهی یافتی، هر كس با تو به بحث و جدل بپرازد، به آنان بگو: بیایید ما و شما هر كدام فرزندان و زنان و عزیزان خود را فرا خوانیم سپس به مباهله برخیزیم و نفرین خدا را بر دروغگویان فرو فرستیم.

آل عمران / 60-61

مكه، بزرگترین پایگاه كافران قریش فتح شده بود، و می رفت كه اسلام سرتاسر شبه جزیره عربستان، و حتی سرزمینهای اطراف آن را مطیع خود سازد. مردم سر زمین نَجْران هم كه مسیحی بودند و در منطقه مرزی حجاز و یمن زندگی می كردند، ماجرای ظهور پیامبر اسلام را شنیده بودند. به موازات مكاتبات رسول اكرم با سران كشورهای بزرگ آن روز بود كه ناگاه، نمایندگان پیامبر اسلام به نجران می ایند و نامه ای از سوی حضرت رسول به اسقف بزرگ كشیشان مسیحی می دهند. در قسمتی از این نامه آمده بود كه:

... من شما را از بندگی بندگان خدا به بندگی خدا فرا می خوانم و نیز از شما دعوت می كنم كه از فرمانبری و ولایت بندگان خدا بدر آمده، ولایت خدا را پذیرا شوید. اما اگر اسلام را نپذیرفتید، پس باید كه جزیه بپردازید و اگر جزیه ندهید، با شما اعلان جنگ می كنم.

بزرگان نجران پس از مشورت، مصلحت در آن دیدند كه ابتدا با حضرت رسول صلی الله علیه وآله وارد مذاكره شوند، شاید كه با این روش بر او فائق ایند. از این رو به مدینه آمدند و با آن حضرت درباره درستی ادعای پیامبریش به بحث و مناظره پرداختند. مذاكرات مسیحیان با پیامبر خدا به شكست انجامید و در پایان، پیامبر به دستور خداوند، برای آنكه راه هر گونه فرار از حق و راستی را بر آنان ببندد، آنها را به یك نبرد جدید فرا خواند. نبردی كه تا آن روز در اسلام سابقه نداشت.

این نبرد جدید بر اساس ایه بیان شده، مباهله نام گرفت. مسیحیان پذیرفتند و قرار گذاشتند كه به پیشنهاد قرآن، مباهله كنند. امّا با خود گفتند كه روز موعود به چگونگی حضور پیامبر در میدان مصاف بنگرند. اگر دیدند پیامبر با اصحاب و سپاهیان خود و همراه با شوكت و شكوه به مباهله آمد، با او به این جنگ بی سابقه برخیزند. امّا اگر دیدند با بهترین كسان خود به میدان آمد، از مباهله با او بپرهیزند.

در روز موعود - روز 24 ذی الحجه سال نهم هجرت - مسیحیان دیدند كه پیامبر می اید. امّا چه پر شكوه می اید. نه آن شكوه ظاهری و پوچی كه مسیحیان فكر می كردند. آنها دیدند پیامبر حسین علیه السلام را در آغوش دارد و دست حسن علیه السلام را هم گرفته است - یعنی فرزندانمان - دخترش فاطمه زهرا علیها السلام در كنار او - یعنی زنانمان - و حضرت علی علیه السلام هم در جانب دیگر اوست - یعنی جانهایمان - و با این عظمت آسمانی و بی نظیر به مباهله می اید.

مسیحیان با دیدن این صحنه تكان دهنده، یقین كردند كه اگر این پنج وجود مقدس دست به دعا بردارند و آنها را نفرین كنند، عذابی دردناك بر آنان فرود خواهد آمد.

بر اساس این ایه شریفه، حضرت علی علیه السلام نفس، یعنی جان پیامبر معرفی شده است. همچنین بر اساس روایات، همراهان پیامبر در جریان مباهله، به عنوان اهل بیت ایشان شناخته می شوند. اكنون به روایت زیر از كتاب صحیح مسلم توجه فرمایید:

لَمّا نُزِلَتْ هذِهِ الایةُ: «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَْبنآئَنا وَ اَبْنائَكُمْ...» دَعا رَسُولُ اللّهِ عَلِیاً وَ فَاطِمَةَ وَ حَسَناً وَ حُسُیناً فَقالَ: اَللّهُمَّ هؤُلاءِ اَهْلُ بَیتی.(23)

وقتی این ایه نازل شد، پیامبر علی و فاطمه و حسن و حسین را فراخواند و فرمود: بار الها، اینان اهل بیت من هستند.

بكار رفتن لفظ جمع (نسائنا وانفسنا) در ایه با اینكه مصداق هر كدام یك نفر بیش نیست، و همچنین آمدن لفظ (ابنائنا) در ایه و مصداق آن كه تنها دو نفرند، هیچكدام با یكدیگر منافات ندارد، چرا كه اینگونه سخن گفتن حتی در زبان فارسی نیز رایج است. مثلا معلم در بیان قانون كلی می گوید: آنها كه نمره بیست گرفته اند، جایزه دارند. در حالی كه تنها یك نفر نمره بیست گرفته است. یا برای ادای احترام و بزرگداشت، الفاظ را بصورت جمع بكار می برند.

مرحوم علامه امینی در كتاب «الغدیر» جلد سوم صفحه 163 به نقل از دانشمندان پیرو مكتب خلفا، بیست ایه از قرآن را جمع آوری نموده كه تمامی آنها با لفظ جمع بكار رفته اند، در حالیكه تنها یك نفر مورد نظر بوده است.

نكته دیگر آنكه وقتی اطاعت و پیروی از شخص پیامبر لازم و واجب باشد، مسلّماً اطاعت و پیروی از نفس و جان او یعنی علی علیه السلام نیز واجب ولازم است. و از آنجا كه نفس و جان مایه حیات و دوام زندگی آدمی است، این تشبیه به ما می فهماند آن كسی كه باعث دوام نبوت و حیات نبوّی است، وجود مقدس امیرمؤمنان علی علیه السلام می باشد.

ایه تطهیر

... اِنَّما یریدُ اللّهُ لِیذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیتِ وَ یطَهِّرَكُم تَطْهیراً.

همانا خداوند خواسته است كه پلیدی را از شما اهل بیت دور نماید و شما را پاك گرداند.

احزاب / 33

حادثه ای در خانه اُمّ سَلَمه، همسر گرامی رسول خدا صلی الله علیه وآله اتفاق افتاده است. ام سلمه می گوید: پیامبر در خانه من بود كه ناگهان، حالت نزول وحی به ایشان دست داد. به من فرمود: بی درنگ برو و به علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام، بگو بیایند. من هم به سرعت آنها را فرا خواندم. پیامبر همگی آنان را در زیر كسای یمانی(24)جمع كرد و در آن حال ایه فوق بر ایشان نازل شد. آنگاه پیامبر فرمود:

اَللّهُمَّ هؤُلاءِ اَهْلُ بَیتی فَاَذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهِّرْهُمْ تَطْهیراً.

بار الها! اینان اهل بیت منند. پس هرگونه پلیدی را از ایشان دور كن و پاك و معصومشان گردان.

امّ سلمه در ادامه می گوید: به پیامبر عرض كردم: اجازه
می فرمایید من هم نزد شما بیایم و در زیر كِسا جای گیرم؟

پیامبر فرمود: تو در جای خودت باقی بمان، هر چند كه زن خوبی هستی.

یعنی اینجا نه تنها جای تو نیست، بلكه هیچكس دیگر لیاقت چنین جایگاهی را ندارد.

پس از این ماجرا فرمانی از جانب خدا آمد كه :

و أمُرْ أهلَكَ بِالصَّلوةِ وَ اُصطَبِرْ علیها.(25)

یعنی خاندان خود را به نماز امر كن و از آنان بخواه در بپاداشتن نماز شكیبایی ورزند

پیامبر تا شش ماه(26)، هرگاه برای نماز صبح به مسجد
می رفت كنار درِ خانه علی و فاطمه علیهما السلام می ایستاد، به آنان سلام می كرد و با صدای بلند می فرمود:

الصَّلوة یا اَهْلَ الْبَیت.

و سپس ایه تطهیر را تلاوت می فرمود.(27)

بدین ترتیب روشن می شود زنان پیامبر در زمره اهل بیت معصوم پیامبر به شمار نمی ایند زیرا كه اگر به چنین بود، رسول خدا آنان را نیز به زیر كساء دعوت می نمود. و ایه تطهیر را هم در مورد آنها تلاوت می فرمود.

این مطلب نیز با این نكته تایید می شود كه هر چند ایه تطهیر در میان ایات مربوط به زنان پیامبر است و تعداد زنان پیامبر هم بیش از تعداد مردان مورد نظر در ایه است، امّا ضمایر بكار رفته در ایه تطهیر جمع مذكّر هستند. و این خود گواهی روشنی بر این مدّعا است كه زنان پیامبر جزء اهل بیت معصوم و مطهًر آن حضرت به شمار نمی روند.

ایه تبلیغ

یا ایهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مآ اُنْزِلَ اِلَیكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ یعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ اِنَّ اللّهَ لایهْدِی الْقَوْمَ الْكافِرینَ.

ای رسول، آنچه را كه از سوی خدا به تو نازل شده است به مردم برسان، كه اگر چنین نكنی رسالت خدا را انجام نداده ای. و خداوند تو را از (آسیب) مردم حفظ می نماید و مسلماً گروه كافران را هدایت نمی كند.

مائده / 67

ماه ذیحجه سال دهم هجری بود كه پیامبر آخرین مراحل ایین حج ابراهیمی را به مردم آموزش داد. مراسم پایان پذیرفت، امّا هنوز یك مطلب مهم باقی مانده بود كه می بایست آن را بیان نماید. رسول خدا صلی الله علیه وآله از اعلان آن بیم داشت. نگران دسیسه و توطئه از سوی گروهی از مردم بود. از این رو تا جایی كه توانست اعلان آن را به تأخیر افكند.

سر انجام جبرئیل همراه با فرمانی بسیار مهم از جانب خداوند فرود آمد، و این در حالی بود كه مسلمانان در راه بازگشت از مراسم حج بودند. این فرمان بیانگر آن بود كه اگر پیامبر در پی آن، پیام را به مردم نرساند، در امر رسالت خویش كوتاهی كرده است و پناه بر خدا كه پیامبر در رسالت كوتاهی ورزد.

چنین سخن تهدید آمیزی از سوی خدا خطاب به برگزیده ترین بنده اش خود گواهی آشكاری بر اهمیت و عظمت مطلب است امّا نگرانی و دلهره پیامبر از اعلان مطلب و پی آمدهای آن چیز كمی نبود. منافقان تحركات تازه ای را آغاز كرده بودند و پیامبر از آنها آگاهی داشت.

از این رو خداوند در پایان فرمان برای آسودگی خاطر رسولش مژده می دهد كه نگران مباش، خدایت تو را آسیب دشمنان محفوظ می دارد.

پس دیگر درنگ جایز نبود. پیامبر فرمان توقف داد. توقفگاه در سرزمین جُحفه و در كنار بركه ای به نام خم بود. رسول خدا
صلی الله علیه وآله سه روز منتظر ماند تا آنها كه پیشاپیش می رفتند، باز گردند و آنها كه از پس می آمدند، خود را به توقفگاه برسانند. جماعت انبوهی از مسلمانان متجاوز از یكصد هزار نفر جمع شدند. رسول خدا بر فراز بلندی كه از جهاز شتران ساخته شده بود، رفت و در برابر مردم ایستاد تا آن پیام مهم را به سمع و نظر همه برساند. این پیام به نام ایه تبلیغ مشهور شده است.

برای آنكه بدانیم این ایه گویای چه پیام مهمی است كه پیامبر مأموریت ویژه یافته تا آن را صریح و روشن و بدون هیچ ترس و واهمه ای به مردم ابلاغ كند، به روایات زیر توجه می كنیم:(28)

ابو سیعد خُدری كه از اصحاب معروف رسول خداست
می گوید:

نُزِلَت هذه الایة «یا ایهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مآ اُنْزِلَ اِلَیكَ مِنْ رَبِّكَ» علی رسول الله یومَ غدیر خم فی علی بن ابیطالب.

ایه مورد بحث روز غدیر خم درباره اعلان جانشینی علی بن ابیطالب بر پیامبر نازل شد.

ابن مسعود، صحابی بزرگ رسول اكرم صلی الله علیه وآله می گوید:

كُنّا نَقرأُ علی عهد رسولِ الله «یا ایهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مآ اُنْزِلَ اِلَیكَ مِنْ رَبِّكَ - اَنَّ عَلیاً مَولی المُؤمِنینَ - وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ یعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»

در زمان رسول خدا این ایه را ما اینچنین می خواندیم: «ای رسول، آنچه را كه از جانب خدا بر تو نازل شده است، كه علی همانا مولا و سرپرست مؤمنان است، به دیگران ابلاغ كن، اگر این كار را نكنی رسالت خدا را به انجام نرسانده ای و خداوند تو را از آسیب مردم حفظ می كند.»

اهمیت پیام فراتر از آنست كه برخی پنداشته اند پیامبر
می خواسته تنها اعلان نماید كه علی علیه السلام را دوست بدارید! اینان «مولی» را به معنای دوست گرفته اند نه سرپرست. این همه تشریفات آسمانی و زمینی تنها برای اعلان محبت و دوستی علی علیه السلام در آن صحرای سوزان و توقف طولانی سه روزه در آنجا، نزد خردمندان ناپسند و بیهوده است، مسلماً پیامبر از چنین كاری منزه و مُبرّا است. رسول خدا بارها پیش از این به بهانه های مختلف امر دوستی و محبت نسبت به علی علیه السلام را سفارش نموده بود و دیگر نیازی به چنین تشریفات و یا دلهره و نگرانی از مردم را نداشت.

ایه اِكمال

... الْیوْمَ یئِسَ الَّذینَ كَفَرُوا مِنْ دینِكُمْ فَلاتَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ، الْیوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دینَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَیكُمْ نِعمَتی وَ رَضیتُ لَكُمُ الإسْلامَ دیناً ...

امروز كافران از اینكه در دین شما اختلافی ایجاد كنند نا امید شدند. پس شما از آنان بیمناك نشوید بلكه از من بترسید. امروز دین شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و راضی شدم كه اسلام دین شما باشد.

مائده / 3

پس از پایان مراسم حج، هنگامی كه حاجیان به خانه ها و سرزمین های خویش باز می گشتند، پیامبر برای اجرای فرمان الهی، دستور داد تا مسلمانان در سر زمین جُحفه در كنار بركه ای به نام خم توقف كنند. در آن اجتماع همگانی، حضرت علی علیه السلام را به عنوان جانشین خود معرفی فرمود. پس از آنكه پیامبر این امر مهم را به انجام رساند، و اركان دین را با استمرار بخشیدن نبوت به وسیله امامت و ولایت، محكم و استوار ساخت، ایه اكمال نازل شد. روایات زیر بیانگر این حادثه هستند:(29)

 

*ابو سعید خُدری می گوید:

لَمّا نَصَبَ رَسُولُ اللّهِ عَلِیاً یوْمَ غَدیرِ خُمّ فَنادی لَهُ بِالْوِلایةِ، هَبَطَ جبرئیلُ عَلَیهِ بِهذِهِ الایةِ:«الْیوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دینَكُمْ...»

وقتی كه حضرت رسول اكرم در روز غدیر خم، علی را به جانشینی خود برگزید و ولایت و سرپرستی او را بر مسلمانان اعلام فرمود، حضرت جبرئیل این ایه را به ارمغان آورد: «امروز دین شما را كامل كردم...»

 

*ابو هُرَیره نقل می كند:

لَمّا كانَ یوْم غَدیرِ خُمٍّ وَ هُوَ یوْمُ ثمانی عَشَر مِنْ ذِی الْحَجَّةِ قالَ النَّبِی: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِی مَوْلاهُ» فَأَنْزَلَ اللّهُ «الْیوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دینَكُمْ...»

وقتی روز غدیر خم - كه هجدهم ذی الحجة بود - فرا رسید پیامبر فرمود: هر كس كه من مولا وسرپرست اویم، علی هم مولا و سرپرست اوست. آنگاه خداوند این ایه را نازل فرمود كه: امروز دین شما را كامل كردم ....

*راوی نقل می كند رسول خدا صلی الله علیه وآله پس از اعلان جانشینی علی علیه السلام از مردم خواست كه:

سَلِّموا عَلی عَلی بِإِمرَة المُؤمنینَ.

بر علی با عنوان امیرمؤمنان سلام دهید.

پس از آن رسول خدا بانگ تكبیر بر آورد و فرمود:

اللّهُ اَكبَرُ عَلی اِكمالِ الدین و اِتمامِ النِّعمَة و رِضَا الرَّبِ برِسالَتی وَ الولایةِ لِعلی بن ابیطالب بَعدی.(30)

الله اكبر، بر كامل كردن دین و تمام نمودن نعمت و برخشنودی پروردگار به رسالت من و ولایت علی بن ابیطالب پس از من.

گفتنی است كه سیوطی در تفسیر خود سند این روایات را ضعیف شمرده است. اما ماجرای غدیر و حدیث مربوط به آن در میان عامّه از وثاقت واعتبار بسیار بالایی برخوردار است ودر میان شیعه هم قطعی و مسلم است كه چنین حادثه ای رخ داده است. در اهمیت امر جانشینی پیامبر همین بس كه خداوند، فرمان اكیدی مبنی بر ابلاغ آن به مردم صادر فرموده است. چرا كه استمرار نبوت یا به تعبیر قرآن «اكمال دین و اتمام نعمت» جز با امر ولایت امكان پذیر نیست. از این رو عقل و درایت، سند روایات را تقویت می كند.

ایه اولی الأمر

یا ایهَا الَّذینَ امَنُوآ اَطیعُوا اللّهَ و اَطیعُوا الرَّسُولَ وَ اوُلِی الأمْرِ مِنْكُمْ فَاِنْ تَنازَعْتُمْ فی شَئٍ فَرُدُّوهُ اِلَی اللّهِ وَ الرَّسُولِ اِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیوْمِ الأخِرِ ذلِكَ خَیرٌ وَ اَحْسَنُ تَاوْیلاً.

ای كسانی كه ایمان آوردید، از خدا اطاعت كنید و نیز از رسول و صاحبان امر(دین) خود اطاعت ورزید. پس اگر در چیزی نزاع كردید، (داوری) آن را به خدا و رسول وانهید، (البته) اگر به خدا و جهان آخرت ایمان دارید. این (كار برای شما) بهتر است و سرانجام نیكوتری دارد.

نساء /59

جابر بن عبدالله انصاری صحابی بزرگ پیامبر می گوید: وقتی این ایه بر پیامبر نازل شد، پرسیدم: ای رسول خدا، ما خدا را شناختیم و فهمیدیم رسولش كیست تا اطاعتشان كنیم، اما اولو الأمری كه خداوند اطاعت آنها را با اطاعت شما قرین كرده است، چه كسانی هستند؟

جابر به درستی فهمیده بود كه پرسش خود را از چه كسی باید بپرسد. همو كه با كلام خدا و آهنگ وحی آشنایی كامل دارد و سخنی هم از سرهوی و هوس نمی گوید. «اولوالامر» برای او
كلمه ای غریب و ناآشنا بود. چرا كه مصادیق بارز و مشخصی برای آن نمی شناخت و مهمتر از آن اینكه اطاعت آنها، همردیف و همدوش اطاعت از رسول خدا شمرده شده بود و هیچگونه قید و شرطی هم برای آن ذكر نگردیده بود.

پس بهترین كار را جابر انجام داد كه از شخص پیامبر پرسید و از پیش خود رای و نظری نداد. نگفت باید به سلیقه خود درایه تدبّر كنم و تفسیری دلخواه از آن بیابم و مراد خدا را كشف نمایم. هر چند خداوند در جای دیگر به تدبّر در ایات خود امركرده است،امّا روشن است كه این تدبّر باید به راهنمایی و دلالت راه یافتگان و هدایتگران الهی و در پرتو كلام آنها، صورت پذیرد تا از هر گونه خطا و انحرافی مصون باشد.

رسول خدا صلی الله علیه وآله در مقام پاسخ به جابر فرمود:

ای جابر، آنان جانشینان من و پیشوایان مسلمانان پس از من هستند كه نخستین آنها «علی بن ابیطالب» است سپس «حسن» و پس از او «حسین» صاحبان امرند. پس از آنان، «علی بن الحسین» و سپس «محمد بن علی» است كه در تورات او را باقر نامیده اند، و تو به دیدار او نایل خواهی شد. آنگاه كه او را ملاقات كردی سلام مرا به او برسان. پس از او «جعفر بن محمد» ملقب به صادق و سپس «موسی بن جعفر» و «علی بن موسی» هستند. آنگاه نوبت به «محمد بن علی» و پس از او به «علی بن محمد» و «حسن بن علی» خواهد رسید. سپس هم نام و هم كینه من و حجت خدا در زمین و بقیه او در میان بندگانش، فرزند حسن بن علی، صاحب امر خواهد شد. او همان كسی است كه خداوند متعال به وسیله او دین خود را در سراسر جهان فراگیر می كند. او غیبتی طولانی خواهد داشت و پیروان او در آن زمان با این امر امتحان می شوند، اما آنها بر اعتقاد و ایمانشان نسبت به امامت او پا بر جا و استوارند.

آنگاه جابر می پرسد: ایا پیروان او در آن زمان از وجوداو بهره می برند؟

رسول خدا در پاسخ می فرماید:

 به خدایی كه مرا به پیامبری برگزید، سوگند می خورم كه آنها از پرتو نور ولایت او بهره می برند همچنانكه از نور خورشید بهرمندند، اگر چه پشت ابرها پنهان باشد....(31)

گفتنی است كه اولوالامر همانند رسول خدا صلی الله علیه وآله می بایست از هر گونه خطا و اشتباهی مصون باشند. چرا كه خداوند مردم را به پیروی و اطاعت از ایشان امر كرده است ،و در جایی دیگر پیروی از فرد گنهكار و خطا كار را نهی نموده است. امر به انجام چیزی و نهی از همان چیز هیچگاه با یكدیگر جمع نمی شود. بنابراین فرمان خداوند مبنی بر اطاعت از اولوالامر حاكی از عصمت آنهاست. در غیر اینصورت، اطاعت از آنها سبب گمراهی پیروان می گردد و امر هدایت مختل می شود. كه البته خداوند هیچگاه مردم را به اطاعت از فردی خطا كار و غیر معصوم كه در حقیقت پیروی از شیطان است. فرمان نمی دهد.

فخر رازی مفسّر بزرگ اهل سنت در تفسیر خود به همین مطلب نیز اشاره نموده است. در برخی دیگر از منابع معتبر پیروان مكتب خلفا از رسول خدا صلی الله علیه داله نقل شده است كه مراد از اولوالامر در این ایه تنها امیر مؤمنان علیه السلام و امامان از فرزندان او می باشند.(32)

بیان تعابیر كلی از طرف خدا (اولو الامر، اذن واعیه، خیر البریه، الذین آمنوا الذین ...) و سپس تعیین مصداق آن توسط پیامبر، این مهم را می فهماند كه برای درك معانی و تعیین مصادیق ایات قرآن، تنها ظاهر آنها كافی نیست، بلكه وجود مبین و مفسّری همچون پیامبر و یا فردی هم سنخ او را می طلبد.

علی(علیه السّلام)

در سنّت

بت شكن

داستان را از زبان علی می شنویم:

آن زمان كه در مكه بودیم، مسلمانان تحت آزار و شكنجه كافران بودند و ما قدرت مقابله با آنان را نداشتیم، یك شب پیامبر مرا خواست و به من فرمود:

وقتی اهل مكه كاملا به خواب رفتند، برای انجام كاری مهم و پنهانی به كعبه می رویم. آن شب پس از اطمینان از بی خبری و غفلت مشركان، پیامبر و من - دو نفری - به مسجد الحرام آمدیم و داخل كعبه شدیم. پیامبر به من دستور داد تا بنشینم، آنگاه پای مبارك خود را بر دوش من نهاد، تا آن حضرت را بلند كنم كه یكی از بت ها را كه در بلندی قرار داشت، سرنگون كند. اما پیامبر دید كه من توان آن را ندارم تا آن حضرت را بالا ببرم. پیامبر از دوش من فرود آمد و به من فرمود: پای خود را روی دوش من بگذار تا تو را بلند كنم. من امر آن حضرت را اطاعت كردم. وقتی پیامبر برخاست آنقدر بالا رفتم كه بنظرم آمد اگر بخواهم به افق آسمان هم برسم، می توانم. به فراز كعبه رسیدم و در آنجا صورتكی از بت دیدم به رنگ زرد و از جنس مس. از هر طرف كوشیدم، تا بر آن بت مسلط شوم و كارش را بسازم. وقتی به فروافكندن بت، توانایی یافتم، پیامبر فرمود: آن را سرنگون كن. من نیز چنان كردم. بت مسین وقتی سرنگون شد، مثل شیشه ای شكست وخرد شد. سپس از دوش پیامبر پایین آمدم و بسرعت از آنجا دور شدیم و درون خانه پنهان گشتیم. تا مبادا كسی از مشركین ما را ببیند و از راز ما با خبر شود.(33)

محبوب ترین خلق خدا

محمد بن حجاج از كسانی بود كه بر اثر تبلیغاتی كه بر ضد علی علیه السلام براه افتاده بود، مرتبت علی علیه السلام را كوچك می شمرد. او همراه باعده ای دیگر، به عیادت انَس بن مالك آمده بود. انس خادم پیامبر بود و مورد احترام مردم. در آن مجلس، سخن از علی علیه السلام به میان آمد ومحمد بن حجاج علی علیه السلام را كوچك شمرد. انس كه این سخن را شنید، پرسید این كیست كه قدر و منزلت علی علیه السلام را نمی شناسد؟ او را كنار من بنشانید. وقتی پسر حجاج را كنار او نشاندند، انس گفت:

به خدا سوگند، آنچه راكه می گویم راست است:

یك روز كه من در محضر پیامبر بودم، اُمّ ایمَنْ خادمه آن حضرت، مرغی بریان آورد. پیامبر پرسید این را برای چه كسی آورده ای؟ ام ایمن عرض كرد: آن را برای شما فراهم كرده ام.

پیامبر فرمود:

اَللّهُمَّ جِئْنی بِأَحَبِّ خَلْقِكَ اِلَیكَ وَ اِلَی یأكُلُ مَعی مِنْ هذَا الطّائِر.

بار الها! محبوبترین خلق تو نزد خودت و نزد من را برسان تا با من از این مرغ بریان بخورد.

در این هنگام صدای كوفتن در برخاست. پیامبر به من فرمود: انس، بنگر چه كسی در می زند. من پیش خود گفتم: خدایا كاش مردی از انصار آمده باشد. وقتی در را گشودم، علی را دیدم، راستش دلم نمی خواست علی آن كسی باشد كه پیامبر فرموده بود، برای همین، به علی گفتم: پیامبر مشغول كاری است و از ملاقات معذور است. این را گفتم كه علی داخل خانه نشود. وقتی برگشتم، دوباره در زدند. این بار هم با خود گفتم: كاش مردی از انصار باشد. اما وقتی در را گشودم با تعجب، علی را دیدم. باز عذر او را خواستم و برگشتم. بار سوم كه در را كوفتند، پیامبر به من فرمود: هر كس بود او را داخل كن، تو نخستین كسی نیستی كه به قوم خود علاقمند است، او از انصار نیست، او را داخل كن.

من هم رفتم و در را گشودم. علی بود و داخل شد و به دعوت پیامبر بر سر سفره نشست وهمراه آن حضرت از آن مرغ بریان خورد و مشمول دعای پیامبر شد.

محمد بن حجاج كه این را شنید، گفت: ای انس به راستی تو خود حاضر بودی و دیدی كه چنین ماجرایی رخ داد؟

انس گفت: آری من خود شاهد این ماجرا بودم.

پسر حجاج گفت: با خدای خویش عهد می بندم كه از این پس، هرگز مرتبت و منزلت علی را كوچك نشمارم و هر كس كه قدر و مرتبت او را نداند، علی را به او می شناسانم.(34)

نشانه نفاق

منافق، كسی است كه به دروغ اظهار ایمان می كند، اما در درون كافر است. به این ترتیب شناختن آنان كه از دشمنان سرسخت اسلام و مؤمنان بودند، دشوار و چه بسا ناممكن می نماید. اما پیامبر، برای اینكه مؤمنان بتوانند منافقان را بشناسند، نشانه روشنی برای شناسایی آنان معین كرده است.

پیامبر درباره حضرت علی فرمود:

لایحِبُّ عَلِیاً مُنافِقٌ وَ لایبْغِضُهُ مُؤمِنٌ(35)

هیچ منافقی، علی را دوست نمی دارد وهیچ مؤمنی او را دشمن نمی شمارد.

و از همین رو است كه حضرت علی خود می فرماید:

وَ اللّهِ اِنَّهُ مِمّا عَهِدَ اِلَی رَسُولُ اللّهِ اَنَّهُ لایبْغِضُنی اِلا مُنافِقٌ وُ لایحِبُّنی اِلا مُؤمِنٌ.(36)

به خدا سوگند، از جمله پیمانهایی كه رسول خدا با من نهاده بود، آن بود كه جز منافق با من دشمنی نمی ورزد و جز مؤمن مرا دوست نمی شمارد.

و جناب ابوذر هم فرمود:

ما منافقان را با سه نشانه می شناختیم:

  • یا خدا و رسولش را تكذیب كنند،

  • یا در نمازهای جماعت حاضر نشوند،

  • و یا با علی دشمنی ورزند.(37)

شباهت به هارون علیه السلام

وقتی مسلمانان برای جنگ با رومیان آماده حركت شدند، پیامبر حضرت علی را در مدینه باقی گذارد و فرمود:

علی جان! مدینه در این شرایط جز با وجود من یاتو سامان نمی پذیرد. دشمن منتظر است با خروج من از مدینه، به شهر حمله كند. و من هم به فرمان خدا باید به تبوك بروم. اما اگر تو در مدینه بمانی كسی جرأت حمله به مدینه را نخواهد داشت.

منافقان - همان دشمنان علی - شایعه پراكندند، كه چون علی از همراهی با پیامبر در جنگ با رومیان سرپیچی كرده است، پیامبر بناچار برای حفظ آبرو، او را در مدینه گذارده است.

حضرت علی پس از شنیدن این شایعه، فوری سلاح برگرفت، لباس رزم پوشید و خود را به اردوگاه پیامبر رسانید. خدمت حضرت شرفیاب شد و عرض كرد:

ای رسول خدا، دشمن شایع كرده است كه شما بخاطر سرپیچی من از رفتن به جنگ، مرا در مدینه با كودكان و پیرمردان و بیماران باقی گذارده اید. اینك من به لشگر پیوسته ام و منتظر فرمان شما هستم.

پیامبر وقتی سخن علی را شنید فرمود:

مدینه جز با وجود من یا تو سامان نمی پذیرد.

و آنگاه افزود:

اَما تَرْضی اَنْ تَكُونَ مِنّی بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسی اِلا اَنَّهُ لانَبِی بَعْدی؟

ایا راضی نیستی كه منزلت تو نزد من همانند هارون به موسی باشد، جز آنكه پس از من پیامبری نخواهد آمد؟(38)

حضرت علی هم در پاسخ رسول خدا عرض كرد:

راضی و خشنود شدم .

و این كلام را سه بارتكرار نمود. سپس به مدینه بازگشت تا مأموریت خویش را به انجام رساند.

این ماجرا به «حدیث منزلت» شهرت یافته است. پیامبر به شیوه حدیث منزلت در مواقف دیگری غیر از تبوك نیز سخن گفته است .گفتنی است، هارون تا زمانی كه زنده بود، واجد منزلت خلافت و جانشینی موسی بود، چه در غیبت كوتاه او به هنگام سفر دنیا و چه در غیبت طولانی او به هنگام سفر آخرت. بنا بر حدیث منزلت، علی علیه السلام هم تا زمانی كه زنده باشد، واجد مقام خلافت و جانشینی پیامبر است چه در غیبت كوتاه پیامبر مانند جنگ تبوك، و چه در غیبت دائمی ایشان پس از رحلت. هر چند كه هارون فرصت خلافت را در غیبت دائمی موسی پیدا نكرد، اما این دلیل بر عزل علی علیه السلام از چنین منزلتی نسبت به رسول خدا صلی الله علیه وآله نیست. كه اگر عمر هارون كفاف می داد، مسلماً بلافاصله پس از موسی خلیفه می گردید.

شباهت به عیسی علیه السلام

حضرت علی می گوید : رسول اكرم مرا طلبید و به من فرمود:

یا عَلی! اِنَّ فیكَ مِنْ عیسی - علیه الصلوة و السلام - مَثَلاً، اَبْغَضَتْهُ الْیهُودَ حتّی بَهَتُوا اُمَّهُ، وَ اَحَبَّتْهُ النَّصاری حَتّی اَنْزَلُوهُ بِالْمَنْزِلَةِ الَّتی لَیسَ بِها.

علی جان! در تو شباهتی از عیسی است و آن اینكه : یهودیان چنان درباره اش دشمنی می ورزیدند كه به مادرش بهتان و افترا زدند، و مسیحیان آنچنان در دوستی او پیش رفتند كه وی را تا مرتبه ای كه شایسته آن نبود بالا بردند.

یعنی یهودیان به حضرت مریم تهمت زنا زدند و مسیحیان عیسی را پسر خدا خواندند. درباره حضرت علی علیه السلام هم دیدیم كه گروهی او را سبّ و لعن می كردند و عده ای هم او را تا مرتبه خدایی بالا می بردند. امّا پیروان راستین حضرت علی علیه السلام به عنوان «خیر البرّیة» - بهترین مردم - نامدار شده اند. اینان درباره حضرت علی علیه السلام همان اعتقادی را دارند،كه درایات قرآن آمده و پیامبرنیز بیان فرموده است. پس از نقل حدیث فوق، حضرت علی علیه السلام خطاب به مردم فرمود:

آگاه باشد، كه دو گروه درباره من هلاك می شوند:

یك گروه، آنانكه خود را دوستدار من می دانند، اما سركشی می كنند و درباره من تندروی می كنند و آنچه را كه شایسته آن نیستم، مدّعی می شوند.

و گروه دوم، دشمنانی كه به من افترا می بندند و تا آنجا بدگویی می كنند كه به من تهمت می زنند.

مردم! آگاه باشید كه من پیامبر نیستم و به من وحی نمی شود. اما من تا آنجا كه توان دارم، به كتاب خدا و سنت پیامبرش عمل می كنم.

هر فرمانی كه درباره اطاعت از خدا به شما می دهم، چه بخواهید و چه نخواهید، باید كه از من اطاعت كنید. اما اگر من یا هر كس دیگری شما را به معصیت خدا فرمان داد، هرگز از او فرمان نبرید. فرمانبری فقط در اموری است كه روشن است اطاعت خدا در آن است.(39)

داوری درست

قضاوت، امر بسیار دشوار و مهمی است. عده بسیاری در داوری میان دو نفر دچار اشتباه می شوند. اما باید دانست كه حضرت علی هیچگاه و در هیچیك از قضاوتهای خود خطا نمی كرد.

علت این امر را از زبان علی علیه السلام می شنویم:

پیامبر به من دستور داد كه به یمن بروم و آنان را به اسلام دعوت كنم و احكام خدا و حلال و حرام او را برایشان بیان نمایم. به آن حضرت عرض كردم:

ای رسول خدا، من جوان هستم. مرا به سوی قومی اعزام می فرمایی كه در میان آنها حوادث و مشكلاتی رخ می دهد، و ناگزیر باید بین آنها داوری كنم. با این سنّ كم و نداشتن تجربه داوری، ممكن است از عهده انجام این كار دشوار برنیایم.

پیامبر به من فرمود:

چاره ای نیست یا تو باید بروی و یا من.

من هم عرض كردم:

اگر چاره ای نیست امر شما را اطاعت می كنم.

آنگاه پیامبر درباره من فرمود:

إِنْطَلِقْ ، فَاِنَّ اللّهَ یثَبِّتُ لِسانَكَ وَ یهْدی قَلْبَكَ.

علی جان حركت كن، كه خداوند زبان تو را در بیان حق ثابت و استوار می سازد و قلب تو را در داوری درست هدایت می كند.

پس از این فرمایشِ پیامبر، هرگز در درستی داوری میان دو نفر دچار تردید و دودلی نشدم.(40)

قاتل منافقان

یك روز پیامبر با عده ای از اصحاب از راهی می گذشت. كفش پیامبر پاره شد و از پایش در آمد. علی علیه السلام كفش را برداشت و مشغول تعمیر آن شد.

پیامبر چند قدم رفت و ایستاد، و آنگاه رو به اصحاب كرد و فرمود:

اِنَّ مِنْكُمْ مَنْ یقاتِلُ عَلی تَأْویلِ الْقُرانِ كَما قاتَلْتُ عَلی تَنْزیلِه.

در میان شما كسی است كه بر اساس تأویل - باطن - قرآن خواهد جنگید، چنان كه من براساس تنزیل - ظاهر- قرآن جنگیدم.

قرآن صریحاً به پیامبر دستور می دهد:

 یا ایها النَّبی جاهِدِ الْكُفارَ وَ المُنافِقینَ وَ اغْلُظْ عَلَیهِم.(41)

ای پیامبر! با كافران و منافقان پیكار كن و بر آنان سخت بگیر.

كافران معلوم بود كه چه كسانی هستند، و جنگ با ایشان بر اساس ظاهر و تنزیل قرآن است. اما منافقان معلوم نبود چه افرادی هستند، درنتیجه پیكار با آنها براساس تاویل - باطن قرآن - است. از این رو پیامبر با كافران جنگید و علی با منافقان.

ابوبكر كه در جمع حضور داشت از پیامبر پرسید:

ایا من همان كسی هستم كه فرمودید؟

پیامبر فرمود: خیر.

عمر پرسید: مخاطب شما من نیستم؟

باز هم پیامبر فرمود: خیر.

آنگاه رسول خدا افزود:

مخاطب من كسی است كه كفش مرا تعمیر می كند.

همراهان پیامبر به علی گزارش دادند كه آن حضرت درباره او چه فرموده است. اما علی سر بلند نكرد. گویا خود، سخن پیامبر را شنیده بود.(42)

گفتنی است دراینجا پیامبر برای معرفی فرد مورد نظر، نشانه ای بیان می كند كه حاضران به روشنی فهمیدند، منظور پیامبر چه كسی است. چنین روشی برای معرفی و تعیین مصداق متداول است. همانگونه كه در ایه ولایت، برای معرفی جانشینِ پیامبر، نشانه ای بیان شد كه تنها یك نفر مصداق آن قرار گرفت: «ولی شما پس از خدا و رسول، مؤمنانی هستند كه در حال ركوع، زكات می پردازند». و این بدان معنا نیست كه هر مؤمنِ دارای
این وصف ، ولی امر مسلمانان خواهد بود. یا هر كس كه كفش پیامبر را تعمیر نماید، براساس تأویل قرآن خواهد جنگید!

پرچمدار پیروز

در جنگ مسلمانان با یهودیان خیبر، هر یك از سرداران مسلمان، كه برای فتح قلعه های خیبر اقدام می كرد، شكست خورده و ناكام بازمی گشت. چند روز كه گذشت وخبری از پیروزی نشد، پیامبر فرمود:

لاُعْطِینَّ الرّایةَ غَداً رَجُلاً یفْتَحُ اللّهُ عَلی یدَیهِ.

فردا پرچم جنگ را بدست رادمردی می سپارم، كه خداوند به دست او پیروزی را نصیب ما می كند.

آن شب را مسلمانان در این گفتگو سپری می كردند، كه فردا پیامبر پرچم جنگ را به دست چه كسی خواهد سپرد؟

صبح فردا، مردم در حضور پیامبر جمع شدند و منتظر ماندند. هر كدام امید آن را داشتند كه پیامبر پرچم را به او بسپارد. پیامبر سراغ حضرت علی را گرفت.

به آن حضرت عرض كردند كه او بر اثر درد چشم بستری است. پیامبر فرمود: او را بیاورید. وقتی علی آمد پیامبر از آب دهان مبارك خویش بر چشم علی كشید و برای او دعا فرمود. چشم دردِ علی فوری بر طرف شد. گویا كه اصلاً آن چشم بیمار نبوده است. سپس پیامبر پرچم را به او داد، و از او خواست كه به میدان نبرد بشتابد. علی پرسید: ای رسول خدا، با آنان تا آنجا بجنگم كه مسلمان شوند؟

پیامبر فرمود: به آرامی به سوی آنان برو و در قلعه هایشان فرود ای و ایشان را به اسلام دعوت كن و حق خدا را بر آنان بگو. سوگند به خدا كه اگر خداوند یك نفر را به دست تو هدایت كند، از شتران سرخ موی گرانبهای، برای تو با ارزش تر خواهد بود.(43)

علی هم رفت و همانطور كه پیامبر فرموده بود فاتح قلعه های خیبر شد.

اعلان برائت

سال نهم هجری است. یك سال از فتح مكه می گذرد. هنوز باقیمانده مشركان به مكه آمد و شد می كنند و به رسم جاهلیت به زیارت كعبه می پردازند. یكی از عادات زشت و ناپسند آنها آن است كه در مراسم زیارت خانه خدا ،گاهی برهنه و عریان می شوند و سوت زنان و كف زنان به گرد خانه خدا طواف می كنند.(44)

خداوند از اینكه، كعبه، نخستین پایگاه توحید، هنوز از لوثِ وجود مشركان و كافران، پاك نشده، ناخرسند و ناخشنود است. از این رو در سال نهم هجرت، ایات نخستین سوره توبه در اعلان رسمی برائت از مشركان، و ممنوعیت ورود آنها به حریم مسجد الحرام نازل می شود، و پیامبر از سوی خداوند دستور می یابد تا از ورود مشركان به حریم پاك كعبه جلوگیری كند. و پس از پایان مهلتی چهار ماهه، بخاطر پیمان شكنی ایشان، ریشه شرك و كفر را بخشكاند. یا از بت پرستی دست بردارند و اسلام بیاورند، و یا آماده نبرد همه جانبه گردند. پیامبر ایات نازل شده را بصورت فرمانی كه باید برای مشركان خوانده شود، به ابوبكر می دهد. و از او می خواهد تا آن را ببرد و بر ایشان بخواند. امّا پس از اعزام ابوبكر به این ماموریت بسیار مهم، جبرئیل نازل می شود و از سوی خدا فرمانی تازه می آورد. دنباله ماجرا را از زبان حضرت علی می شنویم:

وقتی كه ایات دهگانه آغاز سوره توبه بر پیامبر نازل شد، پیامبر به ابوبكر ماموریت داد تا آنها را بر اهل مكه بخواند. سپس پیامبر مرا خواست و فرمود: فوری به دنبال ابوبكر برو، هر كجا كه به او رسیدی ایات را از او بگیر و خودت آن را بر مشركان بخوان.

ابوبكر سراسیمه به حضور پیامبر رسید و عرض كرد:

ای رسول خدا، ایا درباره من ایه ای نازل شده است؟ پیامبر فرمود:

نه، امّا جبرئیل به نزد من آمد و فرمود:

لَنْ یؤَدّی عَنْكَ اِلا اَنْتَ اَوْ رَجُلٌ مِنْكَ.

هرگز وحی خدا جز بوسیله خودت یا مردی كه از خود تو باشد به مردم ابلاغ نمی شود.(45)

گواهان غدیر

روزی علی علیه السلام در میدان شهرِ كوفه با مردم، به احتجاج برخاست. حضرت در مقابل آنها ایستاد و فرمود:

شما را به خدا سوگند می دهم كه هر كس در غدیر خم از پیامبر به گوش خود درباره من چیزی شنیده است برخیزد و گواهی دهد.

سی تن از اصحاب برخاستند كه دوازده تن از آنها بدری بودند. یعنی از كسانی بودند كه در نبرد بدر در ركاب رسول خدا حضور داشتند، و با مشركان می جنگیدند. آنها گفتند: ما در روز غدیر خم دیدیم، رسول خدا پس از ادای فریضه نماز، در برابر دیدگان همه قرار گرفت و خطبه خواند و فرمود:

أَلَستُ أولی بِالمؤمِنینَ مِن أَنفُسِهم؟(46)

ایا من از همه مؤمنان نسبت به خودشان برتر نیستم؟

همه پاسخ دادند:

آری ای رسول خدا.

چرا كه پیش تر از آن خطاب قرآن را به مؤمنان شنیده بودند كه:

 النبی أَولی بِالمؤمنینَ مِن اَنفُسِهم.(47)

از این رو همه اقرار نمودند كه ولایت پیامبر نسبت به مؤمنان از ولایت آنها نسبت به خودشان برتر است.

پس از گرفتن این اقرار، پیامبر دست علی را گرفت و بلند نمود و فرمود:

مَن كنُتُ مَولاه فَهذا علی مَولاه.(48) اللّهم والِ مَن والاهُ و عادِ مَن عاداهُ.

هر كس كه من مولا و سرپرست او هستم. این علی نیز مولای اوست. بارالها، دوستدار او را دوست بدار و دشمنش را دشمن شمار.(49)

امّا در میان آن جماعت، سه نفر به این ماجرا گواهی ندادند. یكی از آن افراد، انس بن مالك بود. او گفت: من پیر شده ام و فراموشی بر من عارض گشته است.

حضرت علی آنها را نفرین كرد و درباره انس هم فرمود:

اگر دروغ می گویی، خداوند تو را به پیسی و برص مبتلا سازد بطوری كه عمّامه آن را نپوشاند.

انس از جای برنخاست مگر آنكه لكه های سپیدی بر پوست بدنش ظاهر شد و دچار پیسی گردید.(50)

حق همیشه با علی است

وقتی كه حضرت علی برای جنگ با اصحاب جمل عازم بصره بود، پیش از حركت به نزد جناب اُمّ سَلَمه، همسر گرامی رسول خدا آمد تا از او خداحافظی كند.

جناب امّ سلمه گفت:

در حفظ و پناه خداوند حركت كن، كه سوگند به خدا، تو بر حق هستی و حق همیشه با توست. اگر نبود فرمان خدا و رسولش كه به ما - همسران پیامبر- فرموده اند تا خانه نشینی اختیار كنیم، همراه تو حركت می كردم. اما عزیزترین و بهترین كسانم را كه از جانم بیشتر دوستش دارم - یعنی پسرم را - همراه تو می فرستم تا در ركاب تو بجنگد.(51)

امّ سلمه خوب می دانست كه چه می گوید. او آنچه را كه گفت از پیش خود نگفت. او هم مانند بسیاری از مردم شنیده بود كه پیامبر می فرمود:

رَحِمَ اللّهُ عَلِیاً، اللّهُمَّ اَدِرِ الْحَقَّ مَعَهُ حَیثُ دارَ.

خدا علی را مورد رحمت خویش قرار دهد. بار الها حق را هر طور كه علی گردید، همراه با او بگردان.(52)

یعنی هر كجا كه علی است، حق هم آن جاست.

همراهی جاودانه قرآن و علی علیه السلام

ابو ثابت، غلام ابوذر می گوید:

در جنگ جمل من در لشكر علی بودم. وقتی عایشه، همسر پیامبر را دیدم كه در صف مقابل، رو در روی علی به جنگ برخاسته است، مثل عده دیگری از مردم، تردید و دودلی ذهن مرا به خود مشغول داشت. تا ظهر در این تردید باقی ماندم. هنگام ظهر تردید از دلم رخت بربست و بر حقانیت علی یقین كردم و در ركاب او جنگیدم. پس از پایان جنگ به مدینه آمدم و به حضور یكی دیگر از همسران پیامبر - امّ سلمه - شتافتم، و به آن بانو عرض كردم:

نیامده ام كه از شما درخواستی داشته باشم. من غلام ابوذر هستم و از جنگ جمل می ایم.

آن بانو به من خوش آمد گفت و من هم گزارش حضور خود در جبهه جنگ جمل را بیان كردم.

او به من فرمود:

آن هنگام كه دلها به تردید افتادند تو كجا بودی؟

من ماجرای دودلی خود را تا هنگام ظهر و سپس جنگیدن در ركاب علی را برایش تعریف كردم.

جناب امّ سلمه، پس از شنیدن داستان من، فرمود:

آفرین بر تو كه از یاری علی دست نكشیدی. من از پیامبر شنیدم كه می فرمود:

علی مَعَ الْقُرْانِ وَ الْقُرانُ مَعَ عَلی، لَنْ یفْتَرِقا حَتّی یرِدا عَلَی الْحَوْضَ.

علی همیشه همراه قرآن است، و قرآن هم با علی است، و این دو هرگز از یكدیگر جدا نمی شوند تا آنكه در كنار حوض كوثر بر من فرود ایند.(53)

معرفی اجمالی منابع

شایسته است از منابع و كتابهایی كه در تدوین این نوشتار از آنها بهره جسته ایم، معرفی مختصر و كوتاهی به عمل اید تا خواننده گرامی با مدارك و مصادر اصلی پیروان مكتب خلفا آشنایی پیدا نماید، و در تحقیق وجستجو نیز او را بیشتر و بهتر یاری رساند.

الف - كتابهای حدیث

1- صحیح ُبخاری: نوشته محمدبن اسماعیل بخاری، در گذشته به سال 256 هـ.ق. این كتاب، معروف ترین و معتبرترین كتاب حدیثی علمای عامّه به شمار می رود. آن را «صحیح» نامیدند، زیرا معتقدند تمام احادیث كتاب از لحاظ سند و دلالت، صحیح هستند. در حال حاضر چاپ های گوناگون با شرح های مختلف از این كتاب منتشر شده است. كتابی كه ما از آن استفاده كردیم، در سال 1356 هـ.ق در بیروت به چاپ رسیده است وشارح آن كرمانی است. ناشر كتاب، داراحیاء التراث العربی است كه 25 جلد را در 9 مجلّد به چاپ رسانده است.

2- صحیح مُسلِم: نوشته مسلم بن حجاج بن نیشابوری درگذشته به سال 261 هـ.ق. این كتاب پس از صحیح بخاری، معتبرترین و مهم ترین كتاب حدیث در میان اهل سنت است، و تمام احادیث آن را صحیح می دانند. از این كتاب نیز چاپ های گوناگونی با شرحهای متفاوت منتشر شده است. كتاب مورد استفاده ما، با شرح نُوَوی در 18 جلد دار احیاء التراث العربی بیروت در 9 مجلد چاپ گردیده است.

3- المُستَدرَك علی الصَّحیحَین: نوشته محمدبن عبدالله، معروف به حاكم نیشابوری درگذشته به سال 405 هـ.ق. حاكم نیشابوری، این كتاب را برای آن تألیف كرده تا بگوید، احادیث صحیح دیگری هم بوده است كه بخاری و مسلم نیاورده اند، ولی باید آنها را ذكر می كردند. به هر ترتیب، كتاب مورد استفاده ما، با تحقیق مصطفی عبد القادر عطا در سال 1411 هـ.ق بوسیله دار الكتاب العلمّیه بیروت در 4 جلد چاپ شده است.

4- مُسنَد احمد بن حنبل: نوشته احمد بن محمد بن حنبل درگذشته به سال 241هـ.ق. احمد بن حنبل، رئیس مذهب حنبلی از مذاهب چهارگانه مكتب خلفا است. او خود شاگرد محمد بن ادریس شافعی رئیس مذهب شافعی بوده است. كتاب او هم از كتابهای مهم حدیث و از منابع معتبر نزد علمای عامّه است. نسخه مورد استفاده ما با ضبط و تعلیق و فهرست صدقی محمد جمیل العطار بوسیله دار الفكر بیروت در سال 1414 (چاپ سوم) چاپ شده است.

5- سُنَن ابن ماجه قزوینی: نوشته محمد بن یزید، درگذشته به سال 275 هـ.ق. این كتاب از مجموعه كتابهای فقهی مورد قبول نزد دانشمندان مكتب خلفا است. كتاب مورد استفاده ما با تحقیق محمد فؤاد عبد الباقی در سال 1395 هـ.ق بوسیله دار احیاء التراث العربی بیروت در دو مجلّد چاپ شده است.

6- سُنَن تِرمِذی: نوشته محمد بن عیسی درگذشته به سال 297 هـ.ق. این كتاب هم از كتابهای مورد اعتماد علمای عامّه است كه با تحقیق و تعلیق ابراهیم عطوة عوض از استادان دانشگاه الازهر بوسیله دار احیاء التراث العربی بیروت در 5 مجلد چاپ شده است.

7- سُنَن نَسائی: نوشته ابو عبد الرحمن احمد بن شعیب نسائی درگذشته به سال 303 هـ.ق. این كتاب نیز از كتابهای معتبر علمای عامّه در فقه است. نسخه مورد استفاده ما به شرح دانشمند معروف آنها «جلال الدین سیوطی» است كه «سندی» نیز بر آن حاشیه دارد. این كتاب در 8 جلد (4مجلد) به وسیله دار احیاء التراث العربی بیروت به چاپ رسیده است.

8- كَنزُ العُمّال فی سُنَنِ الأقوالِ و الأفعال: نوشته علامه علی متّقی هندی درگذشته به سال 975 هـ.ق. از كتابهای حدیثی مورد اعتماد و مجموعه ای گرانقدر از احادیث كتابهای اهل سنت است. كتابی كه ما از آن استفاده
كرده ا
یم، در 16جلد توسط مؤسسه الرّساله (بیروت) در سال 1405 هـ.ق چاپ شده است.

9- ینابیع الموّدة لذوی القربی:

نوشته شیخ سلیمان بن ابراهیم قندوزی بلخی در گذشته به سال 1294 هـ .ق او از دانشمندان مذهب حنفی و از بزرگان فرقه نقشبندیه صوفیه بوده است. كتاب وی در مناقب اهل بیت علیهم السلام تألیف شده و از منابع حدیثی معتبر نزد پیروان مكتب خلفاست. كتاب مورد استفاده مادر 4 جلد توسط دار الأسوة للطباعة و النشر - قم در سال 1416 هـ.ق به چاپ رسیده است.

ب: كتابهای تفسیر

1- جامِعُ البَیان فی تَفسیر القرآن: معروف به «تفسیر طبری» نوشته ابو جعفر محمد بن جریر طبری درگذشته به سال 310 هـ.ق. این كتاب از مهمترین كتابهای تفسیر در جهان اسلام است، كه نزد پیروان مكتب خلفا از اعتبار و اهمیت ویژه ای برخوردار می باشد. نسخه مورد استفاده ما در 30جلد (12 مجُلّد) در سال 1406 هـ.ق توسط دار المعرفه (بیروت) افست شده است.

2- الكَشّاف: نوشته محمود بن عمر، معروف به زمخشری درگذشته به سال 538 هـ.ق. كتاب مذكور از تفسیرهای مهم و مقبول نزد دانشمندان عامّه است. نسخه مورد استفاده ما بوسیله دارالمعرفة بیروت در 4 جلد به چاپ رسیده است.

3- تفسیر الكبیر: نوشته فخر الدین محمد بن عمر رازی در گذشته به سال 606 هـ.ق در هرات. نام اصلی این تفسیر مفاتیح الغیب است كه به تفسیر كبیر مشهور شده است. این كتاب، از مهم ترین ومعروفترین تفسیرهای جهان اسلام است. فخر رازی با نوشتن این تفسیر نزد پیروان مكتب خلفا، به امام مفسرّان شهرت یافته است. این كتاب به وسیله مركز نشر مكتب اعلام اسلامی در 32 جلد در تهران چاپ شده است.

4- الدُرّ المَنثور فی التفسیر المَأْثور: نوشته جلال الدین سیوطی در گذشته به سال 911هـ.ق. این كتاب نیز، مهم ترین تفسیر روایی علمای عامّه به شمار می رود، كه بوسیله دار الفكر بیروت در سال 1403 هـ.ق در 8 مجلد چاپ شده است.


(1)- سوره یونس/35.

(2)- ینابیع المودّة ص 180، بحار الانوار ج 36 ص 370.

(3)- رئیس مذهب شافعی، از مذاهب چهارگانه مكتب خلفاست. او به سال 150 هـ.ق در شهر غزّه در فلسطین متولد شده و به سال 204 هـ.ق در قاهره وفات یافته است.

(4)- تفسیر كبیر فخر رازی ذیل یه 207 بقره.

(5)- و یا، با آنكه خود به طعام نیاز مبرم دارند و آن را دوست می دارند، فقیر و یتیم و اسیر را از آن غـذا می خورانند.

(6)- از ابتدی سوره تا یه 25، البته در برخی رویات از یه 5 تا 22 بیان شده است.

(7)- تفسیر الدرّ المنثور ذیل یات مذكور.

(8)- همان یه 12 سوره مجادله است كه به یه نجوی معروف شده است.

(9)- تفسیر الطبری، تفسیر الدر المنثور، تفسیر الكبیر ذیل یه نجوی، مجموعه رویاتی در ین زمینه آورده اند و ین ماجرا را نقل نموده اند.

(10)- مجادله /13.

(11)- تفسیر الدر المنثور ذیل یه 7 سوره بینه.

(12)- انّا نحن نزّلنا الذكر و انّا له لحافظون (سوره حجر/9) به راستی ما خود، قرآن را فرو فرستادیم و ما نیز حافظ و نگهدار آن هستیم.

(13)- تفسیر طبری ذیل یه 12 سوره الحاقه.

(14)- تفسیر طبری ذیل یه 12 سوره الحاقه.

(15)- تفسیر الدّر المنثور ذیل همان یه.

(16)-المستدرك علی الصحیحین ج 3 ص 139.

(17)- المستدرك علی الصحیحین ج 3 ص 139.

(18)- تفسیر كبیر فخر رازی ذیل یه 7 سوره رعد.

(19)- تفسیر فخر رازی ذیل یه ولیت

(20)- تفسیر فخر رازی ذیل یه ولیت

(21)- در ین زمینه به توضیحات مربوط به یه مباهله مراجعه شود.

(22)- لینهاكم الله عن الذین لم یقاتلوكم فی الدین و لم یخرجوكم من دیاركم أن تبروّهم و تقسطوا الیهم انّ الله یحبّ المقسطین.

(23)- صحیح مسلم كتاب الفضائل باب فضائل علی بن ابیطالب. مستدرك 3/163، تفسیر كشّاف، تفسیر طبری، تفسیر فخر رازی.

(24)- كِسی یمانی: روانداز نسبتاً بزرگی كه معمولا از پشم بافته می شد و چون اغلب آنها را در یمن می بافتند به آنها كِسی یمانی می گفتند.

(25)- سوره طه/ 132.

(26)- البته در برخی رویات تا 9ماه نیز نقل كرده ا ند.

(27)- صحیح ترمذی ج 5 ص 351و352. مستدرك علی الصحیحین ج 3 ص 159. تفسیر الدرّ المنثور ذیل یه 132 سوره طه.

(28)- تفسیر الدّر المنثور ذیل یه تبلیغ.

(29)- تفسیر الدر المنثور ج 3 ص 19.

(30)- تفسیر الدّر المنثور ذیل یه اكمال.

(31)- تفاسیر رویی مانند صافی، برهان، كنز الدقائق و ... ذیل یه اولوالامر.

(32)- ینابیع الموده ج 1 ص 342 تا ص 351 - فرائد المسطفین ج 1 ص 341 حدیث 250.

(33)- مسند احمد حنبل 1/183.

(34)- المستدرك علی الصحیحین 3/143.

(35)- سنن ترمذی ج 5 ص 635.

(36)- مسند احمد حنبل ج 1 ص 183 و سنن ابن ماجه ج 1 ص 42 و سنن نسائی ج 8 ص 117.

(37)- المستدرك علی الصحیحین ج 3 ص 139.

(38)- سنن ترمذی 5/638، صحیح بخاری 14/245. .( بری آگاهی بیشتر به كتاب «المراجعات» تألیف سید شرف الدین، تحقیق شده توسط شیخ حسین راضی صفحه 376 مراجعه كنید.)

(39)- المستدرك ج 3 ص 133.

(40)- تفسیر الدّر المنثور ج 4 ص 125. و مسند احمد حنبل ج 1 ص 182. عبارت مسند احمد حنبل چنین است: اِنَّ اللّهَ سَیهْدی لِسانَكَ وَ یثَبِّتُ قَلْبَكَ.

(41)- توبه / 73 ، تحریم /9 .

(42)- المستدرك علی الصحیحین 3/132، سنن ترمذی 5/634، كنز العمّال 6/155ح 3585.

(43)- صحیح بخاری ج 14 ص 242.

(44)- سوره انفال یه 35.

(45)- تفسیر الدّر المنثور ج 4 ص 122.

(46)- یا ینگونه فرمود: أَ تَعلَمونَ أنّی اَولی بِالمؤمنینَ مِن أَنفُسِهم؟ یا می دانید كه من از همه مؤمنان نسبت به خودشان برتر هستم؟ یعنی پیامبر حتی نسبت به جان مؤمنان ولیت دارد.

(47)- احزاب /6

(48)- ین جمله به گونه دیگری هم نقل شده است: فهذا ولی مَن انا مَولاهُ.
در ضمن بری آنكه كسی گمان نكند مولا یا ولی در عبارت به معنی دوست می باشد، پیامبر عبارت پیشین را فرمود كه: ألستُ أَولی بِالمؤمنینَ مِن اَنفُسِهم؟

(49)- در سنن ابن ماجه 1/43، صحیح مسلم 15/180، المستدرك علی الصحیحین 3/118 ین بیان آمده است.

(50)- مسند احمدبن جنبل 4/370.

(51)- المستدرك علی الصحیحین 3/129.

(52)- المستدرك علی الصحیحین 3/135- سن ترمذی 5/633.

(53)- المستدرك علی الصحیحین 3/134.

 

 



ارسال شده در: شنبه 1386/09/10 :: 8:55 AM :: توسط : محمد بیات
درباره وبلاگ
این وبلاگ بنا دارد تا با بیان فضائل و مناقب و مصائب اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام گوشه ای از مظلومیت آن زوات مقدسه خاصه حضرت اعلی حضرت همایونی حجه ابن حسن العسکری روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه فدا را به گونه ای هر چند ناچیز بیان کند.

آب دریا را اگر نتوان کشید

هم به قدر تشنگی باید چشید.